امروز رفتیم بهشت زهرا
نمیدونم چرا بهش میگن بهشت زهرا ، شما میدونین؟
یه اتوبوس اومده بود كه همه با هم فامیل بودن
خودشون بلندگو آورده بودن و كلی خنده بازار بود
همه سر قبرا گریه زاری میكنن
اما اینا برعكس هی میخندیدن و خوش بودن
یارو پسره داشت میرن آدما میخوند و یهویی وسطش زد زیر خنده
بعد كه تموم شد گفت بچه ها برای مامانی یه حمد و هفت تا قل هو الله بخونین!
بعد اون یكی اومد میكروفون رو گرفت و گفت اصلاح میكنم برای مامانی یه حمد و یه ختم قرآن كنین (خداییش آدم كه مینویسه میبینه همچین هم بامزه نبودا!)
بعد همشون با هم آهویی دارم خوشگله فرار كرده ز دستم رو كه فكر كنم مال تلویزیونیا باشه رو خوندن پای بلند گو و رفتن
یجورایی به خوشیشون غبطه خوردم و اینكه خیلی اكیپ باحالی داشتن
بعد دیگه اینكه بهشت زهرا امروز خیلی قشنگ بود
سر همه ی قبرا یه گلدون پر از گل كه از پنج شنبه ی آخر سال جا مونده بود
با یه غروب خیلی قشنگ
همون طرفای غروب بود دیگه
طبق معمول من تنهایی راه میرفتم
نمیدونم چجوری شد
اصلا تو حال خودم نبودم و نمیدونم چجوری كشیده شدم طرف قبرایی كه تازه ساخته بودن و همه خالی بود
یه نیروی خیلی عجیب و غریبی میكشیدم اون طرفی
رفتم تو یدونه از قبرا اون وسط نشستم
دو طبقه بود و بلند
یه حال
یه احساسی رو تجربه كردم كه تاحالا نداشتم
نمیدونم چرا اینكارو كردم
ولی تو اون لحظه حس كردم باید برم ببینم اون تو چجوریه
وقتی رفتم نشستم
یه سكوت مطلقی انگار اون تو بود
یجور خلاء
...
یه محفظه ی اكوستیك بدون صدا
دور و برش سیمانی بود
بعد انگار دیگه هیچ فكری تو اون لحظه به مغزم نمی رسید
همینطوری نشستم و درو دیوارش رو نگاه میكردم
تنم مور مور شد یه لحظه
یه عرق سردی نشست رو پیشونیم
بعد یه باد سرد پیچید تو قبره و یهویی انگار دست خودم نباشه پریدم بیرون
به كسی چیزی نگفتم راجع به اینكارم
اگر میگفتم مامانم همونجا كله م رو میكند
ولی یه تجربه بود
یه تجربه ای كه نمیتونم بگم چجوری بود
هرچقدر هم بگم كسی نمیتونه بگیره تا خودش امتحان نكرده باشه
همونطوری كه اون نیرو كشید منو طرفش همونم پسم زد
دست خودم نبود
اصلا نمیدونم چرا اینو نوشتم یهویی
شاید چون یاد حس نوستالژیك افتادم
شایدم...
Lord