دخترك كولی اسفند فروش پشت چراغ قرمز با آن روسری آبی خیلی خوشگلتر از دیروز بود
امروز نگاهش غم داشت و جای یك سیلی بر گونه اش بود
دستانش بزرگ است
خیلی بزرگتر از دستان مردانه ای كه جایش بر گونه اش مانده بود
و انگار نذر دارد كه هر روز بیاید جلوی ماشین من اسفند دود كند
طفلك معصوم
بعضی وقتها فكر میكنم خیلی سختی میكشند با این زندگی
و خدا را شكر كه پسر یك كولی به دنیا نیامدم
و همچنان كاش آنقدر پول داشتم كه به غیر از خودم به دیگران هم فكر كنم
هرچند میتواند بهانه باشد
شاید اگر آنقدر هم پول داشتم باز هم تنها به طمع بیشتر داشتنش فكر میكردم تا به دیگران
انسان است و لفی خُسر بودنش
اما چیزی كه امروز به دخترك دادم بیشتر از پنجاه تومانی هر روزه بود
تمام ثروتم را بخشیدم
چه كسی باور میكند پسرك دیوانه بسته ای كادو شده را در بیاورد و به دخترك اسفند فروش هدیه بدهد؟
پسرك دیوانه
پسرك مجنون
دفترچه ی سیمی پاپكو هم بود
خواندم ، ... و نذر دخترك اسپند فروش كردم
خوشحال می شود
شاید هم دلش بسوزد
شاید بخندد و مرا به سخره بگیرد و بگوید كه دیوانگی هم عالمی دارد
اما باز هم به اندازه من ثروتمند نیست
كاش می دانست فهمیدن را
كاش می فهمید دانستن را
چشمانش گواهی می دهند كه می داند و می فهمد
از فردا پشت چراغ قرمز دیگری می روم