![]()
آره آقاجان
همین یك كارمان مانده بود
یعنی راستش را بخواهید امروز یكی از عجیب ترین روزهای عمر نسبتا كوتاهم بود
از صبح ساعت یك تا همین الان ساعت هشت شب ، پشت سر هم اتفاقات مختلف افتاده
اول از همه بگویم كه دیشب در فضای باز راجع به یك چیزهایی نشستم فكر كردن كه دو نتیجه ی قابل ذكر داشت و چندین نتیجه ی غیر قابل ذکر:
اول كیپ شدن تمام سوراخ های سرم بود و دوم هم منجمد شدن فکر از سرما و نشتی پیدا كردن از ناحیه ی بینی!
خلاصه امروز یكی آمد و گفت آقا تشریف بیارید یه جایی
ما هم رفتیم
اولش نفهمیدیم آنجا كجا بود و بعدش هم كه فهمیدیم زیاد فرقی نكرد
به ما گفتند که شاكی داریم!
حالا شاكی كیست و ما چكار كرده ایم خدا داند!
شاكی داشتن همانا و متهم بودن همانا
یعنی در ایران زیاد فرقی نمیكند كه اتهام به شما وارد باشد یا نه به هر حال محكومید
هر چیزی كه باشید مظنون نیستید و فقط متهمید
بعد فهمیدیم به آنجایی كه رفتیم میگویند دادگاه یا بهتر است بگویم بی دادگاه
و یك آقایی نشسته بود و داشت كالباس و نان لواش میلومباند و یك تپه ریش داشت و وقتی که ما را دید اصلا و ابدا دست و پایش را گم نکرد و همچنان مشغول خوردن بود و از فضائل و بركات ماه مبارك رمضان هم می خواست برایمان داد سخن براند كه وقتش را نیافت و به همان فلسفه ی اسلامی ختمش كردیم!
احتمال زیاد حاج آقا زخم معده داشتند!!!
ایشان هم نقش قاضی را بازی میكردند ، هم دادستان ، هم نماینده مدعی العموم و هم هیئت منصفه
چاره ای نداشت بنده ی خدا از عدم كفایت حقوق و مزایا چهار شغله شده بود و لابد هفت سر هم عائله داشت.
خلاصه جلسه ی رسمی بدون تفهیم اتهام شروع شد و بنده كه هنوز نفهمیده بودم متهم هستم یا مضنون یا شاهد ، به ناچار شروع به دفاع از كیان تحت ظن خود نمودم
و از آنجایی كه نه من حرف ایشان ( جمع مذکر تمام آن شغل ها به اضافه ی تی کشی) را می فهمیدم و نه او حرف من را ؛ به شریك جرمم گفتم كه برخیزد و در فرصتی مناسب از دادگاه بیرون رفتیم و بیرون رفتن بی اذن ما همانا و فریاد ماموران به هوا رفتن همانا
و در این هنگام نیز فریاد نه چندان بلند من نیز به هوا رفتن همانا كه برو بابا مسخره بازی دراوردین
و مامور بینوا به دنبال ما آمد و ما چون از كرامت طی العرض الخیابان برخوردار بودیم به ما نرسید و فلنگ را بستیم D:
ولی واقعا شانس آوردم كه كارت دانشجویی را باز پس گرفتم قبل از فلنگ بستن و سابقه دار نشدیم به این كشككی ها
به راستی و حقیقتا آخرش هم نفهمیدم چرا بی جهت به من گیر داده بودند
حدس میزنم از +Double بودن زیادی باشد و این خودش در زمانه ی ما شك بر انگیز است.
اما به جز این حدیث پر ماجرا دوبار نزدیك بود با موتور برخورد كرده و در دم به لقای حق بپیوندم
و جای شما خالی در منزل جناب Lost بودیم و نزدیك بود در آنجا نیز شربت رحمت را سر كشیده و همراه خرمالو یك عدد كفش دوزك حامل سیانور را تناول كنیم كه شانس آوردیم
خلاصه نمیدونم چی بگم از امروز
بگم شانس آوردم یا همش بد شانسی بود
ولی در كل روز خوب و پر از هیجانی بود و هنوز متعجبم كه عجب رویی دارم و همان درس وكالت خواندن ما را شایسته تر می بود و ایستادگی و صبرمان در مقابل احمق ها را ارج می نهم!!
باشد که روزی از این خاک بار هجرت بر بندم به سوی آنچه میخواهم و نیست...
ارادت
پاینده باشید و سلامت
تابعد
Lord