آدم یه وقتایی در اوج سلام ، شاید از روی اینکه دیگه غربت شده عادت، حس میکنه چقدر دلش برای دلگرفتگی ِ خداحافظی و بغض و دوری تنگ شده و انتظار و بیجواب موندن چقدر خوب بود ...
بعد آدم دعوا راه میندازه یا یه چیزی میگه که ناراحت کننده باشه و ...
آدم به هر چی میخواد میتونه برسه .. .
کاش آدم خوبی بخواد و فکر نکنه خوشش میاد یا بدش یا ممکنه به ضررش باشه ..
مثل آدم برفی که انگار همیشه دلش آفتاب میخواد .

ببخشید که نیستم..
ساعد دست راستم رو سگ گاز گرفته و بدجوری اوخ شده و سخته برام تایپ کردن (وای مامانم اینا!)
البته تقصیر خودمه و نه اون بیچاره که حتماً صورت برزخی ما رو دیده و فکر کرده استخونیم!
منم بعد کلی ادعای تجربه در امور سگ (!) فکر کردم همه ی سگا با یه نگاه رام میشن و پامو میگیرم جلوشون بو میکنن و مثل بوشوگ* میگن چه آقای مهربونی میخواد با من بازی کنه!
خب ... زیادی اعتماد به نفس پیدا کردن هم همینه دیگه ... همه چی توی سی چهل ثانیه اتفاق افتاد.
پرید و دستم رو سپر کردم و گرفت
فقط شانس آوردم که اون موقع به فکرم رسید و دستمو کردم توو چشمش و ول کرد و بچه ها گرفتنش و گوشتم کنده نشد و فقط یه خراش عمیق برداشت و از درون هم رگ و پی ام قاطی پاتی شده و یحتمل یه خونریزی داخلی خفن افتادیم که فردا لخته ش میزنه به مخمون و فاتحة ...
فعلاً صرفاً با بتادین شستمش و قطعاً یه چیزایی یادمه از اینکه بچگیهام یه واکسنی هم به خاطر پنجه ی گربه زده بودم و فکر کنم همون کفایت کنه ...
به هر حال گفتم اینجا هم بنویسم که اگر از خدا خواسته رفتیم اون دنیا شما در جریان علتش باشید.
در ضمن اینم گفته باشم که هیچ خوش ندارم پشت سرم بنویسن جوان ناکام!
روحتون شاد
------------
* بوشوک (Bushwack) همانا سگ لوک خوش شانس میبود اگر یادتان نیست!!