Info
Blue eye

تقریبا نیم ساعتی میشد كه تو حیاط خیره شده بود و با اون چشمای آبی رنگش داشت نگاهم میكرد
منم طبق معمول سرم رو با روزنامه و شر و ورای بچه ها گرم كرده بودم و سعی میكردم چشمم به چشمش نیوفته ولی انگار اصلا دست خودم نبود
نگاهش چشمام رو جذب كرده بود
از جاش بلند شد
اولش فكر كردم داره میره ولی بعد دیدم داره همینجوری مستقیم میاد طرفم
اومد و یك قدمی من وایساد
از طرفی غافلگیر شده بودم
از طرفی هم تعجب كرده بودم به خاطر اینكه اینجوریش دیگه سابقه نداشت كه بیاد و روبروی آدم میخ وایسه
بچه ها هم كه دیدن اینطوریه گذاشتن رفتن
علی موند و حوضش و یه صورت سرخ كه از پیشونیش دونه های عرق گوله گوله بیرون زده بود
اما اون كاملا مسلط بود و از اینكه تونسته بود غافلگیرم كنه نیشخند میزد
بعد گفت : میتونی آرزوم رو برآورده كنی ؟
دستپاچه گفتم سلام
- علیك سلام ، میتونی یا نه ؟
-- كم كم اون حس پررویی منم گل كرد و گفتم مگه غول چراغ جادو ام؟
- از نظر هیكل كه دست كمی نداری و قیافت هم كه شبیه مرتاضای هندی میمونه
-- ممنون لطف دارین حالا آرزوتون چیه ؟
- اول بگو براورده میكنی یا نه ؟
-- اگر برام مقدور باشه سعی میكنم
پیش خودم بازم به جمله ای كه گفته بودم فكر كردم و برای هزارمین بار به نبوغم تو حاضر جوابی یه آفرین گفتم
- خب میدونم كه میتونی براوردش كنی
آرزوم اینه كه دیگه به هیچ عنوان چشمم تو چشمت نیوفته و نبینمت ... همین رو گفت و رفت

الان یكسال از اون روز میگذره و دیگه من رو ندید

امیدوارم تا حالا خط بریل رو خوب یاد گرفته باشه ...


نوشته جناب Lord در تاریخ: January 27, 2004 2:18 AM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/282