وقتی به این دید برسی که توی هر اتفاقی، حتی اگر به ظاهر شر باشه، یه خیری هست ... ... خیلی برای خودت و اطرافیانت و زندگیت خوبه!
مثل امشب ... همینکه کامپیوتر عتیقه ی III800 خانوم برای بار چهارم (در طی بیست روز اخیر!) به صورت معجزه آسایی موقع بالا اومدن و ولکام اسکرین ویندوز خراب میشه و من ته دلم میگم اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟! و صد البته شرکای کافینتی میخندن که خانمه میخواد چاکرات رو باز کنه و مواظب باش و ...!
بعد فکر میکنی ماجرا به کجا ختم میشه؟
نه نه ... اصلاً داستان ویدا و پسر یتیمش نیست که با اون وضعیت ظاهر بشه و بگه حالا که دیروقته شب رو پیش ما بمون و من با کله فرار کنم!
اینا رو میشه توی تمام فیلمای مسخره ی لحظه ای هم دید ...
داستان، ماجرای رسیدن به اون معنویتیه که یه آدمی مثل من سالها بین کلی کتاب و پیر و مرشد و استاد و جاهای مقدس و خلوت و مذهبی و متبرک، دنبالش بوده و همه ی این قضایا فقط براش یه سایه ی سیاه از شک و تردید درست کردن که حتی باعث شدن خودش رو توی انواع و اقسام نور و رنگها گم کنه ...
و حالا داستان، حدیث به یقین و تعادل و آرامش رسیدن ذهن و قلب همون آدمه و خب طبیعیه که هر چقدر هم توضیح بدی ... تا تجربه نشه قابل درک نیست ...
باید حضور داشت ... چون بودنه س که مهمه
واقعاً خیر بود ... شاید یکی از بزرگترین خیر های زندگیم که همیشه ممنونشون خواهم بود.