صبح یه كاری پیش اومده بود از جلوی سفارت انگلیس رد شدیم دور تا دورش رو نوار زرد با آرم خطر كشیده بودن و سربازای یگان امداد كه بزن بزنشون خوبه سرتا پا مسلح وایساده بودن پشت سفارت هم كه تا دلتون بخواد سربازان گمنام امام زمان در حال بیسیم بازی بودن ( دیدین بیسیما رو موتورولای آمریكاییه !!!) بعد از فردوسی هم رفتیم دانشگاه برای انتخاب واحد و زیارت وروردیهای جدید رئیس گروه رو بگو انتخاب واحدم رو خط زد گفت ظرفیت اضافه هم جا نداره ما هم با كمال پر رویی زیر همونی كه خط زده بود دوباره نوشتیم گفتیم استاد ببین كد درس رو هم حفظیم جا نداره؟ (چه ربطی داره خودمم نمیدونم!) گفت نه گفتیم خب جا نداره فدای سرت امضاشو بزن ما بریم اونم به همین سادگی زد (حواسش به آب پرتغالش بود) حالا رفتیم كامپیوتر میگه این كلاس 40 نفره شده امكان نداره باز كنم تو دلم گفتم چاییدی! بیرون دلم هم یه چیزی بهش گفتم كه كلاس رو كرد 41 نفر و در آخر اینكه بنده فقط شنبه و پنج شنبه میرم دانشگاه اونم با 20 واحد تووووووووپ عجب دانشجویی!!! عجب مملكتی (سه ساله یه لیسانس میدن و بعدش هم فوق و دهترا ) عجب مسول كامپیوتری (نفس من بیده) عجب ورودیایی ( ! آبروی دانشگاه در خطر است! ) امروز قسمت شد برای گرفتن كپی! یه سر به مركز خرید گلستان درشهرك قدس اسبق و غرب فعلی و آینده در گذشته هم زدیم ولی دیگه راجع به این نمیتونم بگم عجب.... اصول مهندسی رو به خوبی رعایت كردن از ساختمونش خوشمان آمد شیشه های مغازها هم كه همه تمییز كف هم برق میزد و سقف هم یه كم دوده كاپتان بلك گرفته بود و میشد بوش رو حس كرد دیگه ....... همین دیگه چیز خاصی نداشت جز اینكه یه كم به خاطر گرمی هوا مجبوری لباسات رو كم كنی قابل دركه ، خودشو ناراحت نكن ارادت پاینده باشید تا بعد
Lord
نوشته جناب Lord در تاریخ: September 20, 2003 10:30 PM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/198