من رفته بودم
اون بالا یه دیوار نامرئی گنبدی شکل بود از جنس مایع که فقط با لمس کردن حس میشد و با یه جور جاذبه ی معکوس چسبیده بودم بهش و به زمین نگاه میکردم
بعد مثل یه نابینا که روی یه سطحی دنبال چیزی که گم کرده بگرده ... دنبال یه حفره میگشتم برای عبور به اونطرف دیوار ...
و چرا همیشه باید یا تلفن زنگ بزنه یا یه صدایی بیاد که آدم به خودش بیاد و چشماشو باز کنه؟ (یا بهتره بگم ببنده!)
عقده ای شدیم که یه خواب یا رؤیای تموم شده ی سیر ببینیم و آخرش هم تیتراژ پایانی داشته باشه
پ.ن: راستی من شنبه یه امتحان خیلی سخت به اسم زبان دارم(!) و هنوز درس خوندنم نمیاد! آخه امتحان ساعت دو بعد از ظهره و جمعه هم که تعطیله و فعلاً نشستم دارم با خودم اینترنت میکنم و میگم وقت بسیار است برای خوندن هشتاد صفحه ترجمه ی تطبیقی آرای پرفسور نصر و جان هیک و کل کل کردنشان!!
هیچ خوب نیست ایام امتحانا ... خواب و رؤیا تبدیل میشه به کابوسهای دیر رسیدن و جواب بلد نبودن و ...
بین خودمان باشد ... هنوز هم کلی بچه ایم ها !!!