امروز از سر خیابون طالقانی كه داشتم رد میشدم دیدم بستنش
جلوی سفارت سابق آمریكا كه الان بین پنج شش تا ارگان تقسیم شده و جلوی آن نیز یك ایستگاه مترو زدند هم كلی اتوبوس و تشكیلات و خبرنگار و بچه هایی كه از مدرسه آورده بودنشون جمع شده بودن و شعار میدادند كه مرگ بر امریكا و مرگ بر اسرائیل و این جور بساطا...خلاصه خیلی هیجان داشت براشون...
داشتم به 1979 فكر میكردم...

به موقعی كه اونایی كه الان تو زندان هستند و شاگرد مكتب شریعتی بودند و بعد شدند دانشجوی خط امام در همین ایام الله!!! از همین دیوار بالا رفتند و تمام كارمندان سفارت رو دستگیر كردند و بعد شروع كردند مثل این امتحانات انگلیسی با كلمه های خورد شده جمله ساختند...بعد چاپش كردند به عنوان اسناد لانه جاسوسی امریكا تا جایی كه شد یك انتشارات جدا برای خودش!!!و البته اگر چیز خاصی نبود كه خوردشون نمیكردن... بعد یاد پیش اومدن جریان كویر طبس و رباط پشت بادام و طوفان شن افتادم كه مدیر دبستانمون می گفت از فضل خدا بوده و معجزه و این جور حرفها و بعدا تو یكی از مناطق رئیس آموزش پرورش شد!!!
بعد یاد جنگ افتادم
یاد اینكه جنگ میتونست دوسال اول تموم بشه ولی چون راه قدس از كربلا میگذشت ما مجبور بودیم شبا وقتی اعلام خاموشی می شد و آژیر قرمز صداش می رفت بالا با دو بریم توی پناهگاه و زیر زمین!!
یاد خیلی چیزا افتادم كه قرار بود بشه و نشد
یاد اینكه آمریكا ایران رو تهدید كرد به حمله اتمی و بعد جام زهر نوشیده شد و باقی قضایا تا امروز...
بعد یاد این افتادم كه این سفینه مواج ما را به كدام ساحل امن خواهد برد؟
همین كه یاد این آخری افتادم رسیده بودم میدان توپخونه!
_____________________________
و اما واقعه
شما هر دو هفته یكبار برای انجام كار اداری وارد ساختمانی بزرگ میشوید كه به سه در مجهز است و این سه در محترم خود به سه سنسور كه قرار است خودكار در را باز كنند مجهز می باشند. گاهی دیده اید كه این سه در را در حالت باز قفل میكنند.
اما اینجا ایران است
كاملا مراقب باشید
هیچ دلیلی ندارد كه یك بار هم هوس كنند كه درب وسط را در حالت بسته قفل كنند و آنقدر شیشه تمیز باشد و شما آنقدر خواب آلود باشید كه بینی محترمتان به فنا برود.
و وای به حالتان اگر شیشه مربوط به وزارت امور اقتصادی و دارائی باشد و همانا گرفتن مالیات از طرف داروغه وظیفه اول آن وزارتخانه محترم باشد و اگر آن شیشه در اثر محكم بودن استخوان بینی عزیزتان تركی بردارد و همی در دم بشكستندی ببایستندی كه تمام راه پله های این شهر ساختمانی را تی كشیدندی و برق بیاندازندی!!!ولی راستی راستی خیلی شانس آوردم كه این اتفاق نیوفتاد و فقط همون دماغه به فا...رفت. :)...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن1: شرمنده بابت اون مقاله كه قرار بود بذارم اینجا ، یه جریاناتی این دو روزه حواس برامون نذاشته و نشد كه بذاریم
پ.ن2: ایمپورت وبلاگ قدیمی بزودی انجام خواهد گرفت
پ.ن3: ما یه همكار داشتیم كه دانشگاه قبول شد و رفت طرفای یزد تا معماری بخونه
امروز یه كارت پستال برامون فرستاده بود كه خیلی خوشگل بود
(حالا طرف هر چند وقت یه بار میاد تهران)
ولی باحالیش این بود كه ما فهمیدیم كه اگر بمیریم هم برای كسی مهم نیست و اگر هم کارت بفرستیم کسی گریه نمیکنه (مثل اون یکی همکارمون که وقتی داشتم کارت پستال رو میخوندم گریه میکرد!)
پ.ن4:خدا رفتگان شما را هم هر جا که رفته اند بیامرزد.
ارادت
پاینده باشید و سلامت
تابعد
Lord