قبل از سفر هر کسی که ما رو دید به نوبه ی خودش خواست پیش زمینه ی ذهنی و تلقی خودش از این سفر رو بریزه توی قالب ما و تلقین کنه که یعنی منم همون برداشتی رو داشته باشم که ایشانات از این سفر داشته اند ...
خب یجورایی به این میگن خودخواهی ِ عقیدتی که به جز اولیا و عرفا و کسایی که به حقیقت دین رسیدن، هر کسی به نوعی دچارشه و میخواد تو هم همون خدایی رو قبول داشته باشی که اون قبول داره ...
همین فکر باعث شد علیرغم اینکه خودمم خیلی دلم میخواست تجربیات دیگران رو بشنوم و کنجکاو بودم بدونم اونور قضیه چه خبره ولی خب هر جا حرفش میشد یجوری گریز میزدم تا خالیالذهن باشم و حتی حج دکتر شریعتی یا خسی در میقات جلال آل احمد رو هم نخوندم که خودم تجربه کنم و تجربهام ناب باشه ... هرچند که تجربه ی دینی بشر نینیان اسمارت و تاریخ جامع ادیان ِ جان ناس و کلی کتاب کلفت دیگه دائم جلوی چشمم بود و بگذریم که در بحث مناسک مذهبی و تجربه ی دینی، نیمی از تجربه، بستگی داره به غرق شدن ِ فرد در انجام مراسم و تمرکزش روی حرکات بدنی ... اما نمیدونم چرا فکر کردن به این که فلسفه ی هر عملی از اعمال این سفر چیه و از کجا اومده برای من ِ نوعی (!) خیلی لذتبخش تر از جوگیر شدن و حالی به حولی شدنه ... همونطوری که نماز بدون فکر مثل نوک زدن پرندههاست به زمین و سماع بدون اندیشه هم لذت و شهوت دنیوی به حساب میاد، انجام تقلیدی ظاهر شریعت هم به اعتقاد بنده عین حماقته و بلکه خریت
و بیجا نیست که مولانا همش میگه ما ز قرآن مغز را برداشتیم ... پوست را بهر خران بگذاشتیم!
بگذریم
بار سفر رو میبندیم و به سمت مسجد شجره حرکت میکنیم
روحانی تنها میتونه یادآوری کنه که "اینجا جایی است که پیامبر و اولیاء خدا احرام بسته اند" و ملت گریه میکنن ...
غبطه میخورم به این هم رقیق بودن ِ قلبشون و صافی دلشون که اشکشون جاری میشه از شوق و بیم و امید و ...
و باز بعد از چند دقیقه برنامه ی حاشیه ای ِ بازار و خرید که از خواص مکانهای زیارتیه و مایه ی رزق و روزی ِ عده ای و خالی شدن ِ جیب ِ زائران ِ سرزمین وحی
لباس همه یکدست سفید و ظاهر همه پاک به نظر میاد
همه نیت میکنن برای وارد شدن ِ به حریم الهی
منظره ی اینهمه نورانیتی که یکجا جمع شده واقعاً دیدنیه ... یاد باور پس از مرگ افتادم و محشر و خروج مرده ها و انتظارشون ... کسی باور بدی به ذهنش راه نمیده و هر کس به کاری مشغوله و نمیدونم درون ِ دیگران چه میگذره که اینقدر انرژی مثبت رو میشه حس کرد ...
نیت در دل است و لبیک به زبان میآید که یعنی ما پذیرفته ایم دعوت تو را ...
همین وقت است که بیست و چند چیز ممنوع میشود ... هرچند که بعضی در حالت عادی هم ممنوع اند، ممنوعیت مجدد جهت یادآوری است و تأکید
که حرمت حریم را نگه داری و نیازاری، حتی کوچکترین جنبنده ای را ...
با وسایل امروز در حج عمره یک روز در احرامی و در حج تمتع چهار روز
اما در قدیم ... یکماه تا چهل روز در احرام میبودی و در مراعات ِ محرمات ...
و چهل روز دوره ی استکمال نفس است و کمال انسانی و رسیدن به عروج روحانی و جاری شدن ِ سرچشمههای علم از قلب بر زبان
و احرام برای آن است که بماند در تو این مراعاتها و خصایص پسندیده و حیای از نظارهگر بودن ِ آفریننده
که نفس حیوانی را بمیرانی و نفس انسانی ات بشکفد و درون و بیرون و خلوت و جلوت برایت یکی باشد در نگاه داشتن ِ اخلاق نیکو
به مسجد الحرام که میرسیم ... هر تصویری که تا اون موقع از کعبه دیدم از جلوی چشمام رد میشه ...
یه خونه ی سیاه پوش که در نهایت توازن ساخته شده و همه ی ابعادش به اندازه س!
به خلاف عقربه های ساعت و به جهت گردش زمین و کهکشانها و منظومه ها و افلاک، مردم در حال چرخیدن به دورش هستن ...
جز اینکه زیر لب زمزمه کنم محور توحید و نشانه ی پرستش ... چیز دیگه ای به ذهنم نمیاد
از فرط عظمت و ابهت و جوی که حاکمه، ذهنت از همه چیز و همه کس خالی میشه و انگار هر چی که میخواستی رو فراموش میکنی ...