جوانمردی از عرفا به راهی می شد
زنی در چشمانش نگریست و عاشق او گشت
به دنبالش به راه افتاد و گفت من دلباخته ی شما شدم
می شود به خانه من بیایید
عارف گفت به خانه ات برو ، خواهم آمد
زن نشانی را داد و رفت
عارف ساعتی بعد با كاسه ای در دست و چهره ای خونین رسید
مرد گفت : این است آن چیزی كه تو دل به آن باختی
كاسه را به نزد زن انداخت و رفت
چشمانش درون كاسه بود