
آنقدر دامنه اش وسیع است که گفتن و پرسیدن نمیماند و قله ی این دامنه را که ببینی شوقت فزون میشود و دست افشان و پای کوبان بر در سلطان خوبان میروی ... قله ی قاف را میگویم که سیمرغش نیمشبی از آن به فراز بر آمد ... قاف قربتاً الی الله
و خود خدا آنجاست ... وصف و اسمش، در اوج افق، در ابتدای آخر و انتهای اول ...
و اینهمه راه از میان چشمان تو ...
شنیده ای که گفته اند « اَلمَجازُ قَنطَرةُ الحقیقة ...» بشنو و بازگو که کدام مَجاز؟ کدام پل؟ همه اش کُنه حقیقت بود و ما غافل از او ...
وحدت شهود، وحدت وجود و موجود، اتحاد عاقل و معقول و اندماج عارف و معروف و هر چه اسم و رسم برایش ساختهاند را که کناری بگذاری، خواهی دانست که ساعتها به نظاره اش نشستن و دم نزدن و مراقبه ی خویش کردن فایدهای هم دارد ...
فایده ای تا که بدانی یک نگاه صادقانه و لبخندی از سر رضایت، چگونه عطش دستانت را با مهر جاریاش سیراب میکند و آرام میگیری ... آرامت میگیرد ...