Info
نوشته های قبلی
1-دروغگویان
2-یك خواب
3-shady
هیئت نه هیت!

ای دوست 

اپیزود اول
جناب لرد میاین بریم هیئت؟
- خیر
بیا دیگه بابا خودتو لوس نكن
- چشم !
حالا كجا ؟
- برم بخوابم
مگه نگفتی میای ؟
- حالا بعدا
پاشو بیا میخوایم بریم رضا هلالی
- رضاهلالی كدوم خریه دیگه ؟
باز اینطوری حرف زدی...یكیه همسن و سال خودمون كه میخونه
خیلی باحاله بیا
- بابا گیر دادینا حال ندارم حالا شما برین شاید اومدم
میدونی كجاس؟
- نه ولی پیدا میكنم دیگه!
مردشورتو ببرن خب یه سره بگو نمیام دیگه
- خب حالا كجاس؟
تو زمرد یه كوچه بالاتر از سپه
- خیلی خب به سلامت
-----------------------------
اپیزود دوم:
جا برای نشستن نیست
یه عده تو كوچه وایسادن
یه عده هم ولو شدن وسط خیابون
یه عده سر كوچه دارن مخ میزنن
همه جور تیپی هست
از بچه بسیجی تیر تا بچه فوفول تیر
از چادری تا مانتو سكسی!
ما هم بی توجه به جمعیت كه جلوی در وایسادن
با ببخشید ببخشید گفتن انگار كه كاره ای باشیم میریم تو
عجب اعتماد به نفسی!
جای سوزن انداختن هست (اصولا قراره من راست بگم!)
ولی جمعیت اینقدر فشرده است كه هوا گرفته و خفه خونمون داره به هم میاد
هم راه پیش داریم هم راه پس ( گفتم كه راست میگم!) ولی خیلی سخته
توی حسینیه هم همه جور تیپی هست
هم همتیپای اوهام و گیس كمندا
هم حزبلیای خوفی
خلاصه ساعت هفت و نیم شروع میكنن زیارت عاشورا خوندن
....
این وسط یه اتفاقایی افتاد
فقط بگم كه
یه جور حس
كه اصلا دست خود آدم نیست
درست مثل موقعی كه بارون میاد و میری زیرش
میره تو دلت
بعد
....
بعد آقای رضا هلالی میان
تا ایشون وارد میشن ملت شروع میكنن لخت شدن
بابا خجالت بكشین مراسم عزاداریه (با تو ام كه فكرت خرابه)
چراغا رو هم خاموش میكنن
دو نفر دارن با هم حرف میزنن میگن رضا خودشو خراب كرده
مصرفش بابت بم كردن صدا خیلی بالا رفته
به زودی میفهمم چی میگن
ژینب...داداش ...عباش...هم كه عین خودش میگه
به خدا قصد خراب كردن چیزی رو ندارم فقط دارم وقایع رو مینویسم
البته اینم بگم كه اینقدر صدای اكو بالاس كه زیاد توجه جلب نمیكنه
یعنی اینقدر یهویی تندش میكنه و با آهنگ خودش میخونه كه تابلو نمیشه
بعد به اصطلاح خودشون شور میگیرن
اونوقت دیگه دست خودشون نیست
انگار كه یكسال تمام تمرین كرده باشن
همه خداییش هماهنگ هماهنگ سینه میزنن
یه عده اشك میریزن
یه عده میزنن تو سر خودشون
یه عده مثل این زنای جنوبی میزنن تو صورتشون
بعضیا هم كاملا تو خلسه رفتن
خلاصه حالی است
راستی یادم رفت بگم
اینجا جالبیش اینه كه شام نمیدن!
یعنی ملت گشنه و تشنه میریزن تو خیابون
خیلی باحال بود این آخریش
خلاصه جناب لرد هیئت نرفته بود كه رفت
ولی خودم
اونو نمیتونم بگم...

نوشته های سال پیشم رو داشتم دیشب میخوندم
راجع به همین ایام
زیاد اوضاع عوض نشده
بلكه بدتر (از نظر فهمی)
البته خودم نه

-----------------
پ.ن : این نوشته به پیر به پیغمبر به هیچ وجه من الوجوه طنز نیست و فقط نوشتن حقایقی تلخ است از آنچه در حال اتفاق افتادن است

ارادت
پاینده باشید وسلامت
تابعد
together4everLord


نوشته جناب Lord در تاریخ: March 2, 2004 1:46 AM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/310