Info
نوشته های بعدی
shady
یك خواب
دروغگویان
اتوبوس

كمی موهایش سفید شده بود ولی صورتش چین و چروك روزگار را با خود نداشت
كنارم بود و پسری هم كه ده دوازده سالی داشت كنارش بود
هر سه با هم سوار شده بودیم
اتوبوس طبق معمول شلوغ بود و مردم مانند گوشتی كه در قصابی آویزان است به نرده های افقی آویزان بودند
بی شباهت هم نیستند مردمی كه اینگونه با آنان رفتار شود
به گوشتهای قربانی فكر میكردم كه بوی تند عرق بدن مرد به مشامم رسید
همیشه از دست پیرمردهایی كه این بو را از خود متساطع میكنند ناراحت میشوم
برای اینكه بو بیشتر آزارم ندهد چرخیدم تا پشتم به او باشد كه دیدم دست مرد پشت پسر است
پسرك بیچاره سرخ شده بود و دائما برای خلاصی جابجا میشد
دست پیرمرد كاملا روی پشتش پهن شده بود و ماساژ گونه او را ورز میداد
دو نفر پشتشان به پیرمرد و پسرك بود و كس دیگری به آنها دید كافی نداشت
خود را جای پسرك گذاشتم
بی اختیار خاطره ی آن دختر در ذهنم روشن تر شد
دختری كه قصد سوء استفاده داشت و چه بی شرمانه آن را نشان داد
هنوز دست پیرمرد پشت پسر بود كه مچ دستش را گرفتم
پیرمرد شوكه شد و مانند بچه ها آنقدر ناشیانه حركت كرد و برگشت كه دو سه نفر اطراف متوجه شدند
نمیدانستم چكار كنم
كاری بود كه برای دفاع از بچه ای بی زبان انجام داده بودم و در همان اول كار به مشكل خوردم
تا آخرش باید میرفتم و چاره ای نبود
گونه های پیرمرد سرخ شده بود و منتظر بود حرفی از من بشنود
پسرك هم نمیدانست چكار كند ولی لبخند رضایت بر صورتش نقش بست و پشت من آمد تا از دسترس پیرمرد دور باشد
نفس عمیقی كشیدم و قصد كردم كه صدایم را فقط او بشنود
خودم را برای همه جور اتفاقی آماده كردم و گفتم كه حتی ارزش آب دهان را نداری كه به صورتت بی اندازم
فقط پیاده شو
دستش كه در دستم بود می لرزید
دست خودم هم از استرس خیس عرق شده بود و همان موقع اتوبوس به ایستگاه رسید
پیر مرد بدون اینكه صدایش را بشنوم از در عقب پیاده شد
متوجه شدم كه پسر هم پیاده شده است
كمی تعجب كردم ولی بیشتر به این فكر میكردم كه خورد كردن شخصیت یك مرد را چگونه در مقابل وجدانم پاسخگو خواهم بود
به ایستگاه همیشگی رسیدم
پیاده شدم و طبق معمول به طرف باجه روزنامه فروشی رفتم
تیترهای ریز و درشت و عوام فریب و بامزه ی روزنامه ها مثل همیشه باعث نقش بستن لبخندی روی لبم شد
مثل همیشه شرق را برداشتم
چند ماهی بود منتشر میشد و روزنامه ی جوان و خوبی بود
از آنهایی كه میگفتند باید چند ماه پیش بسته میشد
طبق معمول دستم را به طرف جیبم بردم تا پول روزنامه را بدهم
و همزمان تیترهای صفحه ی اول را مروری میكردم
یكی از آنها این بود
در اتوبوس مراقب خود و دیگران باشید
به خودم بالیدم و اتفاقی كه چند دقیقه پیش افتاده بود به یادم آمد
كنجكاو شدم ادامه مطلب را هر چه زودتر بخوانم
وقتی كه خواستم پول روزنامه را بدهم احساس ناخوشایندی دست داد و دوباره به یاد پسرك و پیرمرد متجاوز افتادم
اما این بار احساس ناخوشی بخاطر وجدان نبود
كیف پولم و آن پسرك مظلوم و پیرمرد هر سه در یك ایستگاه پیاده شده بودند
روزنامه را سر جایش گذاشتم و رفتم

دودره باز

ارادت
پاینده باشید وسلامت
تابعد
together4everLord


نوشته جناب Lord در تاریخ: February 27, 2004 1:12 AM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/306