Info
نوشته های قبلی
1-نوبت عاشقی!
2-به زودی
3-A fool in love
كافی شاپ آرزوها


پسرك طبق معمول هر شب از محل كارش بر می گشت و طبق معمول هر شب خسته بود و امیدوار به آینده ای نیمه تاریك و نامعلوم كه هر اتفاق به ظاهر كم تاثیر می تونست به كلی تغییرش بده
حاج آقا مرتضوی كه به تازگی از آمریكا برگشته بود سر خیابونی كه خونه ی پسرك توش بود یه كافی شاپ افتتاح كرده بود و پسر هر شب كه از جلوی كافی شاپ رد می شد نیم نگاهی هم به آدمایی كه پشت میزای كوتاه و صندلی های فانتزی نشسته بودن می انداخت
آدمهایی در ظاهر مرتب و تمیز ، چراغهای آویز بالای هر میز كه تا حد ممكن پایین بودن ، تابلو های كوبیسم و طرحهای هنری پیچیده و قشنگ ، شیشه های سبزرنگ یا بی رنگ تزئینی كه زمانی الکل رو نگه میداشتن و الان گل خشك معلق توی الكل و آهنگهای لایت كریس دی برگ و بوی قهوه ی ترك تازه چیزهایی بودن كه هر شب در عرض چند ثانیه ای كه از جلوشون رد میشد قابل دیدن و شنیدن و استشمام بود و پسرك كه تا حالا به كافی شاپ نرفته بود یادش اومد كه شب قبل به خودش گفت "خدایا كاش زودتر بیاد...وقتی بیاد تهران میارمش اینجا و با هم ، میریم و تجربه ش میكنیم"
وقتی این یادش اومد به خودش خندید
چرا كه اسم هیچكدوم از چیزایی كه دوستاش از منوی کافی شاپ میگفتن رو نمیدونست ، خندید كه به این میگن كلاس و خندید كه یه روزی میرسه كه به قول حسام سه هزار تومن بابت همین قهوه ای كه هر روز خونه میخوره بده
شاید هم خنده به سادگی حرفش بود
همه ی اینها مثل گذر عمر ، خیلی سریع از جلوی ذهنش می گذشت
بازهم داشت از سر خیابون رد میشد و باز هم نیم نگاهی به داخل كافی شاپ...
بالای در یه پلاكارد هم اضافه شده بود با این نوشته
"از اینكه حجاب اسلامی را رعایت میكنید متشكریم"
توی ذهنش یه علامت تعجب و بعد یه علامت سوال هم آخر جمله گذاشت و باز هم لبخند زد
این لبخند یك لحظه بعد خشك شد
پسرك هم مثل لبخندش مات و مبهوت جلوی كافی شاپ خشكش زد
چیزی كه می دید باور كردنی نبود
خودش بود
با همون ظاهر همیشگی
با همون قیافه و تماماً مثل خودش
ولی دختری كه روبروش بود رو هم انگار میشناخت
ندیده بود ولی میشناختش
شایدم حس كرد كه میشناسش
انگار داشت چیزی برای دختر میكشید روی كاغذ
شاید هم می نوشت و دختر با علاقه داشت میخوند
شاید می نوشت دوستت دارم
شاید پسر نقاشی یك قلب رو میكشید و دختر داشت به همین میخندید ...
آدمهای توی كافی شاپ تقریبا همگی برگشته بودن و به پسرك بیرون نگاه میكردن
پسرك توی كافی شاپ هم نگاهش به طرف بیرون برگشت
دخترك هم
و بعد پسرك توی كافی شاپ انگار بی اختیار بلند شد
و دخترك هم
زانوهای پسرك بیرون به لرزه افتاده بودن
شاید از سرما بود و شاید هم باز تاثیر فشار خون
داشت فكر میكرد كه اون هم الان داره میلرزه
این كیه كه اینقدر شبیه منه ؟
این خودمم
من مُردم؟
چند وقته؟
وقتی یاد فیلم روح افتاد باز هم خندید
میخواست از مردی بپرسه آقا شما من رو میبینید؟
و باز هم خندید ، هرچند اینبار خنده ش بیشتر حالت هیستریك داشت اما الان وقت خنده نبود و سعی كرد به خودش و اعصابش مسلط باشه
حالا دو پسر روبروی هم بودن و دختر با تعجب آمیخته با دقت به هر دو نگاه میكرد و توی ذهنش دنبال یه تمایز و اختلاف میگشت
به جز لباس ها كوچكترین فرقی نداشتن
از سر تا پا مثل هم بودن
پسرك تنهای بیرون سلام كرد و جوابی نشنید
پسری كه روبروش بود سرش رو به نشونه ی سلام تكون داد
دخترك ولی سلام كرد
در ذهن پسرك بود كه چقدر این دخترك به من نزدیك است و آشنا ، شاید قبلا او را جایی دیده ام...
به هر حال دوست داشتنی است

كلام قفل شده بود و هر دو پسر با تعجب و شگفت زدگی به هم خیره شده بودند
حتی جرات برانداز كردن طرف مقابل را هم نداشتند
اولین چیزی كه به ذهن پسرها رسید شاید این بود كه برادر باشند
بعد داستان تكراری سر راه گذاشتن
و بعد هم پیدا كردن خانواده واقعی
همه ی اینها و طی این مسیر در یك لحظه به فكرها رسیده بود
پسرك تنها پرسید اسمت چیه؟
دخترك جواب داد سهراب
پسرك گفت مگه خودش لاله؟
این جمله رو كمی با عصبانیت گفت بدون اینكه دلیلش رو بدونه
توجیهش نشنیدن جواب سلام از پسرك روبرویی بود و شاید هم حسی آمیخته با حسد نسبت به پسری كه همراه دختری است و كاملا خود اوست
دخترك گفت آره
پسرك: چی آره
دخترك: لاله
پسرك: خودش میگه
دخترك: میگم لاله
پسرك:لالی؟
پسرك دیگر چیزی نگفت و چیزی هم از دخترك نشنید
بی شك همزاد بودند
اما لالی؟ آخرین كلامی بود كه گفته می شد و شنیده نمیشد و از طرف مخاطب هم پاسخی برایش نبود
پسرك نگاهش را از دخترك و پسرك همزاد همراهش گرفت و به این فكر كرد كه شامگاه فردا به یاد خودش و دخترك همراهش و زبان بی زبانی اش هم ، خواهد خندید و دیگر هیچ چیزی او و لبخندش را نمی خشكاند
نگاهش به ماه كامل افتاد و انگار كه آن خدایش باشد در دلش گفت خدایا خواستم با اون تجربه كنم اینجا رو
ممنون
كاش یه چیز دیگه خواسته بودم...
و شروع به نواختن ساز بی سازی اش كرد
صدای سوت ، آهنگین و مكرر بود برای سكوت كوچه و خیابان ٍ هرروزه كه در همان زمان باز هم به گوش دیوارهای دیرآشنا می رسید
اما اینبار با تاخیری به اندازه ی براورده شدن یك آرزو...


نوشته جناب Lord در تاریخ: April 23, 2004 6:35 PM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/355