امروز صبح وقتی داشتم میرفتم شیر بگیرم و تیكه های لنت و مقوای سیگارت و پلاستیك بمبهای دست ساز و جای سیاه و بنفش و نارنجی روی دیوارا رو دیدم و بوی دود بود كه هنوز به مشام میرسید یاد بچگی ها افتادم و اون آتیش كوچیكی كه از رووش میپریدیم و برام خیلی لوس بود كه همه زردی تو از من و سرخی من از تو میخوندن و بعدش میرفتیم تو خونه و آجیل و شیرینی میخوردیم و مثل شب یلدا بود برامون... بعد یاد اون نور وحشتناك افتادم و اون پسری كه موجی شده بود وقتی یه نارنجك مستقیم خورده بود تو سرش و یاد رضا آزاد سرو كه وقتی شیشه اكلیل و سرنج تو دستش تركید بردنش آلمان و با یه دست لاتكسی برگشت كه مثل پای باربی پر از فنر بود...
یاد همش بخیر
امسال هم مثل چهارسال گذشته تو خونه نشستیم و صدای آهنگ رو بلند كردیم كه بتونیم یه چرت بزنیم...
تابعد
Lord

نوشته جناب Lord در تاریخ: March 17, 2004 9:40 AM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/324