امروز مجددا از تقاطع خيابان وليعصر (وليعهد اسبق) (عج) و ميدان تجريش عبور كردم
امروز بعد از يكسال تاريخ تكرار شد و من آن بانو را ديدم
بانويي با سن تقريبي 38 سال و نه ماه
و هفده سال بزرگتر از من
با پالتويي قهوه اي و يقه ي كرك دار ، دامني قهوه اي كه دو سانت آن از زير پالتو بيرون بود ، جوراب نازك و باز هم قهوه اي و آرايشي سنگين و رنگين و متشخصانه و عطري گرانقيمت با بوی تقريبي دیویدف كه در ذهن رنگ قهوه اي را ياد آور مي شد.
خاطرم هست سال گذشته را ، درست در همين مكان و همين زمان بود :
از جلوي بانك پارسيان مي گذشتم
سيگار زنانه اي مي كشيد و نگاهش از دور در نگاه من بود
طبق معمول توجهي نكردم و سرم را بيشتر درون يقه ي برگشته ي اوركت سبز رنگ آمريكايي فرو كردم تا جايي كه بخار نفسم شيشه ي عينك را مات و مبهوت كرد
ده متري مانده بود تا به او برسم و از او بگذرم مانند تمام عابرين و تمام كساني كه بي اعتنا از كنارشان عبور مي كردم
اما اين گويي تفاوتي شگرف داشت
نگاهي عميق و اندامي متناسب مي تواند نگاه هر مردي را متوجه خود كند
اما به خودم اطمينان داده بودم كه مي توانم نگاهش نكنم و اين كار را كردم
وقت گذشتن از او بود و گذشتم
بيگاه ، صدايي نازك به گوشم رسيد كه مرا مي خواند
اعتنايي نكردم
ولي دوباره آن صدا گفت ببخشيد آقا
مانند فيلم ها شده بود
داشتم در ذهنم معني جمله را به انگليسي ياد آور مي شدم
Excuse me sir
به نظرم خيلي هيجان انگيز بود اگر اين جمله را به انگليسي مي گفت و با لهجه اي كه اهالي دالاس دارند
نميتوانستم اين بار نشنيده بگيرم
برگشتم و نگاهش كردم و گفتم بله
گفت معذرت ميخوام چند لحظه ميتونم وقتتون رو بگيرم
گفتم خواهش ميكنم
انگار كه من نبودم و كسي از درون من اين را گفت
نكند شيطان باشد؟
باز هم به خودم اطمينان دادم كه من عاقل تر از اين حرف ها هستم
مانند آمريكايي ها يك لحظه نگاهم به لبانش افتاد
برق لب زده بود و خط لبي قهوه اي داشت
گفت كه كيف پولش را گم كرده است و بدون يك ريال در اينجا گير افتاده و نمي تواند در اين دوره و زمانه از كسي پول بخواهد زيرا با سر و وضعي كه دارد ممكن است برايش مزاحمت ايجاد كنند
و خواست كه كمكش كنم زيرا به نظرش انسان خوب و درستكاري آمده بودم
در ذهنم نقش كشيش فيلم رومئو و ژوليت را تصور كردم و اينكه قصدي خير داشت و سر انجامي شوم را رقم زد
با اين حال كه تراژدي بود ولي به رمانتيك بودنش مي ارزيد
بي اختيار دستم را به عقب بردم و كيف پولم را دراوردم
احساس لارج بودن بسيار لذت بخش و غرور آميز است
اما غرور نه
غرور را دوست نداشتم زيرا باعث گناه مي شد
به ياد آلپاچينو در وكيل مدافع شيطان افتادم ، زماني كه احساس برنده بودن ميكرد و به جاي شيطان اينگونه گفت: Vanity، definitely my favorite sin
و اگر معلم دينيمان بود مي گفت : هر آينه غرور بشر از گناهان مورد علاقه ي شيطان است و تمام زنگ را به تفسير همين يك جمله ميگذراند
بگذريم
داشتم از سال گذشته مي گفتم و آن بانو
كيف پولم را دراوردم و به او گفتم كه با چقدر مشكلتون حل ميشه؟
گفت : نميدونم واقعا دارم از خجالت مي ميرم و شرمنده ي شما هم شدم
گفتم : نه بابا اين چه حرفيه بالاخره پيش مياد ديگه
بعد خساست رو كنار گذاشتم و پنج تا هزاري دراوردم و فكر كردم كه اگر بخواهم مانند كامبيز پولهايم را به دلار تبديل كنم و به آمريكا بروم آن موقع مي شود تقريبا شش دلار و نبايد زياد ارزش داشته باشد و از طرفي هم ميتوانستم از 25 تا آبجو اسلامي صرف نظر كنم
گفتم بفرماييد
گفت نه آخه خيلي زياده
تحت تاثير اين همه مهربوني و رنگ قهوه اي سنگين حاكم بينمون بودم و پول رو گذاشتم كف دستش
ولي دقت كردم كه دستم بهش نخوره ، چون بالاخره نامحرم بود!
قدش تقريبا تا شونه من بود
از خجالت سرخ شده بود
شايدم از سرما بود
نميدونم به خاطر چي بود چون اصلا حواسم نبود
پول رو گرفت و گفت ممنون آقا نميدونم چجوري ازتون تشكر كنم
و من هم سرخ شدم ولي از خجالت
گفتم خواهش ميكنم و قابلي نداره و راهم رو كشيدم و رفتم
توي دلم خوشحال بودم كه به كسي كمك كرده بودم
اونم نصف درامد يكروزم رو
حاصل چهار ساعت عرق ريختن و كار در آهنگري
ولي برايم مهم نبود ....
اما امروز كه دوباره او را ديدم انگار كه برخلاف من هيچ تغييري نكرده بود
از همان صد متري هم توانستم بشناسمش
همان رنگهاي سنگين قهوه اي كه فقط به او مي آمد
به او نزديك مي شدم ولي اين بار فرق داشت و ديگر نميتوانستم بي تفاوت باشم ضربان قلبم به حدي بود كه گويي سينه ام در حال شكافتن است
نزديكش شدم و لبخندي به لب داشتم
مثل هميشه
اما او مرا نشناخت
فكر ميكنم به خاطر اين بود كه مانند سال پيش ديگر ريش نداشتم
و به جاي اور كت يك باراني سورمه اي پوشيده بودم
مي گويند سورمه اي به من خيلي مي آيد
نزديكش شدم ولي قبل از اينكه من چيزي بگويم او پيش قدم شد
گفت سلام
در ذهنم لحظه اي را مجسم كردم كه با هم در حال قدم زدن هستيم و دستش را به دور دستم حلقه كرده است
از سال گذشته كه به باشگاه رفتم فقط روي كتف و بازويم كار كرده بودم براي چنين روزي
گفتم سلام
گفت ببخشيد يه مشكلي برام پيش اومده كه فكر كنم به دست شما باز ميشه
جلوي زبانم را گرفتم و حرفي نزدم
فقط نگاهش ميكردم
آيا واقعا متوجه نگاه آشناي من شده بود؟
گفتم بفرماييد خواهش ميكنم
با آرامشي كه مملو بود از بوي فيفانگو
ماجراي كيف پولش را گفت كه گم كرده است و تا منزلشان هيچ پولي ندارد و در عين حال نميتواند از كسي كمك بخواهد زيرا از اين ميترسد كه برايش مزاحمت ايجاد كنند
بدون فكر دستم را به طرف كيف پولم بردم و از داخلش 5 عدد اسكناس سبز كه عكس خميني را داشت دراوردم
و در اين فكر بودم كه چه عكسهايي بر روي اين اسكناس آمده و رفته
داشت ميگفت كه اين خيلي ...
نگذاشتم حرفش تمام شود و دستش را گرفتم و پول را كف دستش گذاشتم و چشمكي زدم و با لبخندي از او نيز گذشتم
چون هنوز دوست ندارم داستان جدی بنويسم اين اسم رو گذاشتم
ولي چنانچه دوست داشتيد ميتونين جدي هم بخونين
داستاني از ببو گلابي ، درجه دو لكدار