Info
خانه ی دوست ... قسم ثانی

الف) گفتم که بنده به شخصه ایمان آوردم که اینجور سفرها نه قسمته و نه همت ... دعوت شدنیه ... چون من که نمی‌خواستم برم ... بردنم! یعنی گفتن اگه نیای دیگه نه ما و نه تو ...
حالا هر چی ما بگیم هنوز جوونیم .. جوونی نکردیم .. مگه فایده ای هم داره؟!

ب) و بگذریم که همه ی کارهای اداری گروه پای خودم بود و بیچاره شدم برای گرفتن یه سری مجوزها و سر و کله زدن با سازمان حج و زیارت ... ولی خب کلاً می ارزید!

ج) و باز هم بگذریم که امسال برام شده یه سال استثنایی و پر از خیر و برکت و بابت اتفاقات امسال خدا رو تا آخر عمر شکر می‌کنم

د) بریم سر اصل مطلب

ه‍) با عجله و چهار ساعت مونده به پرواز بالاخره فرصت شد بار و بندیل رو بستیم و رفتیم ترمینال1 پروازهای بین المللی فرازگاه مهرآباد و از بس همه چیز خیلی خوب و خارجی بود ، دیگه نمی‌دونستیم چطوری در پوست خودمون بگنجیم!

و) از اونجایی که اینجا ایران است، بعد از تحویل گرفتن بلیط و پاسپورت و غیره و ذلک بالاخره پنج دقیقه بعد از ساعتی که قرار بود پرواز صورت بگیره با راهنمایی ِ محترمانه ی پرسنل خدمات فرودگاهی به سمت گیت ِ بازرسی رفتیم و خیلی خوشحال بودیم از اینکه برادران ِ سپاه می‌خوان بگردنمون!

ز) بعد هم از بس قیافه مون مثبت بود تا فیها خالدون و سوراخ سمبه هامون رو گشتن و جای شما خالی یاد دیدار با مقام معظم رهبری افتادیم و اشک شوق توی چشمامون حلقه زد!!

ح) بالاخره از پلکان هواپیما بالا رفتیم ... وای باور نکردنی بود ... خیلی‌ها مثل احمدی نژاد فکرش رو هم نمی‌کردن که یه روزی سوار یه هواپیما بشن .. اونم به این بزرگی!!
بعد هی از خودشون با صدای بلند می‌پرسیدن خدایا این چجوری می‌خواد از روو زمین بلند بشه؟! جلل الخالق!
(حالشون غبطه برانگیز بود!)

ط) خلاصه سوار شدیم و چون خیلی پارتیمون کلفت بود و باید قاعدتاً First Class می‌بودیم ... در نتیجه درست دم در توالت ِ فرست کلاس هواپیما افتادیم و خب خیلی خوشحال بودیم ... چون لااقل در این سفر معنوی با درد طبقات پایین جامعه از نزدیک آشنا شدیم و باز یاد مقام معظم رهبری افتادیم و اشک شوق توی چشمامون حلقه زد و بغض گلومون رو گرفت!!

ی) هواپیما با سلام و صلوات بعد از یک ساعت تأخیر بلند شد ... دعای سفر از مونیتورهای چهل ساله ی بوئینگ ِ وصله پینه ای پخش شد و خانم مهماندار مثل همیشه اومد اون جلو و گفت چطور موقع مردن کمتر درد بکشیم! بعد که خلبان گفت من یه خانومم ... همه ی مردهای آنتی فمنیست رنگ از رخسارشون پرید و قیافه ها دیدنی بود! یه کم که گذشت و همه ساکت شدن، پیام مقام معظم رهبری به حجاج ایرانی تلاوت گردید ... نمی‌دونم چرا ولی همه خوابیدن و هیچکس مثل من اشک شوق توی چشماش حلقه نزد!!

ک) بعد از تموم شدن ِ آب نبات و شکلات‌های شروع پرواز و اتمام پیام مقام معظم رهبری، شام رو آوردن و همه بیدار شدن! ... یادم نیست شام چی بود ولی خب یه چیزی بود توو مایه های جوجه کباب و یاد ناهار ویژه ای افتادم که چند سال پیش تو کیترینگ ایران ایر خوردم و استیکش خیلی حال داد!!

ل) تا ارتفاع 10 هزار پایی بالا رفتیم و سرعتمون به 930 کیلومتر هم رسید و هیچ کس نبود که به صورت نامحسوس جلوی این خانم خلبان رو بگیره و إعمال قانون کنه!

م) هواپیما در مطار مدینه به زمین نشست و بنده از اونجایی که هم جلوی در دستشویی بودم و هم جلوی در خروجی، اولین نفر از هواپیما خارج شدم و اولین نفر رسیدم به گیت خروجی و از فرط هیجان داشتم ذوق می‌کردم و به قول روشنک از درون جیغ می‌زدم! P:

ن) سوار اتوبوس ها شدیم و هاج و واج مملکت اعراب رو نگاه می‌کردیم و انگار نه انگار که ساعت چهار صبح بود! شهر زنده بود و پر جنب و جوش

س) رسیدیم هتل و کارت کلید اتاق رو تحویل گرفتیم و ولو شدیم بر روی تخت (نماز هم بفهمی نفهمی خوندیم!)

ع) صبح رفتیم به رستوران هتل جهت خوردن ِ جیره ی روزانه و از اونجایی که همه ی محصولات وطنی روی میز چیده شده بود اصلاً احساس غربت نمی‌کردیم!

ف) از اونجایی که از هتل تا مسجد النبی 5 دقیقه پیاده راه بود ... همه ی گروه 143 نفری بعد از صرف صبحانه به راه افتادیم و از اونجایی که سر راه همش بازار بود ... وقتی به حرم رسیدیم تقریباً بیست نفر بودیم و این جریان تا آخرین روز و آخرین لحظات سفر ادامه داشت!

ص) باور کردنی نبود ... گنبد سبز ... رنگ حیات

ق) ...

ر) توضیحات معنوی رو سعی می‌کنم توی فتوبلاگ بدم!

ش) ادمه دارد

ت) تمة


نوشته جناب Lord در تاریخ: August 27, 2007 12:01 PM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/998


نظرها:

نظر شما