نمي شود انگار
بارها مي نويسم و يکسره همه اش را پاک مي کنم
مي خواهم از نهايت صبح بگويم و از نهايت روشنايي؛ نميدانم چگونه و با چه زباني که کسي را بد نيايد و کسي را بيهوده خوش
بگويم که حافظ گفت:
رندان تشنه لب را آبي نمي دهد کس ...
گويي ولي شناسان رفتند از اين ولايت
در زلف چون کمندش اي دل مپيچ کانجا
سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت
بگويم که زينب است که مي گويد:
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود ...
از گوشه اي برون آي اي کوکب هدايت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نيفزود
زنهار از اين بيابان ، وين راه بي نهايت
اما چه سود ...
وقتي حسين براي آه و ناله و تخليه ي روحي و رواني خلق کشته شد و حافظ نيز ديوانش را به ظاهر براي شب يلدا و فالگيرهاي چهارراه ها و حافظيه سروده است و معدود کساني هم از آن تعبيرهايي بيرون کشيده اند و تأويل هايي کرده اند که منفعتي ببرند - مانند منفعتي که روضه خوان ها از حسين مي برند - ديگر چه بگويم؟
حسين ...
بگويم ميان ماه هايمان به اندازه ي منظومه ها فاصله افتاده است ...
بگويم حسين تمام کننده ي نهضت انبياء است، همان که کامل کننده اش مهدي است و تفاوت تمام کننده و کامل کننده را بخواهم بگويم؟
ده ها بار خواستم بگويم بگذريم
آخر مي داني ... مشکل شايد اينجاست که نمي خواهم عده اي ترحم کنند بر تحجّرم و افسوس بخورند بر تعقلم!
ولي چنين شبي را نمي دانم چه شد که مهم نيست ديگر ...
زمين همواره مالامال کساني بوده است که شيطانِ خودند و خود، شيطان
بگويند و مي شنويم ...
هرچند که غم حبيب نهان به ز گفت و گوي رقيب
که نيست سينه ي ارباب کينه محرم راز
اما طاقت نمي آورم و بايد بگويم ...
أعوذ بالله مِن نفسي
پس خداوند لعنت کند مردمي را که شالوده ي ستم و بيداد گري بر خاندان آخرين پيامبر را بنيان نهادند و مردمي که آنها را از مقامشان دور کردند و مردمي که آنها را کشتند و مردمي که اسباب آن را محيا کردند
از آنها دوري مي جوييم و سپس سلام مي گوييم بر حسين و خاندان او و اصحابش
[مختصري از زيارت عاشورا]
اما کاش ما هم سوار بر اين کشتي نجات مي بوديم در آن زمان و چراغ هدايتش را در دلمان اثري بود در اين زمان
کاش دوران تحول هاي به يکباره و دگرگوني هاي قلوب در ذهن مردمانمان به سر نيامده بود و بُشر حافي و عياض بغدادي و حُرّ بن يزيد رياحي شدن براي آشنايان مسخره نمي نمود
مي دانم که بي فايده است و از آنچه بگويم شايد بهره اي به کسي نرسد ... اما حسين را نمي شود تنها گذاشت
آن حسين را که اکنون شناخته ام اگر بخواهم که بگويم ... بايد سکوت اختيار کنم ...
چگونه مي نوشتند اين نوشته ها را ؟
ميداني ... امشب تا صبح ...
مثل همان زمانهاست که کم مي آورم و مي گويم که بگذر و بگذار پيمانه عمر از حيات زودتر پُر شود ...
و در جوابم مي گويد زمين دار ابتلاست ... بمان و بگذران و آبديده شو ... تا لياقت بيابي و ظرفيت پيدا کني و بدانم که آن پيمان ِ ألَست را از ترس آتش نگفته اي
اما مي گويم ... خسته ام از اين دار ابتلا ... خوف دارم که ماندنم به گمان ماندگاري بکشد و سکونتم به اقامت ...
به اقامت که نه ... به خيال ِ اقامت
و بعد آبديدگي ام به زنگار و لياقتم به غفلت و ظرفيتم به ترک و نفاق و ويراني مبدّل شود
و پيمان الَستي را که داده ام شکسته ببينم و عاقبت از عهد شکنان باشم...
آخر اينجا کسي نيست که بداند چه شده است و چه ها کرده ام و چه خواهد شد...
حتي او هم گمان نمي برم که خوب شناخته باشد ...
حرفهايم را نمي توانم بنويسم و هر چه مي گويم از بي حرفيست و گذران وقت
خسته ام و تو به سبب کامل بودنت هيچ نخواهي دانست که خستگي چيست ... نميدانم ... نه ... کلنجار مي روم تا خود صبح ... ناله مي کنم از خستگي ام و نمي دانم که نقص نيز در حيطه ي علي کلّ شيء ٍ عليم ميگنجد يا نه ...
... ميخواهم بگويم که اين صفحات، ارزش حرف دل را ندارند و بايد بر کاغذي بنويسم
اما نميدانم که چرا مي گويم ...
شايد ... دلم گرفته است امشبي را که شه ِدين ديگر در حرمش مهمان نيست و شفق سرخ سر زده است و بار ديگر صبح به شب رسيده است ... و اين بار حسين و يارانش سري بر بدن ندارند و اعضايشان از هم جداست و شنهای بيابان ِ نينوا ديگر صدای هل من معين را نمی شنوند.
حرفم از همينجاست
که هر سال ... مصائب هفتاد و چند مسيح را نشانمان مي دهند که بي صليب و بر کوير سوزان و به حال ِ تشنه لبان قطعه قطعه شدند و سرهاشان بر بلنداي ني شد و بر بازماندگانشان ظلم ها رفت و ني حديث راه پر خون مي کند...
مردم دلشان به رحم مي آيد و اشک ها جاري مي شود و نذورات به پاس شفاي مريضان و برآورده شدن ِ حاجات و توسل جستن به اولياي خدا ادا مي شوند و شکمها متبرک مي گردد از طعام ...
حتي در هند هم سيک ها نذر حسين مي کنند و عاشورا سراسر هند تعطيل رسمي است ... ياللعجب
اما بگذريم از اينکه همينجا و چند کوچه بالاتر نیز جمعی از بوزينگان هستند و انگار که فرصت نمايش يافته باشند به لودگي مشغولند و شمع ها روشن و خاموش مي شوند در شام غريبان ِ کربلا ...
و در اين ميان خود ِ حسين و فرزندان و اصحاب و يارانش کجا هستند و چرا کشته شدند؟
چرا نمي گوييد ...
به خدا که همه براي اين بود که دين به زبان نباشد و دکان ِ يزيديان نگردد
و مردم بدانند و ايمان بياورند که حيات ِ بشر به دنيا محدود نيست
و مرگ پلي است به آخرت
آخرتي که در دنياست
و دنيايي که محصور زمان و مکان است
و محکي است براي معلوم شدن ِ عيار و گذرش سبب پختگي ِ خامهاست
و قرآن براي مراسم تدفين نباشد و مردم بدانند که حق کدام است و باطل کدام
آنچه ميخواستم بگويم همين بود که آن همه پيامبر و فرستاده آمدند که بگويند زمين سياره اي بيش نيست و همه خواهيم رفت و خدايي که شاهد است بر مُلک و ملکوت مي خواهد که پاک برويد و سبب پاکي نيز مشخص است و ...
يک بار در حجة الوداع تمام شد نعمت بر خلق
و ديگر بار در عاشورا ، انگار که يادآوري محکم تري باشد، با حسين تمام شد و ديگر در دين اجباري نماند ...
مردم به بلوغ فکري رسيدند و راه سعادت و رشد و کمال از راه شقاوت و پليدي و تاريکي معلوم گشت ...
عده اي شنيدند و عده اي که شکمها و سلولهاشان انباشته بود از غذاي ناحق چنان کور و کر بودند که خود را به چند کيسه طلاي زرد و نقره ي سفيد فروختند و نه ديدند و نشنيدند روشنگري عظيم حسين را که معلم تاريخ شد براي ديگر روشنگران
بهاي اين روشنگري هم چه چيزي باشد در دنيا با ارزش تر از خون؟
و چه خوني با ارزش تر از خون حسين که ثارالله است؟
و اثرگذاري اش هم که به تشنگي قرار دادند از آن رو بود که تشنگان راه بيابند به سر منزلش
طلب آب و بي آبي و ديدگاني که آب روان را مي بينند و صدايش را مي شوند را ديده اي که چه عمقي دارد؟
اما تا ننوشي سيراب نخواهي شد
آري
شايد شما باشيد و زماني اين خطها را بخوانند کساني که بايد؛ و خدا کند کساني که نبايد گذرشان بدينجا نرسد ...
پير پيمانه کش من که روانش خوش باد
گفت پرهيز کن از صحبت پيمان شکنان
دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل
مرد يزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
با صبا در چمن لاله سحر مي گفتم
که شهيدان که اند اين همه خونين کفنان
گفت حافظ من و تو محرم اين راز نه ايم
از مي لعل حکايت کن و شيرين دهنان
شايد که فرصتي کنم و به شرط حيات آنچه دانسته ام مِنبعد بگويم ... شايد هم نه
اما حديث آرزومندي که در اين نامه ثبت افتاد
همانا بي غلط باشد که حافظ داد تلقينم
والسلام