یکی از شیوخ گفت که با این طایفه تو را چه کار؟
گفتمش کدام طایفه؟
گفت همین جماعت اناث که بر گردشان میگردی و بر زاویه شان مینشانی و خود را هیچ وهمی نیست و انگار نه انگار که بایدت باشد و زمانی بود. و کم مانده است تو را که با ایشان به سماع پردازی و یاغوتین می نوشی و دستار به آب سپاری و حدیث به دیوار کوبی و طغیانت به عرش رسد و نمیترسی از خشم ساقی؟
فی الحال دل بگرفت از کوته نظری آنکه بزرگ میپنداشتیم و خواست کوته نظرانه پاسخ بازگردانم که به دنبال مادر فرزندانم
و گفتم آنچه دل خواست
گره بر پیشانی انداخت و خم بر اخم و پرسید با صدایی فراز که در میان نامحرمان؟
گفتم چگونه توانت باشد چنین قبیح گفتن ... چه آنکه وارد حریم ما شد محرم گشت و جمله چون در حرمش باشیم محرم باشیم
و خوب دانی که بر محرمان حرام است آنچه تو مباح می انگاری با نامحرمان به خواندن لغتی
چون دیوانگان شد و خود را عقال بر سر دریده دید و رفت و بر حجره ی تاریک بنشست