انگار که من خیلی کند بودم و از زمان جا موندم یا زمان خیلی سریع تر از اون چیزی که باید به پیش رفته
در هر حال کتابای کلاسیک و فضای گفتمانی قدیم رو که نگاه میکنم، میبینم یه جو دیگهای حاکمه که خیلی بیشتر از حال حاضر باب طبع منه!
مثلاً خیلی وقتا یه عده میرفتن پیش یه پیر یا کسی که مشهور بود به اهل عقل بودن و فاضل و وارسته بودن و ازش میخواستن که نصیحتشون کنه و اون بنده ی خدا هم در نهایت تواضع و فروتنی از باب تبرک چند جمله ای میگفت که شاه کلید زندگی یه عده میشد که میخواستن مثل بقیه نباشن
الان ظاهراً برعکس شده ...
ملت از کسی که حس کنن داره نصیحت میکنه فرار میکنن و اگر زورشون برسه بایکوتش میکنن یا حرف خودشون رو میذارن توی دهنش!!
دلیلش شاید اینه که روز به روز همه خودخواه تر و مغرور تر از قبل شدن و خودشون رو نه تنها کاملتر و برحقتر حس میکنن و میبینن، بلکه کاملترین و برحقترین به حساب میارن ...
یا شایدم دیدن کسانی رو که نصیحت میکنن و خودشون مرد عمل به اون نصیحتا نیستن!
خلاصه که به تناقض رسیدن در مورد یه نفر یا یه حرفی که اون یه نفر زده، اگر حل نشه، باعث میشه خیلی از معادله ها توی ذهن مردم به هم بریزه ...
به هر حال آخرین نصیحتی که از یه پیرفرزانه شنیدم برمیگرده به دو سه سال پیش و دیروز که خبردار شدم اون استاد سکته کرده و خونه نشین شده و حال چندان خوشی نداره باز یاد نصیحتش افتادم ...
یادش بخیر
اون موقعی که دیده بود دارم با یکی از بچه ها که ظاهر نامعقولی داره سر یه چیزی بحث میکنم و پیش خودش فکر کرده بود ...
اسمم رو صدا کرد توی راهروی دانشگاه و گفت یه نصیحتی بهت میکنم ...
دوست خوب و همراه خوب مثل چراغیه که جلوی خودت نگه داشته باشی
راه برات روشن میکنه و کمکت میکنه به مقصد برسی
ولی دوست بد و همراه بد مثل چراغیه که پشت سرت نگه داری ...
سایه ی خودت رو میندازه جلوی چشمت و محو دیدن ِ سایه ی خودت میشی و راه رو نمیبینی
ممکنه از دیدن ِ این سایه بازی یه مدت کوتاهی لذت ببری، اما دیر یا زود زمین میخوری ...
آویزه ی گوشم شد و خیلی منتفع شدم از این قضیه ...
برای سلامتیش دعا میکنم و گفتم نصیحتش رو بنویسم که شما هم بخونید و اگر فکر میکنید به دردتون میخوره توی ذهنتون نگه دارید!