هلاوالله (یعنی سلام!)
نمیدونم چرا دیگه حال نوشتن ندارم
شاید کمبود وقت، شاید هم پر شدن ِ جای خالی ِ خیلی چیزا
اینم که راجع به سفر مینویسم بیشتر برای اونائیه که از ما سراغ گرفتن و از اونجایی که وقت گذاشتن پس ناچاریم در قبالشون احساس مسئولیت کنیم!
(:
الغرض .. جای شما خالی نیمچه مسافرتی پیش آمد به شبه جزیره عربستان، سرزمین وحی و مملکت بیابانها و پا برهنه های لوکس نشین ِ به ظاهر مسلمان
مسیر هم که تابلوئه دیگه ... تهران - مدینه - مکه - جده - تهران
با اینکه خیلی دلم میخواست ولی خب با برنامه ای که رئیسجان برام چیده بود و هر روز یه اداره و یه شرکت و یه مزرعه بودیم (!) نشد شهر دیگه ای برم، در عوض به کوچه پس کوچه ها و هر جایی که فکرش رو هم نمیشد کرد سر زدم و مطمئنم که تهران رو اینقدر خوب نگشتم که مملکت غریبه رو (آدم قدر چیزایی که داره رو نمیدونه دیگه!)
معاشرت کردم با این عربای مخ پلاستیکی! و بسیار دریافتم که این یه ذره انگلیسی دست و پا شکسته چقدر میتونه کارساز باشه و کلی ذوق در کردم و مقدار فراوانی هم عربی یاد گرفتم!!
و اما مردمشناسی اعراب و جماعت ِ بومی عربستان، به خور و خواب و شادی و شهوت خلاصه میشه و البته به جا آوردن وعده های نماز با وسواسی خاص و به امید واصل شدن به بهشت و جنات نعیم و در آغوش کشیدن ِ حوریان ِ عالم ملکوت!
دین مردم هم طبیعتاً اسلام ناب اُموی است؛ صد البته با دستمایه های حکومت عباسیان و آل سعود و تأثیرات خاص مکتب وهابیت که شاخه ای تحریف شده از فرقه ی حمبلی ِ اهل سنت بوده و آبشخوری جز دولتهای استعماری و خاستگاهی جز تحمیق مردمان ندارد
نمیدونم بگم این سفر خوب بود یا نه ولی از اونجایی که یه سفر خاص بود با پس زمینههای مذهبی، در کل خوبیهاش بیشتر از بدیها و سختیهاش بود و لذتی حاصل شد از نوعی دیگر!
و خلاصه که رفتیم و دو هفته از همه نظر ، همه جور استفاده ای کردیم و برگشتیم!
برای یادآوری ِ خودمم که شده راجع بهش کمی بیشتر مینویسم
بین خودمون باشه ... راستش وقتی فکر میکنم به اینکه مقدماتش چطور درست شد حیرت زده میشم و فقط میتونم خدا رو شکر کنم و ایمان بیارم که الکی الکی جور نشده که برم و ارادی هم نبوده!
ادامه خواهد داشت ... (اگر عمری باقی بود)