Info
پنج شنبه و كنكور ارشد

 

امروز با هزار امید و آرزو رفتیم دانشگاه
(هزار مبالغه است چون فقط امید و خواهرش بودن)
بعد خوردیم به در بسته ی دانشگاه كه رووش نوشته بود كلیه كلاسهای دانشكده به دلیل برگزاری آزمون تعطیل است
(حالا ما كه از یكشنبه تا پنج شنبه كلاس نداریم از كجا بفهمیم؟)
به هر حال گفتیم یه سر بریم شركت و سر راهمان یك سر هم به میدان هفت تیر بزنیم و در ساختمان نگین آبی دیداری از جناب لاست كه مشغول انجام یك پروژه خفن هستند تازه كنیم و پیام تشكرشان را بابت اسكن كردن مینیاتورهای ققنوس كه زحمت آن را هما خانوم و سیما خانوم (دوست هما خانوم!) كشیده بودند و توی دهنم و ذهنم نمیگنجد كه بگویم هما جان و سیما جان (!) دریافت داریم و به شركت خودمان برویم تا ببینیم با انبوهی از كار چه خاكی برسرمان بریزیم و با این برنامه ریزی دقیق اصلا به فكرمان هم نمی رسید كه یادمان می رود از خانومهایی كه در شركت جناب لاست اینا بودند خداحافظی كنیم و كلی بعدا خجالت خواهیم كشید
به هر حال در سر راه (بزرگراه مدرس یه كم مونده به هفت تیر) چشممان با تابلوی دانشگاه پیام نور منور شد كه زیر آن نوشته بود
ساختمان اهدایی آقای ... (اسمش یادم نیست)
به یاد داستان بحلول افتادم كه به آن حاجی گفت این مسجد را برای چه كسی میسازی و آن حاجی گفت برای خدا
بحلول گفت اگر برای خداست اسم مرا بالای سر درش بنویس
و آن مرد گفت نه (به همین محكمی)
و به این فكر افتادم كه چه كسی خدا را برای خدا بودن میخواهد و انسان را برای انسان بودن؟
خدا را برای بهشت میخواهند و حوری هایش و نعمتهای آنجا
و انسان را برای مال و اموال و قیافه اش
البته یك عده هم هستند كه مغزشان معیوب است و خدا را برای خدا می خواهند و انسان را نمیدانم برای چه !!! به هر حال می خواهند ...


نوشته جناب Lord در تاریخ: May 14, 2004 1:44 AM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/372