اپیزود 1 داخلی - مینی بوس
به غایت موجود زیبایی است و مادرش كه چادری به سر دارد در كنارش نشسته
اما نمیتوانم نگاهش كنم زیرا باز آن حس مسخره ی دگر بینی به من دست داده است
یك جور بررسی خارج از محیطی كه در آن هستم
خارج از خودم
وقتی این حس را دارم فقط به دیگران نگاه میكنم
یعنی به نوعی دوست دارم رفتار و برخورد مردم را با یك پدیده ببینم و این دختر به واقع یك پدیده است از نظر زیبایی شناسی
شاید بهتر بود از این نظر جامعه شناس میشدم تا این شغل پر دردسر
پیرمردی كه كنار صندلی ایستاده است به او خیره شده است
سعی میكنم به پیرمرد خیره شوم
بعد از چند ثانیه باز آن هاله ی مسخره زرد رنگ تخم مرغی شكل را در اطراف او نیز میبینم و گویی امواج انرژی است كه از آن متساطع می شود
به چه می اندیشد ؟
این دختر ، همسن من است و پنجاه سالی با او تفاوت سنی دارد
فكر میكنم و در عالم تخیلات خود را به جای پیر مرد میگذارم
زانوهایش سست و كمرش از درد روزگار خم است
به یاد گذشته های دور می افتد و دخترانی كه دوستشان داشته است
كسانی كه با شادی های آنان خندیده و برایشان اشك ریخته ، درآغوششان داشته و میپنداشتند و میپنداشت كه پناهشان داده است حالی كه درپناهشان بود
خطوط كنار چشمانش نشانگر همین روزها و شبهاست
شاید هم آنقدر نگاهش میكند تا به او بفهماند كه پیر است و ناتوان و بیش از این تاب تحمل ایستادن را ندارد و او كه جوان تر است میتواند برخیزد تا او بنشیند
شاید این دختر او را به یاد معشوقه هایش می اندازد و شاید حسرتی كه از جوانی تا حال همراه اوست
حسرت یك هم زبان و همدلی كه همیشه او را بدین شمایل متصور میشد و اكنون كه در این سن و سال است او را میبیند و ای دریغ از عمر رفته
نیم نگاهی هم به دختر می اندازم كه وقتی پیرمرد را میبیند لبهایش را به طرف گوش مادرش میبرد و چیزی پچ پچ میكند
مادر هم به پیر مرد نگاه میكند
پیر مرد سمعكی هم به گوش دارد
و من دوباره نگاه از آن دو میگیرم و به پیرمرد خیره میشوم تا چند خطی هم از پیشانی اش بخوانم...

اپیزود 2 - خارجی - بیرون مینی بوس
مسافران در حال پیاده شدن هستند هر كدام چیزی به من میگویند
برخی با داد و بیداد و برخی با غر و لُند و بعضی هم كه میخواهند من را بزنند ، با دیدن پیشانی و بینی ام كه خون از آن جاری است به ترحم روی می آورند و فقط چند فحش نصار خودم و ارواح درگذشتگانم میكنند.
بالاخره نوبت پیاده شدن دختر و مادرش میرسد
منتظرم كه صدای او را هم بشنوم
فرقی ندارد كه فحش باشد یا هر چیز دیگر ، فقط میخواهم بدانم كه چگونه به آن تركیب زیبای چهره می آید
خشمگین است
اما اینكه از دست من است یا پیر مرد نمیدانم
لبهایش را میگشاید:
راننده به این آشغالی ندیده بودم كه بادیدن یه پیرمرد اینجوری بكوبه تو تیر چراغ برق
خاك بر سرت با این رانندگیت
من هم گویی حرف او را نشنیده باشم عینك ته استكانی ام را برداشتم و به او كه حالا تار میدیدمش لبخند زدم
دستش را درون كیفش برد و دستمالی قرمز رنگ درآورد و به طرفم انداخت
باز هم لبخندی زدم و دستمال را برداشتم
ولی این بر خلاف فیلمها اصلا هیچ بویی نداشت
تعجب كردم زیرا اندازه اش هم غیر معمول بود و هنگامی كه عینكم را زدم دیدم كه یك اسكناس دویست تومانی است
آن اسكناس را قاب كردم و بالای تختم آویزان است تا هر شب به یاد پیر مردی كه به آن دختر نگاه میكرد بخوابی خوش بروم
پیرمردی كه اجازه داد یك دقیقه ای در آینه به تماشای گذشته اش بنشینم