نمیدونم الان این نوشته رو برای تسلیت گفتن به مرتضی (Lost)، بخاطر از دست دادن پدرش باید بنویسم یا نه
نه به این دلیل که اینجا رو هم شاید بخونه ... نه
فقط برای اینکه پسرخاله و دوستمه و پدرش مردی بود که حقیقتاً دوستش داشتم و ازش خیلی چیزا یاد گرفتم و الان که جسمش بین ما نیست ...
حسش نکردم ولی میتونم درک کنم که لااقل جای خالی پدر خانواده یعنی چی
اما ...
چی بگم دیگه
هر کسی به قضیه از دید خودش نگاه میکنه
یکی دیونه بازی درمیاره و به خدا و پیغمبر و زمین و زمان فحش میده و یکی افسوس میخوره و یگی گریه میکنه و یکی هم آه میکشه
یکی هم فکر می کنه بدنش اونقدر ضعیف شد که نتونست روحش رو نگه داره و پر کشید
و البته مهلت هرکس که تموم بشه، برای رفتن وسیله ش هم جور میشه
خواه تصادف باشه یا بیماری یا ...
فقط بعضیا هستن که براشون دعوتنامه میاد و اون دعوت رو لبیک میگن
این وسط ممکنه کسی که هیچ اعتقاد خاصی نداشته باشه و معمولاً در این مواقع پیش خودش میگه "صرفاً پرونده ی یه آدم دیگه هم بسته شد" ، وضع دنیاش خیلی بهتر باشه از کسایی که فقط یه عمر خودشون رو با ظاهر دین مشغول کردن و به اینجا که رسیدن بریدن و خدای خودساخته رو وسیله ای ناکارآمد میبینن برای رسیدن به آرزوهاشون و باهاش قهر میکنن (توی ادیان ابتدایی،انسان ابتدایی همین مشکل رو با فتیش داره!)
اما اینا همه بیشتر برای ما امتحان به حساب میاد ...
امتحان خودمون که چقدر مقاومیم ...
آخه آدما توی سختی هاست که خود واقعیشون رو نشون میدن
بگذریم
چیز زیادی نمیتونم بگم
داستان، همون داستان ِ تکرار عبور آدما از مسافرخونه ی دنیاست
و در نهایت ما میمونیم و باور یه داستان ِ نادیده و کارهامون و فکر کردن به اینکه یه روز هم نوبت ماس ...
اما چقدر خوندنیه حکایت مرگ بلال توی دفتر سوم مثنوی مولانا :
کسانش را محل تعزیت بود و او را وقت تهنیت
چون بلال از ضعف شد همچون هلال
رنگ مرگ افتاد بر روی بلال
جفت او دیدش بگفتا وا حرب
پس بلالش گفت نه نه وا طرب
تا کنون اندر حرب بودم ز زیست
تو چه دانی مرگ چون عیشست و چیست
این همی گفت و رُخش در عین ِ گفت
نرگس و گلبرگ و لاله میشکفت
تاب رو و چشم پر انوار او
می گواهی داد بر گفتار او
گفت جفتش الفراق ای خوشخصال
گفت نه نه الوصالست الوصال
گفت جفت امشب غریبی، میروی
از تبار و خویش غایب میشوی
گفت نه نه بلک امشب جان من
میرسد خود از غریبی در وطن
گفت رویت را کجا بینیم ما
گفت اندر حلقهی خاص خدا
حلقهی خاصش، به تو پیوسته است
گر نظر بالا کنی نه سوی پست
گفت ویران گشت این خانه دریغ
گفت اندر مه نگر منگر به میغ*
کرد ویران تا کند معمور تر
قومم انبُه بود و خانه مختصر
* میغ : ابر - کنایه از بدن آدمی ، تن