مجری تلویزیون داره یه چیزایی میگه تو مایه های اینکه خدایا حال ما رو خوب کن!
میگه ما متحول بشیم ...
ميگه صد بار این جمله رو به عربی تکرار کنید تا ملکه ذهنتون بشه و باور کنین که تغییر دهنده ی همه چیز داره حالتون رو خوب میکنه
میگم چرا مهم نیست که وقتی میخوابید و دوباره فردا بیدار میشید، ذره ای از تأثیرش باقی نمونده باشه و مثل دارویی باشه که اثرش به مرور کم و کمرنگ تر میشه و دردی به اسم فراموشی ِ درد برمیگرده؟
چرا کسی دیگه جرأت نمیکنه بگه این دین ِ سطحی افیون و مخدر توده ها و غیر توده هاست؟
عوض شدن شیوه ی زندگی خیلی ساده تر از این باید باشه که به ابتدایی ترین روشی که بشر یاد گرفته، یعنی با تلقین و ذکر بدون فکر انجام بشه و کافیه که آدم بخواد خود ِ واقعیش رو بشناسه و باهاش کنار بیاد ...
وقتی اینجوری غر و لند میکنم انتظار جواب ندارم ... اما فرناز میاد جلو و صبر میکنه برگردم نگاش کنم تا حرف بزنه ...
میگه فقط باید بخوای تا بهش برسی ... طلب از تو ... اصرار و پافشاری از تو ... چهل سال و سی سال هم مهم نیست ... خیلیها دم مرگ بهش رسیدن ...
برق نگاش بدجوری دهنم رو خشک میکنه .. غبطه میخورم به معجزاتی که دیده و به این یقین رسیده
به من میگه شکاک .. و چقدر فکر میکنم این فحش برازنده ی طرز فکرمه
میگه یه راهی رو رفتن بهتر از آوارگی و بی چارگی و در به در شدنه ...
حالا چه بهتر که اون راه ، راهی باشه که آدمهای خوب رفتن
هیتلر که قطعاً آدم خوبی نبوده ... تو چی؟ هستی؟
میگم نمیدونم. شاید .. شایدم نه ...
روی گونه ش چال میوفته وقتی میخنده .. میگه ایمان بیار که لااقل کارهای خوبت مثل دونه ای نباشه که روی سنگ ریخته میشه و سبز شدنی در کار نیست ...
میگم چشم و میخندم به اینکه ترجمه فارسی قرآن رو به عنوان کلمات قصار خودش به خوردم میده ... و چقدر به دل میشینه حرفاش ...