Info
بیمار - قسمت آخر


شاید یك هفته یا یكسال یا ده سال یا سی سال هیچ فرقی نمیكنه
ولی وقتی آدم بدونه كه قراره از یه بیماری بمیره یه مقداری سخت تره
دیگه به چیزایی كه بقیه امید دارن ممكنه امید نداشته باشه
از طرفی هم خنده اش میگرفت كه اگر نتیجه مثبت باشه این خودش بود كه باید به بقیه دلداری میداد و كسی نبود كه بخواد بهش روحیه بده
بالاخره از آخرین پله هم خودش رو بالا كشید و اون تابلو تسلیت رو روی در ندید و این نشون میداد كه امروز جواب میگیره
زنگ زد
خود خانوم دكتر بود كه گفت كیه
پسر فامیلیش رو بعد از سلام كردن گفت و در باز شد ولی از منشی و مریضها خبری نبود
پسر رفت داخل و در رو بست
خانوم دكتر داشت وسایل روی میز رو مرتب میكرد و بدون اینكه به پسر نگاه كنه گفت كه ده دقیقه است كه از شیراز برگشته و اصلا قرار نبود امروز بیاد و برای برداشتن یه مدركی اومده مطب
معمولا دختر ها در این مواقع بیشتر برای پدر ناراحت میشوند اما اصلا قیافه اش به كسی نمیماند كه پدرش را از دست داده باشد
مثلا نوار قلبپسر پاكتی كه نتیجه ی آزمایش ها داخلش بود رو به خانوم دكتر داد و دكتر هم با دقت شروع به ورق زدن كرد
پسر تو ذهنش لحظه ای رو مجسم میكرد كه جمله ی متاسفم رو میشنوه
و شنید
این صدای خانوم دكتر بود كه گفت متاسفم كه به خاطر تشخیص نادرستم اذیت شدی و جدا معذرت میخوام
اما لااقل مطمئن شدی كه هیچ مشكلی نداری
لبخندی از رضایت روی صورت پسر نقش بست
لبخندی كه خیلی وقت بود خشك و تلخ شده بود
دكتر هم لبخند زد از تشخیص نادرستش و با لحنی خودمونی گفت
اگر بیكاری من ناهار میخوام برم بیرون و تنهام ، دعوتت كنم قبول میكنی؟...

وقتی آدم یه داستانی مینویسه وهمه میگن كه این داستان خودته ، آدم بخواد یا نخواد آخرش یه جورایی مجبوره خودش رو در معرض اتهام قرار بده! لطفا غر نزنید

نوشته جناب Lord در تاریخ: January 15, 2004 1:21 AM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/275