Info
عادت نکنیم 1

امروز داشتم نامه ی مدیرعامل شرکت رو بصورت دیکته وار تایپ می‌کردم
[چون اصولا ایشون عادت دارند به فی البداهه گفتن]
طبق معمول آخر نامه، با تقدیم احترام فلانی رو که زدم تازه به خودم اومدم و دیدم نامه تموم شده و اصلاً حواسم به محتواش نبوده و همینطور یه سره تایپ کردم بدون اینکه متوجه بشم چی می‌گه!

یه دور خوندمش و در کمال تعجب دیدم کامل و بدون غلط تایپیه و صفحه بندیش  هم مرتبه
یعنی یجورایی دستم و کیبورد و گوشم بدون اینکه ذهنم پیش کارم باشه کار خودشون رو کردن و منم داشتم به خوابی که شب قبل دیده بودم فکر می‌کردم

مثل راننده ای که کلاج و دنده و صدای موتور و گوش و چشمش بعد از یه مدت همه با هم کار می‌کنن و ذهنش درگیر این موضوع نیست که داره رانندگی می‌کنه و براش عادت می‌شه و بعد از چند سال، حین رانندگی به تنها چیزی که فکر نمی‌کنه هماهنگی بدنش و ماشینه
به عبارتی ماشین ، عادتاً جزئی خارجی ولی وابسته به بدنش شده که به راحتی تحت کنترل ذهن ناخودآگاهش هم می‌تونه قرار بگیره ...

این فکر سببی شد که راجع به عادت بنویسم
اینکه زندگی کردن، خارج از مفهوم زیست گیاهی و جانوری و حتی چیزی فراتر از مفهوم خوردن و آشامیدن و کار کردن و عبور از ساعت ِعمر و پیر شدن و در نهایت مرگه

نفس کشیدن ، غذا خوردن ، راه رفتن و هر گونه کسب ذهنی و یا حتی آموختن علم هم اگر از روی عادت باشه، شاید ظاهراً نفعی برسونه ولی از درون بی‌مایه و پوچ و بی‌مقداره و اگر نگیم بی‌ارزش لااقل کم ارزشه

وقت را غنیمت دان آنقدر که بتوانی

                      حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی

شاید برای همینه که حکما و بزرگان در قالب توصیه هم که شده گفته اند دم را غنیمت شمارید و در لحظه باشید و قدر حال رو بدونید 
و این کسب لذت ِ زودگذر و بی‌خیال و بی‌رگ بودن و در دم خوش بودن ِ ظاهری نیست که بعضی اهل ظاهر تفسیر به رأی کرده اند تا حالشو ببرن!

حرف آخر ؛ به قول حضرت حافظ:
حضوری گر همی خواهی از او غافل مشو حافظ

                                            متی ما تَلقَ مَن تَهوی دع الدنیا و اهملها

[ترجمه مصراع عربی: چون به دیدار آنکه خواهان اویی رسیدی، جهان را بدرود گوی و رها کن]

پ.ن: این داستان ادامه دارد


نوشته جناب Lord در تاریخ: November 27, 2006 11:08 PM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/924


نظرها:
1-

ممنون!بالاخره معنی واقعی چند تا از ابیاتی رو که صادق هدایت تو کتاب «مردی که نفسش را کشت» به عنوان تضاد ذهنی شخصیتش مطرح می‌کنه و به قول شما حالشو می‌بره، فهمیدم!

===========
لرد:
بعله خب
مقایسه بفرمایید بد نیست
مثلاً دیدگاه مسخره ی جناب شاملو در مورد حافظ که به خاطر طرفداران سینه چاک آن جناب کسی نمیاد بهش چیزی بگه
یا همین صادق خان هدایت در مورد خیام ...
اگر عمری باقی بود چیزکی راجع بهشون می نویسم
خداوند بر تعداد خوانندگانی که از زمره ی شمایند بیفزاید!


نوشته جناب پدرام در تاریخ November 28, 2006 12:45 AM

2-

یا لطیف
سلام
همه چیز ما از روی عادته.مهمترین کار ما فکر می کنم شنیدن صدای ناخودآگاهمان باشه به طوری که مثلا وقتی در حال رانندگی به تو گفت ترمز کن بلافاصله ترمز کنی.در این حالت میشه گفت یک ذهن پویا و کاملا دینامیک داری.ذهنی که در سخت ترین موقعیت ها تو را رها نمی کنه.


نوشته جناب جعفر در تاریخ December 2, 2006 7:53 PM


نظر شما