Info
نصیحت بزرگان

انگار که من خیلی کند بودم و از زمان جا موندم یا زمان خیلی سریع تر از اون چیزی که باید به پیش رفته
در هر حال کتابای کلاسیک و فضای گفتمانی قدیم رو که نگاه می‌کنم، می‌بینم یه جو دیگه‌ای حاکمه که خیلی بیشتر از حال حاضر باب طبع منه!
مثلاً خیلی وقتا یه عده می‌رفتن پیش یه پیر یا کسی که مشهور بود به اهل عقل بودن و فاضل و وارسته بودن و ازش می‌خواستن که نصیحتشون کنه و اون بنده ی خدا هم در نهایت تواضع و فروتنی از باب تبرک چند جمله ای می‌گفت که شاه کلید زندگی یه عده می‌شد که می‌خواستن مثل بقیه نباشن

الان ظاهراً برعکس شده ...
ملت از کسی که حس کنن داره نصیحت می‌کنه فرار می‌کنن و اگر زورشون برسه بایکوتش می‌کنن یا حرف خودشون رو می‌ذارن توی دهنش!!
دلیلش شاید اینه که روز به روز همه خودخواه تر و مغرور تر از قبل شدن و خودشون رو نه تنها کاملتر و برحق‌تر حس می‌کنن و می‌بینن، بلکه کاملترین و برحق‌ترین به حساب میارن ...
یا شایدم دیدن کسانی رو که نصیحت می‌کنن و خودشون مرد عمل به اون نصیحتا نیستن!
خلاصه که به تناقض رسیدن در مورد یه نفر یا یه حرفی که اون یه نفر زده، اگر حل نشه، باعث می‌شه خیلی از معادله ها توی ذهن مردم به هم بریزه ...

به هر حال آخرین نصیحتی که از یه پیرفرزانه شنیدم برمی‌گرده به دو سه سال پیش و دیروز که خبردار شدم اون استاد سکته کرده و خونه نشین شده و حال چندان خوشی نداره باز یاد نصیحتش افتادم ...
یادش بخیر
اون موقعی که دیده بود دارم با یکی از بچه ها که ظاهر نامعقولی داره سر یه چیزی بحث می‌کنم و پیش خودش فکر کرده بود ...
اسمم رو صدا کرد توی راهروی دانشگاه و گفت یه نصیحتی بهت می‌کنم ...
دوست خوب و همراه خوب مثل چراغیه که جلوی خودت نگه داشته باشی
راه برات روشن می‌کنه و کمکت می‌کنه به مقصد برسی
ولی دوست بد و همراه بد مثل چراغیه که پشت سرت نگه داری ...
سایه ی خودت رو میندازه جلوی چشمت و محو دیدن ِ سایه ی خودت می‌شی و راه رو نمی‌بینی
ممکنه از دیدن ِ‌ این سایه بازی یه مدت کوتاهی لذت ببری، اما دیر یا زود زمین می‌خوری ...
آویزه ی گوشم شد و خیلی منتفع شدم از این قضیه ...
برای سلامتیش دعا می‌کنم و گفتم نصیحتش رو بنویسم که شما هم بخونید و اگر فکر می‌کنید به دردتون می‌خوره توی ذهنتون نگه دارید!


نوشته جناب Lord در تاریخ: October 25, 2007 1:14 PM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/1004


نظرها:
1-

نصیحت جالبی بود.
ولی با مقایسه‌ای که بین بعضی از آدم‌های این دوران و اون دوران کردی موافق نیستم. اون نصیحت قدیمی که شما فرمودی با این نصیحت امروزی تفاوت داره. اون قدیما همه اون طرف رو قبول داشتن و خودشون می‌رفتن تا نصیحتشون کنه؛ مثلاً می‌رفته پیش معصومی، عارفی، کسی و خودش می‌گفته نصیحتم کن. یا مثلاً معصوم چون می‌دونسته طرف قبولش داره ازش می‌پرسیده: یا ابن فلان(!) آیا می‌خواهی تو را نصیحتی کنم؟ اونم می‌گفته: بلی یابن رسول الله. در مجموع فکر می‌کنم اکثر کسانی که مراجعِ خواهان نصیحت شدن داشتن یه اعتبار مذهبی و اعتقادی داشتن.
ولی امروز تو اکثر موارد کاملاً برعکسه. توی ذهن کسی که نصیحت می‌شه، اعتبار طرف نصیحت کننده [درست یا غلط] کلاً زیر سؤاله! قبلاً مرجع مذهب، ملاک خوبی برای تعیین فرد مورد وثوق بوده. اکثریت قریب به اتفاق روحانی‌ها هم چه تو اون دوره چه تو این دوره، عامل به حرف‌هاشون بودن. ولی خیلی از جوون‌ها با همین عمل و حرف [حتی مطابق] بعضی‌ها (چه مذهبی چه غیر مذهبی) موافق نیستن.
بذار خیلی سطحی مثال بزنم؛ تو اون زمان طرف دم مکتب فلان استاد اعظم که آوازه‌ش کل بین‌النهرین و ماوراء النهر رو پر کرده بود چهار تا نصیحت می‌شنیدن؛ یعنی جایی که خودشون بره یاد گرفتن می‌رفتن (این شد یه چیزی مثل مَثَل شما و استادت)؛ الان ممکنه طرف وسایلش رو جمع کرده قراره با دوستاش بره کوه؛ زود هم بیدار شده که یه وقت باباهه رو نبینه (!) که دوباره شروع کنه «گیر دادن»! اون موقع فکر کن وقتی در رو باز کرده و با هندز فری موبایل در گوش و مشغول گوش دادن به rap و rock تو چارچوبه، پدر گرامی بیاد بگه با اینا نچرخ؛ اینا مثل فانوس پشت سرتن!
حالا فرق اون کسی که خودش طرف رو قبول داره و می‌ره سراغش با کسی که اصلاً نمی‌خواد «غُر غُر» طرف رو بشنوه چیه؟
من فکر می‌کنم امروز «اعتقاد» و «فکر» نه تنها تو بعضی موارد بد رفته تو خاکی، بلکه تو خیلی موارد اصلاً تعطیله! که این قسمت آخر رو می‌شه به اون غرور که شما فرمودی ربط داد.


نوشته جناب پدرام در تاریخ October 27, 2007 6:50 PM


نظر شما