Info
نیمچه تمام!

من رفته بودم

اون بالا یه دیوار نامرئی گنبدی شکل بود از جنس مایع که فقط با لمس کردن حس می‌شد و با یه جور جاذبه ی معکوس چسبیده بودم بهش و به زمین نگاه می‌کردم

بعد مثل یه نابینا که روی یه سطحی دنبال چیزی که گم کرده بگرده ... دنبال یه حفره می‌گشتم برای عبور به اونطرف دیوار ...

و چرا همیشه باید یا تلفن زنگ بزنه یا یه صدایی بیاد که آدم به خودش بیاد و چشماشو باز کنه؟ (یا بهتره بگم ببنده!)

عقده ای شدیم که یه خواب یا رؤیای تموم شده ی سیر ببینیم و آخرش هم تیتراژ پایانی داشته باشه

پ.ن: راستی من شنبه یه امتحان خیلی سخت به اسم زبان دارم(!) و هنوز درس خوندنم نمیاد! آخه امتحان ساعت دو بعد از ظهره و جمعه هم که تعطیله و فعلاً نشستم دارم با خودم اینترنت می‌کنم و می‌گم وقت بسیار است برای خوندن هشتاد صفحه ترجمه ی تطبیقی آرای پرفسور نصر و جان هیک و کل کل کردنشان!!

هیچ خوب نیست ایام امتحانا ... خواب و رؤیا تبدیل می‌شه به کابوس‌های دیر رسیدن و جواب بلد نبودن و ...
بین خودمان باشد ... هنوز هم کلی بچه ایم ها !!!


نوشته جناب Lord در تاریخ: January 11, 2007 10:15 PM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/939


نظرها:
1-

در مواقع امتحان فاکتور مهمی به اسم بی خیالی می تونه خیلی موثر باشه!
در مورد خواب هم امیدوارم قسمت آخر با پشت صحنه رو امشب یکجا ببینی. ;)


نوشته جناب Jumper در تاریخ January 11, 2007 11:24 PM

2-

شبیه خودمی! شیمی پلیمر و از این حرفا شنبه‌س من شعر می‌گم!!!


نوشته جناب فؤاد در تاریخ January 11, 2007 11:42 PM

3-

منم شنبه امتحان دارم و از قضا هم زبان تخصصی و هیچ هم نخوانده ام هنوز..


نوشته جناب دنیا در تاریخ January 12, 2007 1:25 PM


نظر شما