LostLord


دو نفر و یک بلاگ

نویسنده: lost در ۱۰ بهمن , ۱۳۸۸

بعد از مدتها لج و لج بازی با خودم و ور رفتن با MT، بالاخره کفرم درد گرفت و دیگه بی خیالش شدم.

این MT (ع) بسیار موجود خوبیه، ولی خیلی سنگینه و یک کمی هم کند. تازه امکانات جدید بهش اضافه کردن کار حضرت فیله. (کلی پلاگین داره که من هم باهاشون خیلی حال میکردم ولی در کل سنگینه دیگه….)

از وقتی هم سرور رو عوض کردیم، هر دو روز یک بار این MT میومد و Permission فایلها رو دستکاری میکرد و همه چیز به هم میریخت.

زیر لب دشنامی به MT فرستادم و WP رو نصب کردم.

تا حالا که خیلی خوب بوده…. ولی باید صبر کرد و دید. (البته راستش رو بخواهید از این همه امکاناتی که داخل محیطش بهم داده یک کم ذوق زده شدم.)

————–
اینا که گفتم یعنی چی:
ما برای این وبلاگ از یک سیستم مدیریت محتوا استفاده میکردیم به نام Movable Type یا به طور خلاصه MT. حالا این سیستم رو به یک سیستم دیگه به نام Wordpress یا WP تغییر دادم.
به همین سادگی – ولی پوستمان کنده خواهد شد تا همه چیز به درستی منتقل بشه

————-
پ.ن. الان نام نویسنده همه متن ها اشتباهه. اگه بتونم تا فردا درستش میکنم.

نوشته شده در سیستمهای مدیریت محتوا | ۲ نظرات »

نویسنده: Lord در ۸ بهمن , ۱۳۸۸

می‌خواهد به نماز بایستد
می‌گوید ببخشید پشتم به شماست
خواهش می‌کنمی می‌گویم و قامت می‌بندد
فکر می‌کنم … چقدر به خدا پشت می‌کنیم و با دیگرانیم و دل در گرو هر اسباب غفلت زا می‌دهیم و دریغ از یک عذرخواهی کوچک ِ محض ِ رعایت ادب؟!
یادم می‌آید این دو بیت از مولانا را که استادمان کلاس را با آن می‌آغازید:

از خدا جوییم توفیق ادب
بی ادب محروم شد از لطف رب
بی ادب تنها نه خود را داشت بد
بلکه آتش در همه آفاق زد
چه سود؟ کارمان شده است افسوس خوردن
با تن پروری روزگار می‌گذرانیم و دلخوشیم که عصر انفجار اطلاعات و دانش است و همه عالم و دانشمندند
در حوزه علوم انسانی اما از همه بی عمل تر عالمان این حوزه اند و چه زیبا گفته اند که عالمان بی عمل مانند درختان بی ثمرند …
بگذریم …

نوشته شده در دسته‌بندی نشده | بدون نظر »

نویسنده: Lord در ۷ بهمن , ۱۳۸۸

من نمیدونم چرا اینقدر سختشونه این ملت که هنوزم بعد از این همه وقت که از هشت رقمی شدن تلفنهای تهران می‌گذره بازم همون هفت رقم قبلی رو می‌گن و بعد از یه مکث چند ثانیه ای می‌گن یه ۶ هم اولش اضافه کن یا یه ۲ اولش اضافه کن یا خلاصه رقم اولش رو دوباره تکرار می‌کنن
بعد آدم یاد این میوفته که دوست و آشنا مدام می‌گن ایرانی ها همه جای دنیا نابغه تشریف دارن و تیزهوش ترین مردم دنیا هستن
قصد کوبیدن این ملت و این کشور رو ندارم
فقط آدم حسابی تعجب می‌کنه!!
خب بگذریم
فقط در مقام مخالفت با چنین ادعایی باید عرض کنم سه تا احتمال هست
اولین احتمال اینه که این جمله برمی‌گرده به عدم شناخت ملت ما نسبت به سایر مردم دنیا و پیشرفت‌های سایر ملل و خلاصه توهم
خود بر تر بینی ِ بر پایه ملی گرایی افراطی.
همونطور که ممکنه یه چینی ِ عامی با دیدن هموطنش توی ناسا یا گوگل یا هر سازمان بین المللی و چند ملیتی دیگه ای همین حرف رو بزنه
یا ممکنه هر آدمی با دیدن آثار باستانی کشورش ، حس غرور و سربلندی و افتخار کنه و در گذشته و خرابه ها بمونه

Shams-ol-Emareh Golestan Palace . Tehran . Iran.

Image via Wikipedia

دومین احتمال اینکه اکثریت قریب به اتفاق مغزهای متفکر و باهوش‌ها و آدمهایی که سرشون به تنشون می‌ارزه از ایران رفتن یا دارن می‌رن و روند فرار مغزها و نخبه ها و قحط العقلا شدن باعث شده که نیمه خالی لیوان به وضوح توی چشم باشه
سومین احتمال اینکه دوباره خیلی خود برتر بین شدم و باز همه رو دارم به عوام و خواص تقسیم می‌کنم و با این کارم اشتباه بزرگی رو مرتکب می‌شم.
اما آمارهای جهانی چی می‌گه؟
ما توی هر زمینه ای که بخوایم آمارش رو بگیریم توی دنیا چندمیم؟
دلتون به متوسط ضریب هوشی بالا خوشه؟
به تخت جمشید و کورش و مفاخر و معاظم؟
حوصله ای داریم به خدا … کارمون شده تماشای زندگی و اونم زل زده توی چشمای ما و بر و بر نگاه می‌کنه
ناشکری نمی‌کنم ولی جداً با زندگی کردن توی این شهر و کشور داره بهم سخت می‌گذره و راهی هم در پیش رو انتظارم رو نمی‌کشه …
از کجا به کجا رسیدیم ؟! …
شب بخیر!

نوشته شده در دسته‌بندی نشده | بدون نظر »

نویسنده: Lord در ۶ بهمن , ۱۳۸۸

پله های مترو را که یکی یکی بالا می‌روم برای کم نیاوردن ِ نفس و به هن هن نیوفتادن ، می‌شمارمشان
۱۱۵ ، ۱۱۶ ، ۱۱۷ ، … ، ۱۲۳ ، ۱۲۴ و …
هنوز پله های برقی از جعبه ها بیرون نیامده و نصب نشده و دو ماه است که لابد به عنوان آیینه ی دق گذاشته اند جلوی چشم مردمان بی‌نوا
زانوهایم درد می‌کنند و انگار پیری زودهنگام گریز ناپذیر است در این مصیبت سرا …
مچ پای راستم هم که به خاطر پل کاذب روی جوی از دو هفته قبل مو برداشته و شده است قوز بالای قوز …
از بس که درد دارم ترجیح می‌دهم به خودم فکر نکنم … در نتیجه فکر می‌کنم که به این فکر کنم که چرا این حجم عظیم مردم شریف و نجیب باید درون واگن ها مثل کنسرو
ترشی لیته به هم بچسبند و یکی دو بار هم قطار در نیمه ی راه از حرکت باز بماند و چراغهایش خاموش شود و صد مرتبه واقعی تر از تونل وحشت شهر بازی را برای همه تداعی کند و کودکان و بزرگان بهراسند…
می‌گذرم از این فکرهای مو سپید کن …
به ایستگاه اتوبوس می‌رسم … جمعیت در حال انفجار است و تعداد اتوبوس ها کفاف این مردم در صف ایستاده را نمی‌دهد … هر اتوبوسی که می‌آید تا خرخره پر می‌شود و می‌رود و جالب اینجاست که یکی در میان یک اتوبوس خالی هم با سرعت رد می‌شود…
با حسن ظن تمام پیش خودم می‌گویم حتماً خراب است و دست توانمند پرسنل شرکت واحد نتوانسته بعضی از این اتوبوس های ایکاروس بیست سال پیش مجارستان را تعمیر کند
از خیر سوار شدن وسیله نقلیه عمومی می‌گذرم و پای پیاده خیابان انقلاب را قدم می‌زنم … خیابان خیس است از نم باران
عجب زمستان بی برفی است
اگر برف می‌بارید حتما خیابان انقلاب زیباتر بود
انقلاب سپید …
انقلاب بی رنگ …
انقلاب غیر مخملی!
انقلاب ململی …

نوشته شده در درهم - سوا كردني نيست | بدون نظر »

نویسنده: Lord در ۳۰ آبان , ۱۳۸۸

آقای محمد عظیمی در هشتاد و پنجمین سال تولد سیمین دانشور، بانوی داستان نویسی ایران و همسر جلال آل احمد گفتگویی در مورد نیما یوشیج به عنوان همسایه ی ایشون انجام داده که خب بسیار جالب و خوندنیه :
“به دیدار همسایه نیما یوشیج رفتیم. خانه ای در تجریشِ شلوغ، بیاد روزگاری که اینجا یکسره جالیز بود و خانه ای چند برپا شده بود و نیما، جلال آل احمد را به همسایگی فراخوانده بود و این اجابت، حضور بسیاری را در خانه جلال، بهانه کرد.”
اما قسمت جالبش برای من قسمتیه که راجع به امام موسی صدر از خانم دانشور سوال می‌شه و رابطه ش با نیما ، همینطور با خود خانم دانشور …
imam_mousa_sadr2.jpg
” * نیما در یادداشتهای روزانه از افرادی که به خانه شما می آمدند صحبت می کنه. مثلاً از امام موسی صدر یا مهندس رضوی. چه خاطراتی از آن دیدارها در یاد شما مونده؟
دانشور: نیما به موسی صدر حسودی اش شد. موسی صدر خیلی خوش تیپ بود. حالا لیبی (قذافی) یا گمش کرده یا کشتدش، نمیدونم. غروب بود. موسی صدر اومد، در زد. اون یکی از زیباترین مردهای دنیا بود. چشم های خاکستری، درشت، زیبا. لباس آخوندیش هم شیک، از این سینه کفتری ها. من در رو باز کردم. گفتم ببینم! شما امامی، پیغمبری!
توحق نداری اینقدر خوشگل باشی! خندید. گفت: جلال هست. گفتم: آره، بیا تو. اومد تو. نیمام که همیشه اینجا بود. دیگه من نرسیدم چایی به نیما بدم. نیما تو خاطراتش نوشته که: سیمین محو جلال امام موسی صدر شد و چایی ما رو خودش نداد و منم چایی نخوردم. موسی صدر سه چهار روز اینجا موند. نیما خیلی حسودیش شد. نیما خیلی وسواسی بود. باید چایی رو خودم می ریختم. تفاله نداشته باشه. سرش هم اینقد خالی باشه. خودمم می دادم بهش. من محو جمال صدر شدم. خیلی زیبا بود. بعد سه چهار روز موند و بعد ما رفتیم قم. او رئیس نهضت امل در لبنان بود. سووشون رو او به عربی ترجمه کرد.
*امام موسی صدر ترجمه کرد؟
دانشور: بله. آورده برد برای مون. بعد ما رو به قم دعوت کرد که دیگه بیرونی و اندرونی بود. ولی میدیدمش. شام و نهار اینا می دیدیمش.”
گفت و گو از محمد عظیمی،نیما شناس وپژوهشگر بهشهری

متن کامل گفتگو

نوشته شده در دسته‌بندی نشده | بدون نظر »

نویسنده: Lord در ۲۷ آبان , ۱۳۸۸

cafe.jpg
گاهی شاید مازوخیسم باید این باشد که در کافه ای تاریک ۷۰۰۰ تومان برای قهوه ۳۰۰ تومانی بدهی و ۵۰۰۰ تومان برای کیک پای سیب ۵۰۰ تومانی و همه اش را نصفه که خوردی ، به عکسهای سیاه و سفید و هنری در و دیوار نگاه کنی و خیره شوی به صدای موسیقی جاز دهه هشتادی و سیگار کاپتان بلک دود کنی و به صندلی های لهستانی خالی عشق بورزی و در نهایت سیگار نکشیده ات را در فنجان نیمه خالی خاموش کنی و پای سیب نصفه را هم نیمه کاره رها کنی تا به حال تو گریه کند و پول بدهی و با جیب خالی خیابان های سرد را قدم بزنی و درختان بی برگ را شماره کنی …

نوشته شده در دسته‌بندی نشده | بدون نظر »

نویسنده: Lord در ۲۴ آبان , ۱۳۸۸

قدیم الایام یه بازی معروفی با انگشتای دست انجام می‌شد به این شرح که معمولاً مادربزرگ محترم از قول انگشتای دست کودک صحبت می‌کردن و با تموم شدن هر جمله یک انگشت بسته می‌شد.
این بازی که در عین حکمت آمیز بودن سرگرم کننده هم بود و باعث می‌شد کودک بهانه گرفتن یادش بره و حواسش پرت بشه؛ از انگشت کوچک یک دست شروع می‌شد و به انگشت شصت همون دست ختم می‌شد.
دیالوگ به اینصورت بود که:
این می‌گه بریم دزدی
این می‌گه چی بدزدیم
این می‌گه تشت طلا
این می‌گه جواب خدا رو کی می‌ده؟
این می‌گه من ِ من ِ کله گنده !
و بازگو کردن این جمله آخر با تکان دادن شصت کودک توسط مادربزرگ انجام می‌شد.
finger_smile.jpg
القصه اینکه داشتم فکر می‌کردم که این “من من کله گنده” در زندگی اجتماعی و صحنه اجتماع معاصر و خارج از محدوده پنج انگشت دست کودکان ، چه کس یا کسانی می‌توانند باشند؟
شهرام جزایری؟
کرباسچی؟
خاندان هاشمی بهرمانی؟
جاسبی ها؟
کروبی؟
یا الباقی کله گنده هایی که جواب خدا را خواهند داد.
چه خدا قانع بشود و چه نه … مهم فقط جواب خدا را دادن است لابد!
خوشا به حال خودمان که نه به فکر تشت طلاییم و نه به فکر دزدی و جواب خدا و همه اش میگوییم:
روزی هر خورنده را در خور او دهد خدا
آنچه بگیردت گلو حرص مکن مجو مجو
(مولانا)
simpsons_seyyedsons.jpg
بگذریم

نوشته شده در دسته‌بندی نشده | بدون نظر »

نویسنده: Lord در ۱۶ آبان , ۱۳۸۸

علی
تو باید به من بگی چشم
یعنی لطف می‌کنی اگر من وقتی اینطوری بهت می‌گم جلوی بقیه بهم بگی چشم
—————————————————
جالبه نه؟
خودمون که مردیم از خنده

نوشته شده در درهم - سوا كردني نيست | بدون نظر »

نویسنده: Lord در ۲۱ مهر , ۱۳۸۸

انس بن مالک روایت کرده که جوانی از انصار نماز پنج گانه خود را با رسول گرامی خدا (ص) به جا می آورد و کارهای ناشایست نیز از او سر می زد.
از جمله اینکه دزدی می نمود.
حضور پیغمبر (ص) وصف حالش را نمودند.
حضرت فرمود: عاقبت نماز خواندنش از او دستگیری خواهد کرد ؛ زیرا یکی از خصوصیات نماز این است که انسان را از کارهای زشت و ناپسند باز می دارد.
طولی نکشید که آن جوان توبه کرد.
منبع حکایت: تفسیر جامع، ج ۵، ص ۲۲۲ ، همینطور بحارالانوار جلد ۸۲ صفحه ۱۹۸
پ.ن: داستان از این قراره که یه نرم افزاری از طرف یکی از دوستان به بنده اهدا شد به اسم ۶۴۱ حدیث که بصورت رندومی بکگراند کامپیوتر رو عوض میکنه و البته اسکرین سیور هم هست.
از اونجایی که از قدیم الایام هر برنامه ای می‌رسه رو یه بار روی کامپیوتر شرکت هم که شده تست میکنم. این برنامه رو هم تست کردم و هم تصاویر و هم سخنان مرتبطی که روی تصاویر نوشته شده بود جالب بود.
یکیش همین حدیث بالا بود که با خوندنش یه چند دقیقه ای به فکر فرو رفتم.
شاید بعضی فکر کنن که موضوع این حکایت قدرت بازدارندگی نماز از کارهای زشته ولی من بیشتر به این فکر می‌کنم که کجای رفتار کسایی که ادعای مسلمونی دارن شبیه رفتار آورنده ی اسلامه؟
اگر کسی بیاد به ما بگه کسی که کنارت نماز می‌خونه دزده … چی می‌گیم؟!
ما کجاییم؟
به جامعه مربوطه؟ به خودمون؟

نوشته شده در دسته‌بندی نشده | بدون نظر »

نویسنده: lost در ۱۱ مهر , ۱۳۸۸

به خاطر افزایش سرعت اینترنت در دنیا، موج جدیدی از آنلاین سازی برنامه ها شروع شده.
توی این موج جدید هر شرکتی سعی میکنه برنامه های خودش رو طوری باز نویسی کنه که بشه از طریق اینترنت با اون برنامه کار کرد.
مثلا ماکروسافت داره مجموعه Office خودش رو آنلاین میکنه. یعنی دیگه لازم نیست برنامه Word یا Excel روی سیستمتون نصب کنید.
البته گوگل هم از این موج عقب نمونده و یک مجموعه کامل از این امکانات رو در http://docs.google.com فراهم کرده.
حالا چیزی که من میخوام معرفی کنم، خیلی جالب تره.
Pixlr-Logo.gif
یک گروهی اومدن یک برنامه ساختن دقیقا شبیه Photoshop، البته آنلاین. با کمک Flash که الان دیگه توی هر کامپیوتری
نصبه، تونستن یک کپی از فتوشاپ رو بسازن و شما به راحتی میتونید هر فایل عکسی رو که خواستید باهاش باز کنید و ویرایش کنید.
Pixlr-T.jpg
تقریبا تمام ابزارهای فتوشاپ رو هم توش قرار دادن. از لایه ها گرفته، تا فیلترهای عکس. حتی میتونید فایلهای PSD (فرمت فتوشاپ) رو باهاش باز کنید.
به آدرس http://www.pixlr.com/editor بروید و لذت ببرید.

نوشته شده در دسته‌بندی نشده | بدون نظر »