میگویند کلمات را به انسانها آموخت تا نخست به ربوبیتش اقرار کنند و بعد نیز هرگاه خواستند به اشیاء اشارتی داشته باشند، یک یک نام ببرند و از این نام بری، تصویر آن شیئ در ذهن تصدیق شود و در نظر آید و اموراتشان به حسب ظاهر مرتفع گردد ...
به اسم اعظم و اینکه برای خود چه نامی میتواند گفته باشد فکر میکردم
اسمی که اشارتی کند به ذهن تا تصویری نمودار شود به جهت یادآوری اش
و حال آنکه او را نه چنین است و نه چنان و منزه است از خیال و وهم و تصور ...
برای همین هم شاید گفته اند و میگوییم ذات، حق، واجب الوجود، صنم، حضرت دوست و او ...
اما خود گفته است الله، خدای ابراهیم و موسی و عیسی و محمد و اولیائی از این دست ...
و در آخر نیز خود را در کلمات جای نداده و گفته هستم آنچه هستم ... (سِفر خروج، باب 3 ، آیه 14)
و یا از باب تمثیل گفته است الله نور السماوات والارض ... (سوره نور ، آیه 35)
هرچه هست باشد ... زیرا که ما را با او کارهاست و او را با ما بارها
و خواست که فراموشمان شود عالم اعیان ثابته تا با کوری چشم دلمان ایمان بیاوریم؟!
شاید ... و شاید که اینگونه باشد ... آخر با چشم بسته عاشق شدن، برای معشوقی بی نقص لذتی است پر بهجت ... چه آنکه او خود معشوق است برای ما و عاشق است بر خود ...
اما ... تکلیف مالایطاق است انگار
خواندن و فکر کردنش دهان خشک تر میکند و ذهن آشفته تر ... حجاب نورانی هم نوعی سراب است به گمانم ...
بی سر و سامان و کم ظرفیت شده ام ...
و از ابن عربی هم باز به تناقض رسیدم ...
خامی چو من بین سوخته و آتش ز جان افروخته
گر پختهئی خامی مکن وآن پخته در ده خام را