فردا نه روز از یادداشت اول میگذره و من ترجیح میدم بیشتر از این حرفی نزنم چون یه عده كه ازشون خوشم نمیاد سوء استفاده میكنن و یه عده هم كه ازشون بدم میاد سوء تعبیر میكنن و بعد این وسط من بیچاره میشم گوشت قربونی و هم از یزید فحش میخورم هم از شمر و هم یه عده كه فكر میكنن باید سجاده آب بكشن !
هر موقع یخورده نوشته اعتقادی میشه
دو تا میل عجیب دارم
یكی از یه نفر به اسم ابلیس ششصدو خورده ای!
و یكی دیگه هم یه یاروییه به اسم جعفر كه وجناتش حاجی معابانه است!
اصلا انگار این دو تا بیكار نشستن ببینن من چی میگم
خلاصه كه شده مثل این كارتونا كه یه فرشته یه طرفه و یه شیطونه یه طرف
با این تفاوت كه مال ما جفتشون بدو بیراه میگن و یكی خودشو به زور میخواد بزاره جای فرشتهه

واقعا كه عجب گرفتاری شدیم
اما بعضی وقتا هست كه یه خط نوشته میتونه خیلی چیزا داشته باشه
یكیش رو ایشون برام نوشتن
كه البته ربطی به این ایام نداره و مال داستان اتوبوسه كه دارم ازش استفاده ابزاری میكنم:
" خب موقع داستان نوشتن هم آدم باید بیدلیل کسی رو متهم نکنه.
دروغ گفتن باید با ظرافت همراه باشه.
نمیبینی بعضیا چقدر قشنگ دروغ میگن که آدم باورش میشه؟ "
سه خط تلگرافی ولی كامل كه من میخواستم راجع به روضه خونا بگم
باور نمیكنین كه وقتی باهاشون بشینی بحث كنی اطلاعاتشون اینقدر كمه كه حد نداره
فقط میخوان یه جوری از ملت اشك بگیرن
به قیمت عوض كردن تاریخ
به قیمت خدا كردن آدم و به قیمت یه پاكت سفید كه آخر مجلس تقدیم میشود
اجرشون با آقـــــا!!!