این ادامه ی همون داستان پایینیه كه یه جمعه تایپش كردم و ام تی قبول نكرد تو یه پست بیارمش
بیخیال
راوی گوید: حُسن غلامی داشت شب رو عیار و نقاش صورت نگار، «خیال» نام و آیینه داری حسن منصب و مقام او،
و انگشتری داشت یاقوت رخشان و آب حیات و سرچشمه فم بدان مهر نشان؛ حسن آن خاتم را بخیال و نظر داد و ایشانرا بطلب دل فرستاد.
نظر و خیال مدتی راه بریدند تا بشهر بدن رسیدند، القصه، نظر حكایت رفته با دل بیان كرد و خیال حسن را پیش دل آورد.
دل خیال را بچشم عنایت بدید و از خیال و هنرش بپرسید. خیال گفت كه من مردی نقاشم و بآیینه داری حسن فاشم.
دل گفت: صورتی بنمای تا معنی هنر ترا بدانم و ورقی بپیرای تا نقش دانش تو بخوانم.
خیال قلم تیز قدم برداشت و صورت حسن بر ورقی بنگاشت. دل چون آن صورت در نظر دید بصد هزار دل عاشق آن صورت گردید و با خیال و نظر مصلحت دید و عازم شهر دیدار گردید.
اما راوی گوید: دل را وزیری بود «وهم» نام ، و در حوالی « صومعه عقل» مقام او؛ از عزیمت دل خبر شنید و پیش عقل سردار دوید و غمازی نمود كه نظر مدتی از ملك بدن غایب بود، و حالیا مراجعت كرده و نقاشی از مملكت عشق آورده میخواهند كه دل را بجانب شهر دیدار برند و از كید و مكر لشكر عشق بیخبرند ، مبادا كه مكری انگیخته باشند و حیلتی آمیخته كه ولایت بدن هامون شود و این مملكت از دست ما بیرون شود.
عقل چون این حكایت از وهم بشنود، وهم بر وی غلبه كرد و در حال، دل و خیال و نظر را بند فرمود.
اما راوی گوید كه خاتم یاقوت كه حسن بدل فرستاده بود و دل آنرا بنظر داده بود؛ خاصیت آن خاتم آن بود كه هركه را آن خاتم در دهان بودی از چشم مردم نهان بودی و خاصیت دیگر آنكه هر كه را آن خاتم همراه بودی چشمه آب حیات بچشم او نمودی؛ پس نظر آن خاتم را در دهان نهان كرد و روی بجانب شهر دیدار آورد و باندك مدتی بگلشن رخسار رسید و چشمه فم را در میان گلزار بدید. قصد كرد كه از آن چشمه شربتی نوشد و از عمر جاودانی لذتی یابد؛ از قضا چون نظر دهان بگشاد خاتم از دهانش در چشمه افتاد و عجبتر آنكه چون خاتم از دهان نظر در چشمه روان شد چشمه نیز از نظر پنهان شد.
نظر از این تلف برخود می پیچید كه ناگه رقیب بسروقت او رسید، نظر را بگرفت و بیازرد و بخانه خود برد و بزندان كرد.
چون نظر در زندان بیداد آمد، یكشب از موی زلفش یاد آمد، آن موی را بر سر آتش بتافت ، زلف را پیش خویش حاضر یافت. زلف بند او بگشود و او را بگلشن رخسار راه نمود.
نظر چون بشهر دیدار رسید ، پیش حسن رفت و زمین ببوسید؛ چون قصه بند كردن خیال و دل بگفت حسن در غضب رفت و بر آشفت ، و غمزه را پیش خود خواند و ماجرای رفته با وی باز راند و گفت: چاره آنست كه تو و نظر بخفیه راه شهر بدن پیش گیرید ؛ باشد كه دل و خیال را بجادویی بیرون آورید.
غمزه و نظر ، بفرمان حسن، هر دو با جمعی تركان جادوی فتان ، شكاركنان روی بجانب بدن آوردند و دو منزل را بیك منزل می كردند.
اما راوی گوید كه چون نظر از بند عقل بگریخت ، عقل دانست كه باز فتنه نخواهد انگیخت. به سرداران مملكت خود نامه فرمود و در نامه چنین یاد نمود كه نظر را از مملكت عقل بیرون نگذارند و او را هر جا كه بینند باز دارند، و از آن جمله زرق راهب را پسری بود «توبه» نام و در كوه زهد و ریا قلعه و مقام داشت، بوی نیز نامه فرستاد و بگرفتن نظر فرمان داد.
از قضا ، غمزه و نظر ، صباحی ، صبوحی كنان بدامن كوه زهد رسیدند و لحظه یی بروی سبزه و گل آرمیدند.
چون دیده بان قلعه بامداد سر از قلعه برآورد نظر را با جمعی تركان در نظر آورد. بنزدیك توبه رفت و گفت: نظر با جمعی تركان انبوه بدامن كوه رسیده اند و در خواب راحت آرمیده اند.
توبه لشكر گران بساخت و بسر نظر وغمزه تاخت و نظر و غمزه با خیل تركان از خواب برجستند و با لشكر توبه جنگ در پیوستند و اعضای ایشان به تیغ و نیزه خستند و به لحظه یی سپاه توبه را درهم شكستند و حصار را غارت كردند و صومعه زهد و ریا را از پای درآوردند و از آنجا بجانب شهر عافیت روی نهادند و به رسم پوست پوشان قلندر تغییر صورت دادند. القصه، راه بشهر عافیت انداختند و ناموس را بیك ملاقات قلندر ساختند و از آنجا چون بحوالی شهر بدن رسیدند
به یكبارگی تغییر هیأت واجب دیدند ، غمزه و جادو دعای سیفی بخواند و نفس سوی آن جماعت راند.
آن تركان جادو برصورت جوقی آهو شدند.
اما راوی گوید: چون از تركتاز لشكر غمزه بر توبه شكست افتاد ، هزیمت كنان روی بجانب شهر بدن نهاد و پیش عقل شرایط خدمت بجای آورد و قصه بیداد لشكر غمزه با وی عرض كرد.
عقل چون این قصه بشنید ، بسیار ازین معنی بترسید و در حال دل را طلب فرمود و بند از سر و پایش بگشاد و مرو را خلعت پادشاهانه داد و قصه غمزه با وی در میان نهاد و گفت: سپاه حسن قومی چنین بیدادند و در محبت و مروت
بی اعتمادند، اگر بحیلت ایشان مغرور گردی مبادا كه از مملكت موروثی مهجور گردی! و اگر البته می خواهی كه بجانب شهر دیدار روی و از وصال حسن برخوردار گردی لشكری جرار نیزه دار كینه گذار با خود از بدن بردار وعزیمت شهر دیدار كن ، اگر بروی ظفر یابی آنچه مقصود تست در یابی و اگر بدست او مقهور گردی به نزدیك همه كس مقهور گردی و به نزد همه كس معذور گردی.
دل بسخن پدر بناكام رضاداد و تن خود را در بلا نهاد و سپهسالار لشكر او را كه صبر نام او بود و به شجاعت و شهامت شهره ایام بود فرمود كه لشكر عرض داد و روی بجانب شهر دیدار نهاد.
اما راوی گوید كه چون دل عزیمت شهر دیدار كرد عقل با اركان دولت یك دو منزل با او همراهی كرد .
قضا را خبر آوردند كه در آن حوالی جوقی آهو در چرا خورند . دل بعزم شكار آهوان روی در بیابان آورد و برایشان حمله به تیر و كمان آورد.
آن آهوان كه خیلی غمزه بودند چون دل را و سپاه او را از دور دیدند از ایشان نرمیدند تا نزدیك رسیدند؛ آنگاه از پیش ایشان رمیدند و روی به گریز نهادند و چون تیر پرتابی برفتند. و بازایستادند. همچنان لشكر دل را از دنبال خود می كشیدند و می ایستادند و باز می رمیدند.
چون عقل دید كه دل در دنبال آهوان روی در بیابان آورد و بعد از چند روز از آنجا مراجعت نكرد بقیه لشكر را با خود برداشت و شهر بدن را بگذاشت و از عقب دل و آهوان متوجه بیابان شد.
اما راوی گوید كه چون نظر و غمزه دل و عقل را به سِحر در آن بیابان كشیدند و بعد از چند روز بحوالی شهر دیدار رسیدند ، بنزدیك حسن رفتند و قصه آوردن دل باز گقتند.
حسن چون دانست كه لشكر عقل نزدیك رسیدند و همه كس قصه آمدن ایشان بشنیدند مصلحت چنان دید كه پدر را ازین قصه آگاه كند، آنگاه فكر دفع آن سپاه و لشكر كند پس مكتوبی پیش پدر فرستاد و او را چنین آگاهی داد كه:
مرا غلامیست در نقاشی بی مانند كه او را خیال خوانند ، مدتیست كه از من فرار كرده و در شهر بدن قرار گرفته ، پادشاه آن دیار او را باز داشته و بجانب شهر دیدار نگذاشته ، چون او را از وی طلب نموده شدم، پادشاه بدن خشم آلوده گشت و لشكری جرار بجانب شهر دیدار آورد و عزم گرفتن این دیار كرد.
چون پدر او عشق، این سخن بشنید، آتش خشمش بسر دوید و «مهر» را كه سپهسالار او بود بعرض لشكر امر فرمود و گفت سپاه مشرق را بجانب شهر دیدار بر و با سپاه حسن جمع آور، آنگاه با خیل عقل و دل جنگ كن و عرصه عالم بر ایشان تنگ كن.
مهر بفرمان عشق لشكر جمع آورد و روی بجانب عقل كرد.
عقل چون دید كه بپای خود در دام بلا افتاد بناكام روی بجنگ و پیكار نهاد روز اول غمزه جنگ كرد؛ روز دوم قامت بمیدان آهنگ كرد ، شب سیم زلف بر سپاه عقل شبیخون آورد و « نسیم » كه جانبدار دل بود لشكر او را پریشان كرد. روز دیگر حسن از ظفر نایافتن متفكر بماند و خال خود را بخواند و با او بمشورت سخن راند.
خال او گفت: بدانكه تو را از پریان كوه قاف همزادیست پهلوان ، از چشم بنی آدم پنهان ، چون هر كس بحقیقت او نشان نتوانند داد او را به اشارت «آن حسن» خوانند و اگر كسی بر دل ظفر تواند یافتن «آن» است و دیگر هر كس كه هست ازین معنی بر كران است ؛ لشكر عقل و دل هر چند دلاوری كنند آنست كه همه را می شكند. حسن گفت: اكنون ما را روبرو با دشمنان مصافست، از آن چه فایده كه در كوه قافست!
خال گفت: غم مخور كه مرا حبه ایست از عنبر، هر گاه آن حب را بر آتش اندازی بجمال آن چشم روشن سازی.
حسن را روی ازین بشارت بر افروخت و خال آن حب بروی آتش بسوخت، فی الحال آن حاضر شد و مقصود حسن ظاهر گشت.
حسن قصه لشكر دل را به آن بگفت و آن ، تدارك این معنی ازوی بپذیرفت و مهر را گفت تا آن روز سپاه بیاراست و آن ،در حال بدلاوری برخاست. حسن را حاجبی بود بكمانداری بر اقران غالب و نام او «هلال حاجب» ؛ آن از وی كمانی بدست و تیری از غمزه بشست آورد. آن تیر بر كمان نهاد و بجانب لشكر دل بگشاد. از قضا آن تیر بسینه دل رسید و از پشت مركب فرو گردید.
آن دل از هوا بربود و پیش حسن دلاوری نمود.
چون دل گرفتار شد لشكر او پشت بدادند و با عقل روی به زیست نهادند.
حسن زلف را از قضای ایشان روان كرد تا عقل را با بعضی از سرداران بچنگ آوردند.
اما راوی گوید: چون دل تیر خورد و آن او را بیهوش پیش حسن آورد. حسن را دایه یی بود نام او «ناز» و با حسن در همه كار همدم و همراز. حسن با وی در كار دل مشورت فرمود، ناز با وی اشارت نمود كه دل را چندگاه به زندان می باید كرد تا با خود آید و كسی را پیش عشق می باید فرستاد تا چه فرماید.
حسن مهر را پیش پدر فرستاد و دل را به بند كردن فرمان داد.
اما راوی گوید كه در گلشن رخسار چاهی بود كه حلقه آن از سیم خام ، و آنرا « چاه ذقن» نام : دلرا در آن چاه بند نهادند و بشفاعت «لعل ساقی» بر دست «تبسم» مرهم و شربتش فرستادند.
چون مهر پیش عشق رسید و عشق قصه گرفتار شدن عقل و دل بشیند، فرمان داد عقل را، كه زلف بچنگ آورده و زنجیر كرده، بجانب چین روان كند و بند كرده و در زندان كند.
عشق چون این طرح بینداخت، از مشرق بمغرب تاخت و شهر بدن را تخت گاه خود ساخت و انواع اساس انداخت.
اما راوی گوید كه چون دل قریب یكماه بچاه (ذقن) گرفتار شد، حسن را آرزوی لقای دل بسیار شد. مهر را دختری بود كه «وفا» نام داشت و گاه گاه حسن با وی الفت و آرام داشت. حسن او را بخلوت پیش خود خواند و قصه دل در میان آورد.
وفا تدبیر آن چنین در بیان آورد و گفت: مرا در حوالی شهر دیدار باغیست كه آنرا «باغ دلگشای» خوانند و در وی چشمه ایست كه آنرا «چشمه آشنایی» گویند و در میان آن آب قصریست كه آنرا «قصر وصال» گویند و در وی دفع ملال جویند، می توانی كه دل را پنهانی بباغ و چشمه آشنایی رسانی و گاه گاه برسم گشت، عنان بجانب آن باغ تابی و در قصر وصال از جمال دل بهره یابی.
حسن را این تدبیر موافق افتاد و در همان شب زلف را فرمان داد كه امشب دلرا از چاه ذقن برهان و بباغ دلگشا و چشمه آشنایی برسان.
پس زلف عزم چاه ذقن كرد و كمند انداخت و دلرا از چاه بر آورد و در شب بگردن نشانید و بباغ و چشمه رسانید.
القصه، چون دل بعد یك ماه از چاه زندان رسید بباغ و بستان ساعتی در گرد آن باغ همچو آب گشت. در میان ریاحین لحظه یی دلش در خواب رفت. از قضا حسن نیز از قفای دل عزیمت باغ كرد و با وفا و ناز روی بگلشن آورد؛ چون ساعتی در اطراف باغ گردید ناگاه بسر بالین دل رسید. سر دل در كنار خود نهاد و قطرات آب از چشم بگشاد و چون اشك حسن بروی دل رسید خواب از چشم دل برمید و چون دل چشم بگشاد سر خود را در كنار حسن دید نعره یی بزد و بیهوش شد و در خاك در غلطید. پس حسن او را بخیال و نظر بگذاشت و راه قصر وصال برداشت.
اما راوی گوید: چون دل مدهوش بهوش باز آمد، تبسم و نظر بفرمان حسن او را بر لب آب آشنایی آوردند. چون شب شد خیال پیش او شمعی روشن كرد.
حسن باوفا و ناز بالای قصر مجلس عیش ساز كردند و دل بر لب آب با تبسم و خیال و نظر هم صحبتی آغاز كردند. تا چند شب برین منوال حسن بر قصر وصال و دل بر لب با تبسم و خیال مجلس داشتند و تخم عیش كاشتند؛ آخرالامر حسن را از دوری طاقت نماند و باز ناز و وفا را بمشاورت پیش خود خواند و از هر گونه سخن در میان آوردند، آخر بر آن جمله اتفاق كردند كه تبسم در هر شب بیهوش دارو در شراب كند و دل را بر لب آن آب مست خراب كند و زلف او را بر بالای قصر آورد چنانكه او نداند و حسن با وی تا بامداد عیش راند و بامداد زلف او را بر لب آب رساند.
حسن را این تدبیر موافق افتاد و تبسم دلرا داروی بیهوشی داد تا دلرا مست خراب ساخت و حسن با او با بروز طرح عیش انداخت.
چون حسن چند شب برین منوال در قصر وصال كامرانی كرد و با دل جام شادمانی خورد ، رقیب را دختری بود «غیر» نام بسیار بدخو و تمام ، و با وجود صورت و سیرت ناملایم پیوسته پیش حسن ملازم ؛ درین وقت هرگاه كه حسن عزم باغ كردی غیر را آگاه نكردی و با خود نیاوردی و غیر از این بی التفاتی ملول خاطر بودی و بتفحص این حال مشغول بودی تا یكشب بر عقب حسن روان شد و بر بام قصر وصال پنهان شد. القصه، چون از صحبت حسن و دل وقوف یافت بسوی منزل خود شتافت و با خود گفت كه چون حسن مرا درین قصه محرم نمیداند و تنها با دل عیش می راند، چاره آنست كه حیلتی سازم و طرحی اندازم كه پنهان، از وصال دل بهره برم كه من بوصل دل اولی ترم: آنگاه شبی كه دل در باغ تنها بر لب آب بود و حسن در شهر دیدار بخواب بود. با جمعی كنیزكان بقصر وصال شتافت؛ دل و خیال را مست بر لب آب یافت، لباس خود را بجادوی بر صورت حسن ساخت و بساط نشاط و عیش در قصر وصال انداخت و فرمود تا دلرا با نظر پنهان بر قصر وصال آوردند و خیال را بیدار نكردند و غیر دل را در برگرفت و بر تخت حسن در خواب مستی بخفت.
اما راوی گوید كه چون خیال حسن بیدار شد و دل نابیدار را طلبكار شد بر بالای قصر وصال آمد و غیر را در آغوش دل دید و نظر را از مستی لایعقل دید: فی الحال عزیمت شهر دیدار كرد و حسن را ازین معنی خبردار كرد.
حسن هم در آن شب بباغ درآمد و ببام قصر وصال برآمد، غیر را دید بر تخت خفته و دل از هوش رفته را در آغوش گرفته. فریاد از نهاد حسن برآمد و بر سر روزن از پای در آمد.
غیر چون آواز حسن بشنید، دانست كه تیر تزویرش بر نشانه رسید در حال از قصر وصال و شهر دیدار بجانب شهر سگسار رو نهاد.
چون حسن بر بام قصر بهوش آمد همچو گل از آتش غیرت در جوش آمد، فرمود، تا دل را از باغ بیرون كردند و به جایی كه آنرا«زندان عتاب» خوانند بردند .
اما چون غیر این فتنه انگیخت از شهر دیدار گریخت و روی بجانب شهر خود آورد و رقیب را از حال حسن و دل آگاه كرد .
رقیب چون این خبر بشنید بجانب شهر دیدار شتافت و دل را با نظر و تبسم در وادی عتاب یافت، ایشان را بگرفت و بیازرد و بجانب شهر سگسار آورد و در حوالی آن سگسار بیابانی بود خون خوار، «بیابان فراق» نام آن ،و در وی قلعه یی بود كه نام آن «قلعه هجران» ، ایشان را در آن حصار محبوس كرد واز زندگانی مأیوس گردانید .
آنگاه غیر ، مكتوبی بجانب شهر دیدار، بنزدیك حسن فرستاد و او را از مكر خود آگاهی داد .
حسن از آزردن دل پشیمان شد و فی الحال مكتوبی بنوشت مثنوی و هر بیتی مشتمل بر صنعتی از صنایع معنوی و بخیال شب رو داد و او را بقلعه هجران فرستاد .
چون دل آن مكتوب را بخواند و نظر را دیده جواهر بر وی افشاند، آنگاه دل، جواب مكتوب حسن بر دست خیال روان كرد و در هر بیتی صنعتی از صنایع لفظی بیان كرد
اما راوی گوید كه چون آن حسن ، دل را در جنگ بچنگ آورد و لشكر او را زلف پریشان كرد، صبر كه پهلوان لشكر عقل و دل بود از سپاه عشق هزیمت نمود و بشهر هدایت افتاد و همت را از شكسته شدن لشكر دل خبر داد .
همت گفت: عقل را در ذمت من حقوق بسیار است و نعمت بی حد و بی شمارست . قاعده آنست كه چون من نخست در این فتنه را گشادم و نظر را بآب حیات نشان دادم اكنون بجانب شهر دیدار شتابم و دیدار برادر یابم و اگر دل زنده باشد او را بقدر وسع مدد رسانم و اگر نعوذ بالله آفتی بوی رسیده باشد كینه او از سپاه عشق بستانم .
القصه، این بگفت ولشكر عرض داد و روی رسید و برادر خود را بدید و از احوال دل بپرسید .
قامت گقت: اكنون قریب یكسالست كه دل در قلعه هجران اسیر قید ملال و دور از قصر وصال است.
همت چون این حكایت از برادر بشنود و در باب خلاص اندیشه نمود، دانست كه این كار مشكل می نماید واینكار جزء از پیش عشق نمی گشاید؛ لشكر خود را پیش برادر بگذاشت و راه قلعه بدن برداشت، چون بخدمت عشق رسید، زمین خدمت ببوسید، عشق او را بسیار نوازش بكرد وبجای نیكو فرود آورد؛ چون از رنج راه برآسود، عشق او را بخلوت طلب فرمود و از احوال تفحص نمود.
همت انواع حكایات با عشق در میان آورد و قصه عقل و دل در آن میان درج كرد و سخن بجای رسانید كه عشق عقل را به وزارت برگزید و دل را بدامادی راضی گردانید .
عشق فرمان داد و مهر را بطلب عقل فرستاد وهمت را با سپاهی بی كران بجانب قلعه هجران روان كرد تا دل را از بند برهاند و رقیب را بجای او مقید گردند و از آنجا بجانب شهر دیدار وگلشن رخسار بپوید و عقد وصلت میان حسن و دل بجوید .
مهر ، عقل را از چین بشهر بدن رسانید، عشق او را بر مسند وزارت نشاند و همت سپاه بقلعه هجران كشید و دل را از بند و قید براهانید و رقیب را بجای او بند نهاد و آتش غیرت برافروخت و غیر جادو را بسوخت و از آنجا بشهر دیدار پیوست و میان حسن و دل عقد وصلت بست .
اما راوی گوید كه چون همت و دل بشهر دیدار و گلشن رخسار رسیدند و در باغ آشنایی آرمیدند هر روز یكی از امراء حسن بمقدم دل طویی كشیدند و ضیافتها نمودند .
روز اول مهر خوان دعوت بگسترد و در طوی او گل با دف گفت وگوی كرد، روز دوم قامت طویی بیاراست و میان نخل و نی مجادله یی خاست، روز سیم زلف طویی كشید و میان بنفشه و سنبل جنگ بچنگ رسید، روز چهارم غمزه طرح دعوت انداخت و نرگس با كاسه چینی مناظره كرد .
چون امور عروسی با تمام رسید و دل از وصال حسن بكام رسید، یكروز دل با همت و نظر بطریق گل گشت بگرد گلشن رخسار میگشت، چون بحوالی سرچشمه فم رسید سبزه زاری كه آنرا «خط» خوانند بگرد چشمه بدید و در میان آن سبزه بكنار آب زندگانی رسید وپیری دید سبز پوش نورانی.
همت دلرا گفت كه بشتاب و این پیر را كه خضر پیمبرست دریاب .
دل به دستبوس پیر پیوست و پیش او بحرمت و ادب بنشست .
پس پیر، از راه عرفان ، پرده بیان بگشاد و دلرا از بعضی اسرار این حكایت آگاهی داد .
چون دل از ارشاد خضر علیه السلام راهنمایی و با طریقه فقر آشنایی یافت با توانگر و درویش معاش پسندیده گرفت و كسب نیك نامی شعار خود ساخت و بسیار فرزندان و آثار خیر از او در روزگار بماند و یكی از فرزندان او این داستان دلستان است كه نوباوة بوستان بیان و تذكرة دوستان زمانست .
والسلام