بالاخره تولد 25 سالگی هم رسید و خارج از وارد شدن زمینی و هوایی ِ تبریکات دور و نزدیک و کسانی که انتظارش رو دارم و ندارم که بودنم و به دنیا اومدن بیست و پنج سال پیشم براشون مهم بوده باشه، شاید تولد و گذشت ربع قرن از حیات روی زمین، برای من یجور گذر عمر متفاوت باشه و برای اطرافیان بهانه ی شاد بودن
و همین
این اطرافیان هم البته باز یه سری استثنا داره
مثلاً دیروز برای اولین بار توی عمرم واقعاً غافلگیر یا به قول فرنگیها سورپرایز شدم
یه دسته گل خیلی خوشگل که اسم گلهاش رو نمیدونستم اما خب از دید من زیباترین گلهایی بود که تا حالا دیدم!
بعد هم گذشتن از کوچه پس کوچههای الهیه و رسیدن به یه بن بست ِ دنج و باز کردن صندوق عقب ماشین و ...
wow!
یه دوره ی کامل یازده جلدی فتوحات مکیه (تا اینجایی که ترجمه و چاپ شده!) بهترین هدیهای بود که میتونستم برای تولدم بگیرم ... با کلی عشق ... اونم از کسی که ...
روز استثنایی و فوق العاده و محشری بود
ممنونم
از همه
سپاسگذارم
از تو
پ.ن: احساس میکنم یه لایه به لایههای وجودم اضافه شده
