امروز جمعه است
امروز خوب بود و من هم
امروز به تنهایی به كوه رفتم زیرا دوستانم به دلایل مختلف نیامدند
امروز برای نخستین بار به او گفتم كه از صمیم قلب دوستش دارم
امروز به او گفتم كه او را میپرستم
امروز من و خدا بودیم
امروز میشد خدا را حس كرد
نمیتوانید درك كنید تا امتحان نكنید
مسیر رفت صبح ساعت 7 دربند و حركت به سمت سربند مجموعا 15 دقیقه راه
از میدان سربند به سمت مسیر آبشار دوقلو و از آنجا به شیرپلا آهسته و پیوسته 4 ساعت و استراحت و خوردن صبحانه در بهشت كوچك من كه مكانیست تقریبا مخفی دو ساعت (صبحانه شامل نان سنگك تازه ، چهار عدد خرما ، دو شیشه دلستر لیمویی الحلال {این الحلال كه روش نوشته آخر خنده س})و حركت از شیرپلا به سمت اوسون كه راهی است طولانی و تقریبا خسته كننده كه البته من كیف میكنم چون هیچ تنا بنده ای نیست و فقط صدای نسیم به گوشت میرسه
نهار در هتل اوسون و حركت به سمت پس قلعه و بعد سربند و دربند و تجریش و خونه
امروز كه تنهایی رفتم همچین تنها هم نبودم و هی همراه عوض كردم
یه خانوم ایرانی بود با شوهر آلمانیش و بچه پنج ساله شون كه وقتی بچهه داشت لیز میخورد در یك عملیات محیر العقول نجات اندر دادمش و با هم تا یه مسیری رفتیم و گفتیم و خندیدیم و این خانومه هم شده بود عین این فیلمای مقامات مترجم من و آقاشون و خلاصه خوب بود و مسائلی بس عظیم از بازار كامپیوتر مطرح اندر گردید و ...
دومین همراهمون یه پیرمرد 70 ساله بود كه وقتی به ما گفت جوون از شما بعیده این كارا !!!
گفتم جانم!
گفت برای چی اینكارا رو تو كوه میكنی؟
با دو هوارتا تعجب نیگاش كردم
آقا كه دید ما خیلی متعجب گشتیم آخر سر گفت جای پاتو جا گذاشتی اصلا درست نیست.
حالا به یارو كه نمیتونم بگم یخ كنی نمكدون
یه نیم ساعتی باهاش حال كردیم
آها بعدش گفت اون موبایلت رو بده به دوست دخترم زنگ بزنم ببینم چرا نیومده!!
نفر سوم هم یه پسره بود هم سن و سال خودمون به اسم امید كه هفته پیش رفته بود قله سبلان و كلی برام از خاطراتش گفت و بهمون دوتا گردو زوركی داد و داشت آموزش مخ زنی یاد میداد و هی میگفت چرا تنها اومدی و ...كه رسیدیم به شیرپلا و اون رفت سمت كلك چال و درسمون خوش بختانه به نتیجه نرسید
یكی نیست بگه تو كه لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمیبره
نفر چهارم یه حاجیه بود كه گربه نداشت
شعرشو حتما شنیدین اگرم نشنیدین از اونایی كه شنیدن بپرسین
آره خلاصه این حاجیه از نیرو مخصوصیای گردان سیدالشهداء كه خیلی خفن میباشند بود و تك تیرانداز و چتر باز و خلاصه كلی حاجی كماندو بود و هیكلی داشت!! و وقتی دوربین شكاری ما رو دید هوس كرد باهاش این تهران خیلی بزرگ رو یه دیدی بزنه
بعدش شروع كرد خاطره گفتن و معرفی اسلحه و گرینوف و سیمینوف و از این جور صوبتا كه خیلی اطلاعاتمون رفت بالا /
آها یه چیزی
كوه امروز یه جورایی پوز زنی هم بود
بدین جهت كه یه برنامه ای به اسم بیوریتم هست و حالات مختلف بدن رو در دوره های زمانی مختلف از زمان تولد بررسی میكنه و یه نمودار سینوسی بهت میده كه فیها خالدونت توشه و خلاصه این نموداره امروز از نظر فیزیكی بدن بنده رو در پایین ترین سطح ممكن نشون داد كه در پایین خودتون ملاحظه میفرمایید

و جلل الخالق از این بشر كه وقتی اراده كند در بدترین شرایط بدنی میتواند 8 ساعت از كوه و كمر بالا و پایین برود.
یه چند تا عكس هم گرفتم كه بعدا بذارم اینجا
ساعت شیش رسیدم خونه و ولو شدم و حالا كی حال حموم داره و به زور فرستادنمون حموم و الانم باید برم بگیرم بكپم كه فردا از صبح تا شب كلاس داریم...
ارادت
پاینده باشید و سلامت
تا بعد
Lord