Info
نوشته های قبلی
1-مشورت
2-همت و سیگار ؟!
3-گناه و آدم
کابوسی ترین شب

... خواب دیدم که از شدت ِ سنگینی ِ ترافیک، همه ی مردم توی ماشیناشون زندانی شدن و صدای بوق ماشینا و مارش نظامی رادیو به گوش می‌رسه ...
یه قبضه دوشکا (شبیه ضدهوائیه منتها از نوع سبک!) روی سقف ایستگاه اتوبوس حسینیه ارشاد گذاشته بودن و دورش کیسه‌های شن چیده شده بود و یه نفر هم پشتش نشسته بود
یه اتوبوس ِ گِل مالی شده، سر خیابون ِ قبا وایساده بود و مردم داشتن توی پیاده‌روها از چیزی فرار می‌کردن

از بین ماشینا گذشتم و رفتم جلوی اون اتوبوس خاکی که ببینم چه خبره
یه کلاشنیکف قنداق تاشو پرت کردن طرفم و تا به خودم اومدم دیدم توی دستم مچ شده و دارم از ضامن می‌ذارمش روی رگبار
تیراندازی شد ...
با یه عده همینطور الله بختکی، به حالت نیم خیز رفتم سمت حسینیه ارشاد ...

داشتن به طرفم تیر مینداختن که ماشه رو چکوندم و چند نفر افتادن 
بعد بلافاصله از پشت تیر خوردم ... دقیقاً نخاعم تیر کشید
از خواب پریدم
عین فیلما ... خیس عرق و هن هن کنان!

ساعت رو نگاه کردم ... حدودای سه صبح بود
رفتم سر یخچال و آب خوردم و یخورده گیج و مبهوب، در و دیوار رو نگاه کردم و با کلی غلت زدن و فکر  ِ اینکه قرار نیست جنگ بشه، دوباره خوابم برد ...

دیدم توی یه پارک روی نیمکت نشسته بودیم و داشتیم حرف می‌زدیم
یه جایی مثل قیطریه بود ...
یهو هدیه اومد روبروم وایساد و لبخند زد و یه سرنگ اسید پاشید توی صورتم و رفت ...
از صدای داد و فریاد خودم و سوختم سوختم گفتنم بود که باز همونجوری از خواب پریدم ...
خیس عرق و ...

و تا صبح به پای کابوس هام نشستم و طلب آرامش کردم

فی الواقع اسمش رو باید بذارم یکی از شِت ترین شب‌های زندگی ...

فقط خودش بخیر بگذرونه

پ.ن1- بزرگان می‌گویند: و بدان که کابوس خوابی است ناخوش و ناگوار که بر وفق مراد انسان نباشد و حاصلش پریشانی ِ خاطر و آشفتگی ِ روح است پس از بیداری و دلالتش شکمی است سنگین از طعام و بی یاد دوست به بستر آرمیدن

اما اون شب، هیچ کدام از دلایل بالا صادق نبود.

پ.ن2- ممنون از همه دوستانی که با ایمیل و کامنت بر ما منت گذاشتن و در مورد رفتن به دوبی مشورت دادن ... تصمیم نهائی این شد که فعلاً درس رو تموم کنم
اول به این خاطر که چند وقتی هست که دیگه باید یه کار رو تموم کنم تا برم سراغ کار بعدی
و دوم هم بماند برای بعد ...


نوشته جناب Lord در تاریخ: November 15, 2006 9:59 PM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/917


نظرها:
1-

سلام
این متنها چی که مینویسید خدایی شما کوهنوردید


نوشته جناب ماری در تاریخ November 16, 2006 6:20 AM

2-

خوابتون من رو ياد اول رمان كوري ساراماگو انداخت!خوفناك بودنش هم چيزي از اون كم نداشت! ... ولي واقعاً عجيبه كه يهويي و توي يك شب آدم چند تا خواب عجيب و غريب ببينه!


نوشته جناب داستانگو در تاریخ November 16, 2006 10:02 AM

3-

man be ye chizi pei bordam goftam be shoma ham begam bad nabashe ;) be ezafeye awamele kaboos didan ke shoma bayan kardin khoondane khabe yeki az rooye site khoondan ham kheili tasir dare :D lol
hamoon shabi ke inja ro khoondam taqriban ye khabe shabih be in albate ta qesmate jangesh ro didam
wow naboodin bebinin chetoor tirandazi mikardamo RPJ mizadam hahaha


نوشته جناب dokhtaraki az diyare qorbat در تاریخ November 17, 2006 3:09 PM

4-

راستی به شما تبریک می گویم که توانستید به خود شناسی برسید این دفعه راجع به این موضوع بنویسید
زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست هر چه در حق ما گوید هیچ جای اکراه نیست
منظورم زاهد میباشد


نوشته جناب ماری در تاریخ November 17, 2006 11:14 PM


نظر شما