Info
حُسن و دل 1

واقعا این یكی از قشنگترین داستانایی بود كه خوندم
یه جمعه رو می ارزید بشینم تایپش كنم
اگر بخونیش و بفهمیش لذت میبری
طبق معمول یه داستان فقط قشنگ آخرش خوشه

کتاب  حسن و دل از سیبک نیشابوری

اما بعد چنین گوید مخترع این حكایت و مبدع این روایت كه در شهر یونان پادشاهی بود كه «عقل» نام او و تمام دیار مغرب مسخر احكام او ؛ از هیچ گونه مراد بر دل او بندی نداشت جزآنكه برای قائم مقام پادشاهی فرزندی نداشت .
آخر خدای تعال پسری دل فروز دادش و پادشاه دل آور «دل» نام او نهادش ، بعد از آنكه دل بترتیب عقل كار آگاهی وشایستگی صدر پادشاهی یافت، عقل را حصاری بود در غایت استحكام و آنرا «قلعه بدن» نام، دل را بپادشاهی در آن قلعه بنشاند و بر ارگ آن قلعه، قصری بود كه آنرا«گنبد مغز» گفتندی، عقل آنرا معبد جای خود ساخت . بعد از چند گاهی كه دل در صدر مملكت مكان و عالم را بداد و عدل خود آبادان كرد ، شبی ندیمان در مجلس او تواریخ میخواندند و در اثنای آن چنین بر زبان راندند: كه خدای تعالی از بهشت جاودان درین جهان چشمه یی آب دارد كه آنرا
«آب حیات» خوانند و كسانی كه از آن آب بیاشامند زندة جاوید مانند .
دل را تشنگی آن آب بر مزاج غالب شد و سرچشمه آنرا كه «زندگانی» بود طالب گشت، همه گفتند كه ما را به محل این آب راه نیست و كسی از منبع آن آگاه نیست .
دل از داعیه آب حیات از حیات ملول و از امور مملكت معزول گشت چنانكه در خلوت نشست و در به روی خویش بست
از قضا دل را جاسوسی بود عیار كه نام او«نظر» و دیده بانی شهر بدن بدو مقرر . بخلوت پیش دل آمد و زمین خدمت ببوسید و حالت ملالت را سبب بپرسید .
دل ماجرای خود از وی ننهفت و قصه ی جست وجوی آب حیات با وی بگفت .
نظر گفت: ای خداوند! غم مدار وامور پادشاهی مهمل مگذار كه من با سرعت ، قدم بپویم و نشان آب حیات را در اقصای كائنات بجویم .
دل از راه نمودگی نظر  شادمان شد و نظر بسوی آب جویی ، چون آب در بحر و بر روان شد . مدتی در اقصای عالم مسافرت كرد و مجاهدت نمود، بسیاری از غرایب و عجایب مشاهده كرد ، از آن جمله بشهری رسید كه بناهای او رفیع و فضاهای او وسیع، حوالی آن از مكروهات پیراسته و مبانی او بمنزهات آراسته .
نظر از شخصی حكایت آن ولایت باز پرسید و از وی نام پادشاه آن مقام را طلبید . او گفت این خطه را شهر «عافیت » نام دارد وجوانی «ناموس» نام پادشاه این مقام است .
نظر عزم پای بوس ناموس كرد و با وی قصه آب حیات در میان آورد .
ناموس گفت: حكایت آب حیات تمثیلی است و از روی معنی تأویلی است . بدانكه مراد از آب حیات آب روی است كه واسطه حیات هر نام جویست ؛ هر كه را  ازین آب برخوردار یست تا قیامت نام او بر افواه جاریست .
نظر همچنان متردد خاطر از شهر ناموس بیرون شد و پرنده كوه و هامون شد تا روزی بكوهی رسید واز كسی نام آن موضع بپرسید .
گفت: این كوه را «عقبه زهد و ریا» خوانند و در وی صومعه ایست كه آنجا پیری را هبست كه او را «زرق» خوانند .
نظر زرق را زیارت كرد وقصة آب حیات را در میان آورد .
زرق گفت : بدانكه سرچشمه آب حیات در «باغ جنان» است و درین جهان چشم گریان یافتن آنرا نشانست .
 باید كه در شورابه گریه تزویر كوشی تا شربت شیرین صفای اعتقاد خلق بنوشی .
نظر را چون رنگ آمیزی زرق فیضی نداد چون آب، روی از آن كوه بصحرا نهاد . بعد از روزی چند در آن صحرا حصاری دید با برج و باروی بلند از كسی پرسید كه نام حصار چیست و درین شهر، شهریار كیست؟
او گفت: نام این شهر «هدایت» است و جوانی بلند بالا «همت نام» پادشاه این ولایت است .
پس نظر پیش همت رفت و زمین خدمت ببوسید و از وی خبر آب حیات بپرسید . همت گفت: ای جوانمرد! چشمه آب حیات در عالم آشكار ست اما بسر آن چشمه رسیدن دشوارست، چون كسی را بسر این چشمه راه نیست كس ازمنبع او آگاه نیست .
نظرگفت: ای شهریار! اگرچه رسیدن بسر آن چشمه آسان نیست ترا از خبر دادن آن چندان زیان نیست . از تو نشان دادن و از من قدم نهادن؛ از تو خبرگفتن واز من بسر رفتن .
همت گفت: بدانكه در دیار مشرق پادشاهیست «عشق» نام ، پری و آدمی مسخر احكام او و عشق را دختریست در غایت كمال و بزیبایی بی مثال؛ آوازه خوبی او در مشرق افتاده و پدر او، او را «حسن» نام نهاده و بجهت او در دامن كوه قاف شهری عالی پرداخته و در وی باغی چون بهشت ساخته .
نام آن شهر «شهر دیدار» است و لقب آن باغ «گلشن رخسار» ست؛ در آن باغ چشمه یی مخفی است كه نام آن
«چشمه فم» است و آب حیات در آن چشمه مدغم است و مدام حسن در شهر دیدار و گلشن رخسار با امرا وسپاهی
بی شمار در عیش و كامرانی كوشد و مدام آب زندگانی بجام شادمانی نوشد؛ و كسی را از بنی آدم بشهر دیدار رسیدن دشوار ست زیرا كه در راه مخاوف ومتالف بسیارست . از آنجمله «شهر سگسار» بر راهست و در آن دیار دیوی كه «‌رقیب»‌ خوانند، پادشاهست و بفرمان عشق نگاهبان شهر دیدار و مانع اغیار از آن دیارست و چون از شهر سگسار برستی و بشهر دیدار پیوستی مقام برادر منست كه «قامت» نام اوست و عُلَم دار لشكر «‌حسنِ» پری رویست و از آنجا چون گذشتی سر منزل «مار پایان» ست، آنجا شهر دیدار بر دیده ها عیانست.
القصه، چون همت ، نظر را از آب حیات نشان داد نظر از همت نظری جست و روی براه نهاد و همت سفارش نامه یی برای او به برادر نوشت و او را وداع كرد.
نظر از آنجا روی بدیار مشرق آورد، بعد از مدتی كه راه برید بدیار سگسار رسید. لشكر رقیب او را اسیر كردند و پیش رقیب مهیب آوردند.
رقیب پرسید:  كیستی و از كجایی كه درین مقام دلیر می آیی؟
نظر گفت: مردی حكیم و ادیبم و از فنون حكمت بانصیبم .
رقیب گفت: از حكمت چه عمل می توانی واز نظر چه می دانی؟
نظر گفت: در طبیعی بعون الهی بی انبازم، چنانكه دركیمیاگری خاك زر سازم .
رقیب را چون حرص زر بر مزاج غالب بود نظر را بساختن زر تكلیف نمود .
نظر گفت: صنعت كیمیا را تراكیب و ادویه بسیار بكارست و معدن و منبت آن شهر دیدار و گلشن رخسارست .
رقیب گفت: اگر ساختن زر میسرست شهر دیدار و گلشن رخسار با تو در نظرست .
القصه، رقیب و نظر روی براه آوردند و عزیمت شهر دیدار وگلشن رخسار كردند .
چون ببستان قامت رسیدند، از نخل دیدار او میوه مراد چیدند .
قامت چون نظر را همراه رقیب دید در خفیه احوالش بپرسید .
نظر قصه خود با قامت در میان نهاد  و او را از مكتوب همت آگاهی داد .
قامت او را بغلام خود كه «ساق» نام داشت سپارش كرد و گفت: چند قدم بدرقه راه او شو . چون رقیب او را بدید روی بجانب شهر خود آورد .
نظر چون از رقیب خلاص یافت از بوستان قامت بجانب شهر دیدار شتافت .
در آن بوستان عجایب بسیار دید وبغرایب بی شمار رسید . از آنجمله كمری دید از سیم خام انگیخته و كوهی بمویی از وی آویخته. چون نظر ازآن عقبه گذشتن نمیتوانست، متحیر فروماند، چاره یی نمیدانست.
از قضا حسن امیری داشت «زلف» نام ، و او از هندوستان بود ، كمند اندازی عیار، شب روی پردستان؛ پیوسته بعزیمت شكار در اطراف بوستان قامت و شهر دیدار گشتی . آن روز از آفتاب بسایه كمر پناه آورده بود و از برای آسایش بالش از كمر كرده بود كه ناگاه نظر بسر وقت او رسید . زلف از پریشانی احوالش بپرسید .
نظر را چون پدر از تركستان و مادر از هندوستان بود با زلف اظهار آشنایی و هم دیاری نمود . زلف بر حال مسكینی او رحم آورد ، بر بالای كمر رفت و كمندی از بالا پرتاب كرد .
نظر سر كمند بر دست پیچید و زلف ، او را از پایان بر بالا كشید .
در حال ، نظر زلف را وداع كرد و روی براه نهاد و زلف از سر خود مویی به وی داد و گفت: اگر در راه به تشویشی گرفتار شوی موی من بر آتش نه تا از دیدار من برخوردار گردی .
پس نظر از آنجا متوجه شهر دیدار شد و بر دست مارپایان در لشكر زلف گرفتار شد . چون ازیشان برست و بشهر دیدار پیوست شهر دیدار را دید بر چهار محلت مشتمل: عشوه و كرشمه وشیوه و شمایل . بعد از آنكه در آن شهر انواع عجایب و غرایب مشاهده كرد روی بگلشن رخسار آورد . چون از میدان بگلشن درآمد، جوقی زنگی بچه اش در نظر آمد كه در حوالی آن باغ می گردیدند و گل می چیدند .
نظر ازیشان پرسید كه چه نامید و از خیل كدامید؟
گفتند: حسن پری رخسار خالی دارد از حبشه و زنگبار ما همه غلامان خال حسن نازنینیم و بنگهبانی درین باغ امینیم .
اما راوی گوید كه نظر را برادری بود بغایت تندخو، نام او«غمزه جادو» و در خردسالی از نظر جدا رفته و گرفتار اهل یغما از خطا رفته ؛ آخر بملازمت حسن افتاده و حسن او را بر تیراندازان سروری داده . از قضا آن لحظه كه نظر نظارة گلشن رخسار می نمود، غمزه درمیان نرگس زار مست افتاده بود، چون نظر را دید باز نشناخت . برخاست وتیغ بر سر او افراخت و گفت: چه كسی واز كجایی كه درین گلشن بیگانه می نمایی كه بجهت دزدی از طریق خیانت می آیی؟
القصه، نظر را بقصد كشتن، غمزه بدمست جامها از تن بر كند و چشمش را بر بست .
راوی میگوید: مادر ایشان پنهانی دو مهره داشت از جزع یمانی، بهر فرزندی یكی از آن سپرده بود و از برای چشم زخم بازوبند ایشان كرده . غمزه چون نظر را برهنه ساخت، آن مهره بر بازوی او بدید، باز شناخت؛ نظر را از قصة آن مهره امتحان كرد . او خبر مادر و برادر با او بیان كرد .
غمزه چون دانست كه نظر برادر اوست و از سلك گوهر اوست چشمش بگشاد و رویش ببوسید، واز قصة‌ جدایی و مفارقت حالش بپرسید و او را از آنجا بخانه خویش برد و شرایط برادری بجای آورد .
القصه، چون حسن خبر شنید كه غمزه را برادری از سفر رسیده است . دیگر روز غمزه را پیش خود خواند و قصه برادر با او باز راند و گفت برادر از سفر رسیده تو چه نام دارد و از هنرها كدام دارد؟‌
غمزه گفت : برادر مرا نظر نامست و از جوهر شناسی با بهره تمامست.
حسن گفت: من مدتیست كه جوهری در خزینه دارم و مهر آن در خزینه سینه دارم؛ صورتیست از سنگ ساخته و بنقشی از نیرنگ پرداخته!‌ نمی دانم آن سنگ چه جوهرست و آن چه صورت چه پیكرست !
روز دیگر غمزه نظر را پیش حسن برد و نظر شرایط خدمت بجای آورد. حسن او را بچند سوال امتحان كرد. نظر جواب همه مناسب حال بیان كرد. آخر حسن «صدر خازن» را طلب كرد تا صورتی از سنگ تراشیده پیش نظر آورد.
نظر چون آن صورت در مقابل دید بعینه از سر تا پای صورت دل دید حسن را گفت: این صورت پسر پادشاه مغرب و شامست كه او را دل نامست و بجمال و كمال شجره ایامست. چندان صفت صورت و سیرت دل بگفت كه حسن بصد دل نادیده بر جمال دل بر آشفت.
القصه، چون حسن بعشق دل درماند، نظر را بخلوت پیش خود خواند و گفت: چون مرا بر جمال دل دلالت كردی بوصالش راه نمای و چون مشكل ما بر گشادی راه وصلت میان ما و دل بگشای.
نظر گفت: در بدست آوردن دل كار بسیارست. زیرا كه او بحكم پدر در قلعه بدن گرفتارست و پدر او را از پیش خود نگهدارد و شب و روزش نگاه می دارد. اما عمریست كه دل تشنه آب حیاتست و نشان آن از هر كس جویانست. اما اگر یكی از خواص آن حضرت بامن هم عنان گردد و چاشنی از آب حیات روان گرداند امیدست كه حجاب از میان برداریم و دل را بدستان بدست آریم.

ادامه در پست بعد


نوشته جناب Lord در تاریخ: May 1, 2004 7:06 AM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/362