عشق چیزی است مثل کشک!
یا شاید هر چیز خوردنی دیگری که تا نخوری، هر چقدر هم برایت شرح داده باشند نمیتوانی درک کنی چیست
یا شاید بوی خوشی که شمیمش تعریف ناشدنی است و فقط میگویند خوش بوست و یا سعی میکنند قسمتی از آنرا که برای تو آشناست، با صفتی بیامیزند تا بهتر بدانی...
بوی تلخ، بوی شیرین، بوی تند، بوی ...
هرچقدر هم بگویند حق مطلب ادا ناشدنی است و اگر از آن بویی نبرده باشی، به سادگی از آن خواهی گذشت
عشق مثل خداست ... یا شاید تمام چیزهایی که محسوس اند و نادیده
بودنش را حس کن که اگر نباشد همه چیز یکنواخت است و تاریک ... زندگی ات مانند زیستن ِ یک باکتری میشود یا انگل
و تنها نکته ی ظریفش این است ... نمیشود با زور عاشق بود یا دوست داشت و کسی را به عشق وا داشت ...
عاشقیت دلی میخواهد که وسیع باشد و بالهایی داشته باشد آماده ی پرواز و ذهنی متمرکز بر معشوق
عاشقیت ِ عام هم میشود مهر مادری یا گرفتن دست کودکی غریبه، برای عبور از خیابان و یا حتی لبخند زدن به تمام مردمان ِ عبوس ِ شهر ...
عاشقیت پرواز است و مهم نیست تو چه نوع پرنده ای هستی ... فقط کافیست خود را با جریان ِ طبیعی ات پیوند بزنی تا پروازی که از یادت رفته را باز به یاد بیاوری
و در پایان به قول لائو تزو آنگونه زندگی کن که اگر زمانی پرسیدند برای چه زندگی میکنی؟ پاسخی داشته باشی در خور اعتنا و اعتبار ...