بر روی زمینی پست ، در آستانه ساحل جهل
و دریای تهی از صدای امواج و زیر آسمان عدم و نیستی
مردمی همه عوام
با مغزهایی كوچك و ورزیده برای حماقت
چه بیرحمانه مسیح را محكوم كردند به گناه نا كرده
مسیح به همه گفته بود اگر سیلی خوردی رخ دیگر را بنما
تا طعم سیلی دوم را با گوشت و پوستت احساس كنی
اما خود مسیح به پنجمین سیلی كه رسید
طاقت نیاورد و فریاد براورد و داد از ظالم خواست
آخر مسیح كه صبر ایوب را نداشت
چگونه تاب بیاورد این بیداد را
مرد می گفت خواهر هجده ساله ش را دزدیده اند
و هر آنكس كه به آنجا برود دزد خواهرش است
و او با تمام دوستانی كه دارد بر سرش می زنند
كه حتی فكر دزدیدن دیگر خواهران را به سر راه ندهد
آن مرد فكر نكرد كه شاید خواهرش دزد را دزدیده باشد
و با هم رفته باشند
اما سرانجام چند ثانیه ای به ساعت سه صبح مانده ،
آن مرد دیگر روحی در بدن نخواهد داشت
تا دیگر كسی انتقام دزد خواهرش را از مسیح نگیرد
«"تكه پاره هایی از یك فیلمنامه ی نوشته نشده در تاریكی!"»