اصولاً بعضی از شاعران ِ پارسی گو هستن که از فرط برجستگی نمیذارن باقی شاعرای هم عصر خودشون که چیزی هم کم ندارن، آنچنان نمود پیدا کنن ... (در بیشتر زمینه ها همینطوره معمولاً)
یکیشون حافظ و هم عصرش خواجوی کرمانی
حتی به قول خودش، استاد غزل سعدى است نزد همه كس اما، دارد سخن حافظ طرز سخن خواجو
به هر حال شعر زیر از خواجوی کرمانی بسیار در عمق ما تاثیر گذار بود!!
محسن نامجو هم خونده این شعر رو ... و کسی نبود که CD های این موجود رو داشته باشه و با ما مبادله ی یکطرفه ی بلاعوض کنه؟!
بابا نیست توو بازار آخه ... پس این وبلاگ به چه دردی میخوره؟!
بگذریم
ما با صدای خودمون میخونیم که بیشتر حال میده D:
گفتا تو از کجایی کاشفته مینمایی
گفتم منم غريبی از شهر آشنایی
گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری
گفتم بر آستانت دارم سر گدایی
گفتا کدام مرغی کز اين مقام خوانی
گفتم که خوش نوایی از باغ بينوایی
گفتا ز قيد هستی رو مست شو که رستی
گفتم به می پرستی جستم ز خود رهایی
گفتا جوی نيرزی گر زهد و توبه ورزی
گفتم که توبه کردم از زهد و پارسایی
گفتا به دلربایی ما را چگونه ديدی
گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی
گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی ليکن بدست نایی
گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی
گفتم از آنکه هستم سرگشته ای هوایی
گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بيند
گفتم حديث مستان سرّی بود خدایی ...