Info
بیمار - قسمت اول

همونطور كه داشت از پله های سفید رنگ ساختمون بالا می رفت شدت ضربان قلبش هم شدیدتر میشد
بار سوم بود كه به اینجا می آمد
دفعه ی اول با خنده و شوخ طبعی همیشگی اش ، بار دوم كمی نگران نسبت به آینده و این بار تقریبا میشد گفت كه نا امید.
همه چیز از یك سرماخوردگی ساده شروع شده بود و این سرماخوردگی چهارماه بود كه رهایش نمیكرد تا اینكه به اصرار پدر بالاخره به رفتن پیش دكتر راضی شد.
مطب و دكتر تازه تاسیس بودند و برای بار اول بود كه تابلو مطب را داخل كوچه شان دید و خراب بودن آسانسور را مثل همیشه به فال نیك گرفت تا تنبلی نكرده باشد و بی معطلی از پله ها بالا رفت.
روی در نوشته بود ساعت پذیرایی بعد از ظهرها 4 تا 6 و در زیرش آدرس مطب دیگر دكتر را نوشته بود كه صبح ها پذیرش داشتند
كلمه ی پذیرایی و آدرش شعبه ی شماره دو او را بیشتر به یاد پیتزا فروشی انداخت تا دكتر.
زنگ زد و در باز شد
چهار مریض داخل نشسته بودند و از آنها گذشت تا به منشی رسید
منشی چاق بود و بد هیكل و گفت كه اگر وقت قبلی ندارد بین مریضها او را میفرستد و حق ویزیت را مانند یك تاجر با تجربه از پسر گرفت
بالاخره نوبت به او رسید و داخل رفت اما ناگهان از اینكه دكتر یك خانوم است متعجب شد
دانست كه نام متین را برای دختران هم میگذراند و تابلوی نئون مطب خنثی بوده است
سلام كرد و با تعارف خانوم دكتر جوان و  مهربان روی صندلی نشست و دكتر مشكلش را پرسید و با چوب گلویش را دید و با چراغ قوه ای هم گوش و بینی اش را.
بعد گفت كه پشت پاراوان روی تخت بخوابد
او هم همین كار را كرد و دكتر گفت كه پیراهنش را بالا بزند
با كمی اكراه این كار را كرد و دكتر جوان كه چشمانش را بسته بود با گوشی پزشكی به صدای ضربه های قلب بر قفسه ی سینه اش و صدای ورود و صدور هوا به شش هایش و تعداد نبض هایش به دقت گوش میداد و میگفت كه عمیق نفس بكشد یا آرام.
از طرفی با خودش فكر میكرد كه این همه كار برای یك سرماخوردگی مسخره است و از طرفی هم به وجدان كاری خانوم دكتر غبطه میخورد و البته طاقت نیاورد و این را به او گفت و دكتر هم خندید و رفت پشت میز و شروع به نوشتن كرد و او را نیز صدا كرد
دكتر از او پرسید كه آیا كسی از بستگان درجه یك سابقه ی بیماری قلبی دارد یا خیر كه البته پاسخ گزینه ی منفی بود و توضیح داد كه تشخیصی ضعیف در مورد نارسایی عروق قلب داده و صحت و سقم این حدس در حد پنجاه در صد است
و پسر با گفتن تشخیص ضعیف پنجاه درصدی خندید و فكر كرد كه دكتر خواسته است تلافی شوخی او را كرده باشد كه البته با اخم دكتر جوان روبرو شد
دكتر آدرسی به او داد برای دادن آزمایش و پسر همان روز رفت.
از اینكه آزمایش خون هم به گرفتن نوار قلب و اكو اضافه شده بود در حد انفجار متعجب بود و دائم غرو لند میكرد.
یه ماه نصفه مثل یه داستان نصفه که هنوز معلوم نیست اون طرفش رو کی ببینیم
دكتر آزمایشگاه دادن جواب آزمایش را به دو روز دیگر موكول كرد و دو روز بعد آزمایش در دست پسر بود که به طرف مطب میرفت ، اما از خطوط ممتد و شكسته كه بالا و پایین می رفتند و خطهای افقی را قطع می كردند و برگه هایی كه داخل پاكت بود چیزی سر در نیاورد.
اما در عوض اینكه سلامتی كسی به همین خطوط و حروف بستگی داشته باشد برایش مسخره بود.
با اینكه این دفعه آسانسور درست بود اما ترجیح داد خود را از پله های بكر و تمیز بالا بكشد
روی در برگه ای بود مبنی بر اینكه مطب تا تاریخ 23/10/82 به علت فوت پدر دكتر و مسافرت تعطیل است
هر ثانیه عمر كسی كه در عذاب باشد و بلا تكلیف به كندی یك شبانه روز میگذرد
برای پسر این یك هفته مثل یك عمر گذشت و در این مدت خیلی از دوستانش رنجیده خاطر شده بودند ، شب تا دیر وقت خود را مشغول میكرد تا به چیزی فكر نكند
به پدر و مادرش نگفته بود كه اصرار پدر به نتیجه رسید و او پیش دكتر رفته است اما انگار كه چیزی را فهمیده باشند  یا حدس هایی زده باشند ناراحت بودند و آن را پنهان میكردند ولی به هر حال ناراحتی فضای خانه را پر كرده بود.
ادامه دارد...

نوشته جناب Lord در تاریخ: January 8, 2004 4:43 AM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/272