Info
نوشته های قبلی
1-ببخشید
2-تفاوت Container و Codec
3-Earthquake
برف ، مرگ و شر گفتن

زندگی منشوری است در حركت دوار و زندگی دانه ی برف است
و تو گویی الماسهایی كه از آسمان به زمین میریزند را نمیبینی
چشم بگشا به سوی بزرگی و زیبایی آنچه خلق شده است و آنچه زیباست
زیرا كه زندگی با همه مرگهایش هنوز زنده است و ادامه دارد
آن دو چشم بسته را كه میپنداری باز هستند بگشا
ببین كه برف چه عمر كوتاهی دارد با همه ی زیبایی و شادی اش
ببین كه با طلوع آفتاب این زیبایی به اوج خواهد رفت ، تا روزی دوباره هبوط كند به سوی جهانی كه به این زیبایی نیاز دارد

برفی که می نشیند و بر میخیزد

روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده

و آنگهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر

اینكه الان زنده ام رو نمیدونم چطور تشریح كنم
من امروز در بیداری مردم
جمله ی عجیبی به نظر میاد اگر مرگ رو به همون معنای مردن كسی توی بیداری تجربه كنه ؟
نمیتونم بگم وحشتناك بود یا نه ولی طوری بود كه فقط تا دو ساعت تو تختم نشسته بودم و فكر میكردم و زبونم بند اومده بود
جریان از این قراره كه امشب ساعت هفت میخواستم بخوابم برای اینكه صبح ساعت دو بلند بشم و بعد از نیم ساعت غلت زدن رو تخت همینطوری به پشت خوابیده بودم كه دیدم پاهام داره خواب میره
خنده داره و باور نكردنی اگر بگم عین آدمهای فلج فقط حس میكردم و هیچ  عكس العملی نمیتونستم نشون بدم و سلسله اعصاب واكنشی به كلی قطع شده بود و فقط یه حالت گز گز تمام پاهام رو گرفته بود
چند ثانیه بعد گوشم شروع كرد به زنگ زدن و زنگش درست شبیه صدای دم مار زنگی بود كه خش خش میكنه
تمام صورتم كرخت شده بود و اصلا اونموقع به فكر استفاده از دستام نبودم
چشمام داشت از حدقه بیرون میزد
یه چیزایی رو نمیگم چون كسی باور نمیكنه ولی سنگینی عجیبی اومد روی سینه ام و واقعا روحم داشت از تنم بیرون میومد و انگار كه دوجفت چشم داشته باشم میتونستم همزمان خودم و روحم رو ببینم
این جریان همینجا قطع شد
شدت برگشتنم اینقدر بود كه احساس كردم تا چهار متر روی هوا بلند شدم و از اون بالا دوباره افتادم روی تخت
هنوزم سرم درد میكنه و منگ همین قضیه ام و فقط همینقدر میگم كه مطمئنا خواب نبودم چون ...

بگذریم از چند سال پیش كه مردم و فقط خودم و یكی دیگه فهمید ، ولی اون اینقدر درد نداشت و من تو خواب بودم
خلاصه خودم ، هم خنده ام گرفته ، هم گریه ام
بعدا هم نمیدونم چه توضیحی راجع به این پست خواهند داد  فقط همینقدر میدونم كه الان زنده ام و خیس عرق نشستم جلوی كامپیوتر تا خاطره ی مردنم رو ثبت كنم

اینم بگم كه با این اتفاق هم آدم نشدم و كماكان به یه تركه میگن برو خبر مرگ مادر حسن رو بهش بده...
میره میگه حسن آگا گربانت برم ، این مرگ شتریه كه در خونه همه میخوابه
اینبارم رو مادر شما خوابیده


نوشته جناب Lord در تاریخ: January 5, 2004 1:26 AM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/270