عین این مکزیکیا که بالای لبشون یه سیبیل سیاه رنگ ِ نازک میذارن و توی فیلمای وسترن قدیمی دیدیم ... یا مثل سیبیل DJ Aligator به همون باریکی و به همون سیاهی
وقتی دیدمش کلی دلم به حالش سوخت فکرشو بکن یه دختر چقدر باید طاقت داشته باشه و خانواده ش باید چجوری باشن و چقدر بهش سخت گرفته باشن که اینجوری باشه من که پسرم توو خیابون کلی متلک میخورم چه برسه به ...
خب اینو اسمشو بذاریم فرهنگ ایرانی اسلامی یا بذاریم فرهنگ تحجر یا چی؟ بنده که به شخصه یاد زنده بگور کردن ِ دخترا افتادم در زمان جاهلیت اعراب (هرچند الانش هم همچین از جاهلیت در نیومدن!)
راستش هيچ وقت جاي دختري نبودیم که ببينیم توو يه همچين جامعه اي چه فشاري بهمون وارد ميشه و چجور محدوديت هايي خواهیم داشت ولي خب خدا بيامرزه پدر اين نگاه فرا جنسيتي رو ...
حتي تصورش هم سخته که بخواي توو اين جامعه زندگي کني و دختر هم باشي راستش ربطي به اين نداره که توو مدرسه ابروهاتو نگاه کنن که اگه برداشته باشي نمره انظباطت رو کم کنن يا نتوني توو خيابون اونجوري که دوست داري راه بري و حتي نتوني با دوستات بخندي و دائم در حال سانسور اون چيزي باشي که هستي ... اونم فقط و فقط به خاطر اينکه جنست مذکر نيست و جامعه و عرف جامعه برات يه سري محدوديتها ايجاد کرده ...
ربطش اونقدر کلی و وسیعه که کل زندگیت رو می پوشونه
حالا بازم خوبه بعضيا فقط مشکلشون جامعه و سيستم حاکم بر جامعه س بدا به حال اون بيچاره هايي که خانواده شون هم يه همچين حالتي رو تشديد ميکنن و ميشه قوز بالا قوز طرف نطُق نميتونه بکشه
به جان خودم اين ديگه فمنيست بازي نيست که بخواي بگي برابري ِ حقوق و پاچه خواري نسوان و ... وقتي اصلا حقي وجود نداره ديگه فمنيسم اصلا معنی نمیده ... پس ميتوني اسمشو بذاري دفاع از حق زندگي حق آدم بودن يا هر چيز ديگه اي غير از فمنيسم ... نميدونم ولي بازم اعصابم از دست يه چيزي شديداً خورد شده
اينکه راجع به بچه م فکر ميکنم هم هيچ ربطي به نيچه يا افلاطون نداره ميگم لااقل با اين سيستمي که يا از اينور ميوفته يا از اونور ... نع يعني وقتي کوچکترين ناراحتيم ميتونه اين باشه که حداقل ِ امنيت رو هم نداره ... خب حق دارم ديگه ... ندارم؟! في الواقع دلم براش ميسوزه وقتي به ياد تبعيض ها و ظلمهايي که هنوز نديده و رنجها يا نگاههاي ناحقي که بهش نشده ميوفتم ميشه آدم بچه اي رو که هنوز نيومده اونقدر دوست داشته باشه که نخواد اصلا داشته باشش؟ اين فکر که آدم بايد براش آينده ي بچه ش مهم باشه بده ؟! خب چيزي که زياده بچه مهم اينه که بچه اي که به همين زوديا ميشه يه آدم درسته، بايد آينده داشته باشه اين بايدي که ميگم از همون بايداس که ميگه بايدِ بودن ِ تو ... باش. يعني بايديه و ردخور هم نداره براي همينه که دلم نميخواد توو اين مملکت دختري داشته باشم که حق زندگي نداره.
-- ببین یه دختر سیبیلوی چادری چجوری روو اعصاب ما راه میره ها!! ... آخ بدم میاد از اینایی که عُرضه ی حرف زدن ندارن و فکر میکنن این شکلی بودن ارزشه ... برعکسش هم هست البته ... اونایی که دیگه زیادی آزادن و باید یکی جلوشونو بگیره ...
نتیجه ی کلی: به خدا هر چیزی روو نقطه تعادلش باشه خوبه ...
پ.ن: آقا همه ي اين حرفا اصلا براي اين نيست که دخترکوچولوي آقاي حسابدار دو هفته اي هست که قدم ِ مبارکش بالاخره به زمين رسيده و بعدش به خاطر اتاق زايمان ِ خيلي بهداشتي، زردي (يرقان) گرفته و الانم بيمارستانه ... يا اينکه اسمش غزله ... يا حتي اينکه باباي بچه هي به من گير ميده و ميگه همه چي تقصير منه!! ... هيچ ربطي به اينا نداره بيشتر فکر کنم به خاطر اينه که توي هر موضوعي زيادي دارم ايران رو با کشوراي ديگه مقايسه ميکنم و با هر چيز جديدي که از اونور مي بينم توقعم از اينور ميره بالاتر و بالطبع آستانه ي تحريک پذيري و ظرفيت تحملم مياد پايين تر شما به بزرگواري خودتون ببخشيد يا خوب ميشم يا سعي ميکنم يجورايي ديگه حرف نزنم يا بذارم برم از اين مُلک سراسر افتخار و آزادي که بالاخره منم ببينم اونور هم همچين تحفه اي نبود که ميگفتن!!
نوشته جناب Lord در تاریخ: February 7, 2006 7:40 AM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/803