این صحنه رو تجسم كنید
شما یك پسر بسیار معمولی هستید (حداقل از نظر ظاهر)
تو یه تاكسی در خیابان وزرا در حال انجام یك مسافرت درون شهری میباشید
دختر خانومی در صندلی عقب نشسته است و شما فقط او را هنگام سوار شدن
در بین راه دیده اید
به مقصد مورد نظرتان میرسید
به راننده میگویید هر جا ممكنه پیاده میشم
راننده نگه میدارد
شما پیاده میشوید و هنگامی كه میخواهید پول تاكسی را از كیف پولتان
كه در جیب عقب شلوار است بدهید
دختر خانومی كه عقب بود به شما نگاه میكند ، لبخندی میزند و میگوید :
من حساب میكنم!
پول شما را میدهد و همزمان پیاده می شود
و بدون اینكه حرفی بزند با لبخند میگوید خدافظ!
پشت سرش را نگاه نمیكند و می رود....
و شما چكار میكنید؟
هیچی ما هنوز تو خماریش موندیم كه اینكارا دیگه یعنی چی؟
شاید خیر امواتش كرده بنده خدا
شایدم بیقیم كه نفهمیدیم یا خودمونو زدیم به بیقی
الانم هر چی بیشتر فكرشو میكنم قیافش بیشتر محو میشه
شما بودین چیكار میكردین؟؟؟؟؟
وقتی نوشتم یك روز خفن ناك یه دلیل دیگه هم داشت
پارك جنگلی لویزان رو حتما دیدین (اونایی كه تهران هستن رو عرض میكنم)
خونه یكی از فامیلا نزدیکیای اونجاس كه امشب مهمونشون بودیم
ساعت ده ونیم شب داشتم تنهایی پایین پارك جنگلی دوچرخه سواری میكردم
و هنوز تو یكی از این حس و احوالات خارجكی بودم كه بهش میگن نوستالژی اینا
و خلاصه كلی كنف و حال گرفته از پول تاکسی که حساب شده بود...
داشتم تو تاریكی پا میزدم كه یهو به خودم اومدم دیدم جلوم از این سگای سیاه
دهشت ناك و آشغال و سگ مصب كه دین و ایمون ندارن سبز شده اونم نه یكی
سه تا با هیكل گوساله
و مسخره اینه كه تا منو دیدن زوزه كشیدن و در رفتن
طوری که از خون آشام هم اینطوری در نمیرفتن
و حالا اون حس غمبار شد دوتا چون فکر نمیکردم که اینقدر ... باشم که سگا هم...
هنوز تو این حس خارجیه گیر كردیم شدیـــــــــد
Lord