
سوشیانت فریاد برآورد که این محسن نامجو حضرت حافظ را به سخره گرفته است با صدایی چون خرناسه کشیدن الاغ!
ناظرانش همه در مقام دفاع برآمده و جملگی گفتند که چه عیب است او را؟ قرائتی دیگر گونه روا داشته و تو خود آنچه خواهی نیوش کن و اگر بهتر میزنی بستان و بزن!
دلمان بگرفت و به سنت اندیشیدیم و مدرنیته و این قبیل مقولات و خزعبلات
بیکار بودیم و لاابالی و نفس ناطقه چیره گشت و ما نیز آن نمای آهنگین را با کیفیتی وصف ناشدنی بگرفتیم و به تماشا نشستیم ...
بانویی زیبا جمال و نیکو صورت، چرخ زنان وسوسه ای شوم در سر بیننده میپروراند که اگر زلف بر باد دهد چه شود ... شعر حافظ را در سطح اروتیک پایین کشیدند و هرمنیوتیک خود بر آن چپاندند و کاری ساختند کارستان
اما نمیدانم آخر این لطیفه ی لما یرید چه شباهتی به که داشت و ندانستم تا به آخر
تنها از روی گمان گفتیم بنویسیم که یادمان باشد زهرا نامی امیرابراهیمی شهرت شاید همین باید که باشد ...
به هر سو، به ضرب و زور او بود که تا به آخر تحمل کردیم صدای انکر الاصوات خواننده را و لاجرم این نبشته بنوشتیم که شما هم بدانید ... آدمی به یک جهت نمیشود
قدما نیز گفته اند که انسان به یک بُعد نباشد
آن نامجو اگر چه بنابر ما قال سوشیانس صدای وحوش را با بکگراند غزل حافظ تلاوت کرده است، از این حیث که در زمره آدمیان باشد از حیطه ی هکذا خارج نباشد
پس بدان صورت است که در آن مقال شعری و صدایی خوش از او یافتیم و طربمان افتاد و شراکتمان گرفت و او را تصدیق نمودیم و بدینجا تشبیه
باشد که بخوانند دوستانش و به گوشش برسانند که زود است برای او که از برای عده ای قلیل که در حال میزی اند، سر بر آستان هزل گذارد
و اما اگر که به دل خود میرود ، برود و خوش باشد در پستوی خانه شان که ما را با او کاری نیست ... اوست که نامجوست و با مایش کارها.
صدای خوش و آهنگین فراوان نیست ... هنر آن است که آنچه فراوان نیست را ارزانی داری و آنچه رمز ماندگاری یادگاریهاست این هنر است ...
والسلام