Info
یه داستان


مثل همیشه نشسته بودم و داشتم كارای روزمره رو انجام میدادم
با یه ارباب رجوع داشتم صحبت میكردم و كارش تقریبا تموم شده بود
یه نفر دیگه اومد تو
مثل بقیه
نفر اول كارش تموم شد و رفت
بدون اینكه سرم رو از روی میز بلند كنم همونطور كه مشغول كارام بودم مثل همیشه گفتم بفرمایید؟...
یه بوی عجیبی به مشامم خورد
سرم رو كه بلند كردم نگاهم تو نگاهش گره خورد...
چقدر آشنا بود
مطمئن بودم اون قبل قبلا...خیلی قبل...یه جایی با هم ساعتها بودیم و حرف زدیم
اونم همینطور فكر كرد...
سرخ شد و گفت من قبلا شما رو جایی دیدم؟
گفتم نمیدونم منم میخواستم همینو بپرسم؟
نیشخند تلخی زدم و منتظر شدم
بر و بر زل زده بود و داشت نگاهم میكرد
سرم رو انداختم پایین
نمیدونستم چیكار كنم
كارش رو گفت و به من مربوط نمیشد
به قسمت مربوطه راهنماییش كردم
رفت
ولی هنوز تو یادمه
یه حس غریب و شایدم قریب
------------------------------------
پ.ن: آقا یه اشتباهی كه تو این داستان صورت گرفته این بوده كه شناسه فعلا همه به من برمیگشت ‏‏‏‏‏، در حالی كه باید سوم شخص میبود و الان حال درست كردنش رو ندارم...

ارادت
پاینده باشید و سلامت
تا بعد
Lord 


نوشته جناب Lord در تاریخ: October 21, 2003 10:52 PM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/220


نظرها:
1-

همون قریب بوده :)


نوشته جناب Mana در تاریخ October 21, 2003 11:03 PM

2-

خوب هر كي بود و هر چي بود حس قشنگي بود كه با خودش آورد تو فكرت همين هم تنوعه اگه راضي باشي.


نوشته جناب شاخان و سارا در تاریخ October 21, 2003 11:52 PM

3-


آقا ميشه بفرماييد شوما توي قصرتون چه لوس بازيهايي درميارين؟
در ضمن من اصلا نميخواستم برم عروسي! يه چيزي نوشتم كه نوشته باشم. آخه رنگ فريم عينكم بدجور تابلوئه!!!


نوشته جناب هديه در تاریخ October 22, 2003 12:19 AM

4-

در ضمن من شرمنده ام. ولي آستين بلوزم كوتاهه و براي هر خط يه جواب توش جا نميگيره.


نوشته جناب هديه در تاریخ October 22, 2003 12:20 AM

5-

اون چايي رو هم آخرش قسمت كرديم


نوشته جناب هديه در تاریخ October 22, 2003 12:21 AM

6-

شوخي موخي هم با كسي نداريم!!


نوشته جناب هديه در تاریخ October 22, 2003 10:57 PM

7-

حالا مثلا اگر مال خودت بود كسي كارت داشت؟ تحفه


نوشته جناب noname در تاریخ October 23, 2003 12:12 PM


نظر شما