الان تنها چیزی كه میتونه عصبانیتم رو یه كمی كم كنه اینه كه بشینم اینجا و فكر كنم كه چی شده
امروز رفته بودم یه جایی برای یه كاری
یه صف طولانی ارباب رجوع وایساده بود تو گرما و معطل
ما هم كه چیزی نمیخواستیم جز اینكه بریم بپرسیم ببینیم فلانی هست یا نیست
یه آقایی اون عقب دادش رفت هوا و شروع كرد زر زر کردن كه مرتیكه فلان فلان شده ما یه ساعته اینجا تو
گرما وایسادیم تو میای میری اول صف
حالا یارو یه بیست سالی از من بزرگتر بود ولی دریغ از دوزار معرفت وشعور
گفتم آقای عزیز بنده كار خصوصی دارم با فلان شخص
حق كسی قرار نیست ضایع بشه
انگار كر بود
ماشالا انگار یه نوار از انواع و اقسام دری وری ها گذاشته بود تو مغزش
تا حالا اینطوریش رو ندیده بودیم به این آنتیكی
شایدم كلش گرم بود بیچاره و دو سه تا پیت عرق خورده بود
نمیدونم
به هر حال
اون موقع دیگه فكرم كار نكرد
فكری كه خیلی بهش مینازیدم انگار رفت هوا
منی كه هر كی رو تو خیابون میبینم داره دعوا میكنه میخندم كه اینها عین خر به جون هم افتادن و مثل
بربرها دارن همدیگه رو میخورن و باید برای زندگی تو این خراب شده حق توحش به ما بدن
یهو نفهمیدم چی شد صدام رو بردم بالا و گفتم : بهت میگم كار ندارم فقط میخوام ببینم دوستم هست یا
نه و طرف هم كه انگار آفتاب خورده بود تو مخش و حسابی داغ كرده بود اومد تو سینه منو یقه رو گرفت
دیگه برام مهم نبود كه كی چی فكر میكنه
غیر منطقی ترین تصمیم رو گرفتم و گردنش رو چسبیدم
همیشه میگم وقتی به روی كسی اسلحه میكشی باید شهامت شلیك كردنش رو هم داشته باشی و
موقعی كه یه بازی رو شروع میكنی مطمئن باشی كه توان تمام كردنش رو هم داری حتی اگر بازنده
باشی
منم دل رو زدم به دریا و زیر ِیک خمش رو گرفتم و خوابوندمش زمین
صحنه رو تجسم کن
خودمم حالا جا خوردم از این غلطای زیادی و موندم كه این لات بازیا چیه بابا ما اینكاره نیستیم
طرف هم جا خورده و زل زده داره به من نگاه میكنه
ملت همیشه در صحنه هم ماتشون برده
همه چیز برای یه ده ثانیه ای آچمز شده بود
حالا تو این بساطی كه راه انداختیم آب دماغمون هم راه افتاده بود
خلاصه بساطی بود دیدنی
ما هم فلنگ رو بستیم و همین طوری که با سرعتی تو مایه های سرعت نور داشتم از مهلکه جون سالم
به در میبردم صدای داد و بیداد آقاهه به گوشم میخورد که داشت خودشو می کشت
بعد یه نیم ساعت ، چهل دقیقه ای اون حوالی چرخ زدیم تا آبها از آسیاب بیوفته و برگشتیم و اون طرفی
كه باهاش كار داشتیم رو پیدا كردیم و ماموریت روانجام دادیم و با یه اعصاب كیشمیشی و به fu*k رفته
اومدیم به آشیانه
اه
همه رو به آرامش و حرفای قشنگ دعوت كنی اونوقت خودت كنترلت رو اینطوری از دست بدی
آخرشی
الانم دلم میخواد یه همچین كاری بكنم كه دلم خنك شه

ولی بازم نمیشه بنابر این باید یه باواریای زهر ماری تگری رو یه نفس سر بكشم تا حالم جا بیاد
ما رفتیم بقالی
تا بعد
Lord