امروز لاستیك یكی از همكارا تو بزرگراه تركیده بود و بنده خدا كلی رفته بود تو فكر كه اگر چی میشد این میشد وغیره و ذالك
منم طبق معمول مشغول دلداری دادن و این حرفا
از دهنمون در رفت كه آره زندگی مثل یه حبابه زیاد سخت نگیرش كه میتركه
بعد گفتم عجب جملات قصاری میگیم ما و خودمون خبر نداریم ، ننه داریم هرز میریم بریم بنویسیمش
تا بعد
Lord