همونطور كه داشت از پله های سفید رنگ ساختمون بالا می رفت شدت ضربان قلبش هم شدیدتر میشد
بار سوم بود كه به اینجا می آمد
دفعه ی اول با خنده و شوخ طبعی همیشگی اش ، بار دوم كمی نگران نسبت به آینده و این بار تقریبا میشد گفت كه نا امید.
همه چیز از یك سرماخوردگی ساده شروع شده بود و این سرماخوردگی چهارماه بود كه رهایش نمیكرد تا اینكه به اصرار پدر بالاخره به رفتن پیش دكتر راضی شد.
مطب و دكتر تازه تاسیس بودند و برای بار اول بود كه تابلو مطب را داخل كوچه شان دید و خراب بودن آسانسور را مثل همیشه به فال نیك گرفت تا تنبلی نكرده باشد و بی معطلی از پله ها بالا رفت.
روی در نوشته بود ساعت پذیرایی بعد از ظهرها 4 تا 6 و در زیرش آدرس مطب دیگر دكتر را نوشته بود كه صبح ها پذیرش داشتند
كلمه ی پذیرایی و آدرش شعبه ی شماره دو او را بیشتر به یاد پیتزا فروشی انداخت تا دكتر.
زنگ زد و در باز شد
چهار مریض داخل نشسته بودند و از آنها گذشت تا به منشی رسید
منشی چاق بود و بد هیكل و گفت كه اگر وقت قبلی ندارد بین مریضها او را میفرستد و حق ویزیت را مانند یك تاجر با تجربه از پسر گرفت
بالاخره نوبت به او رسید و داخل رفت اما ناگهان از اینكه دكتر یك خانوم است متعجب شد
دانست كه نام متین را برای دختران هم میگذراند و تابلوی نئون مطب خنثی بوده است
سلام كرد و با تعارف خانوم دكتر جوان و مهربان روی صندلی نشست و دكتر مشكلش را پرسید و با چوب گلویش را دید و با چراغ قوه ای هم گوش و بینی اش را.
بعد گفت كه پشت پاراوان روی تخت بخوابد
او هم همین كار را كرد و دكتر گفت كه پیراهنش را بالا بزند
با كمی اكراه این كار را كرد و دكتر جوان كه چشمانش را بسته بود با گوشی پزشكی به صدای ضربه های قلب بر قفسه ی سینه اش و صدای ورود و صدور هوا به شش هایش و تعداد نبض هایش به دقت گوش میداد و میگفت كه عمیق نفس بكشد یا آرام.
از طرفی با خودش فكر میكرد كه این همه كار برای یك سرماخوردگی مسخره است و از طرفی هم به وجدان كاری خانوم دكتر غبطه میخورد و البته طاقت نیاورد و این را به او گفت و دكتر هم خندید و رفت پشت میز و شروع به نوشتن كرد و او را نیز صدا كرد
دكتر از او پرسید كه آیا كسی از بستگان درجه یك سابقه ی بیماری قلبی دارد یا خیر كه البته پاسخ گزینه ی منفی بود و توضیح داد كه تشخیصی ضعیف در مورد نارسایی عروق قلب داده و صحت و سقم این حدس در حد پنجاه در صد است
و پسر با گفتن تشخیص ضعیف پنجاه درصدی خندید و فكر كرد كه دكتر خواسته است تلافی شوخی او را كرده باشد كه البته با اخم دكتر جوان روبرو شد
دكتر آدرسی به او داد برای دادن آزمایش و پسر همان روز رفت.
از اینكه آزمایش خون هم به گرفتن نوار قلب و اكو اضافه شده بود در حد انفجار متعجب بود و دائم غرو لند میكرد.

دكتر آزمایشگاه دادن جواب آزمایش را به دو روز دیگر موكول كرد و دو روز بعد آزمایش در دست پسر بود که به طرف مطب میرفت ، اما از خطوط ممتد و شكسته كه بالا و پایین می رفتند و خطهای افقی را قطع می كردند و برگه هایی كه داخل پاكت بود چیزی سر در نیاورد.
اما در عوض اینكه سلامتی كسی به همین خطوط و حروف بستگی داشته باشد برایش مسخره بود.
با اینكه این دفعه آسانسور درست بود اما ترجیح داد خود را از پله های بكر و تمیز بالا بكشد
روی در برگه ای بود مبنی بر اینكه مطب تا تاریخ 23/10/82 به علت فوت پدر دكتر و مسافرت تعطیل است
هر ثانیه عمر كسی كه در عذاب باشد و بلا تكلیف به كندی یك شبانه روز میگذرد
برای پسر این یك هفته مثل یك عمر گذشت و در این مدت خیلی از دوستانش رنجیده خاطر شده بودند ، شب تا دیر وقت خود را مشغول میكرد تا به چیزی فكر نكند
به پدر و مادرش نگفته بود كه اصرار پدر به نتیجه رسید و او پیش دكتر رفته است اما انگار كه چیزی را فهمیده باشند یا حدس هایی زده باشند ناراحت بودند و آن را پنهان میكردند ولی به هر حال ناراحتی فضای خانه را پر كرده بود.
ادامه دارد...

نوشته جناب Lord در تاریخ: January 8, 2004 4:43 AM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/272