وقتی كه در قطعه ای از ابدیت زمان گم می شوم
وقتی كه میخواهم باشی و نیستی
دوریت صدای زجه ای تلخ است كه در ژرفای سینه به هق هقی تاریك بدل می شود
درد دارد
دردی فراز و نا آهنگین بر بلندای پستی ها
در قعر سیاهچاله های حنجره ی بیداد
این ساعت شنی را نگه دارید لطفا
نه تاب نور را دارد و نه ماهتاب
دانه های شن می درخشند و چشمك می زنند
چشمك های شیطانیشان یادآور حقه ای است
حقه ی عمر كه دست به دست طبیعت در حال فرسوده كردن همه چیزند
همه چیز را فرسوده می كنند
بدن را از نخستین شكل گرفتن های نطفه
تا آغازین ساعات زندگی در خود حل میكنند
روح مست است از جایگیری اش
روح خرسند است از طلوعش در حجمی از تاریكی
روح شادمان است از اینكه بدن در حال بزرگ شدن است
اما تنها اتفاق رو به نابودی رفتن بدن است
سلولها در حال رشدند
بدن در حال پیر شدن
بدن آنقدر فرسوده می شود تا لحظه ی طلوع بزرگ فرا رسد
تا روح قدرت جدایی كامل از بدن را داشته باشد
آن وقت می گویند آن مرد مُرد
به همین سادگی از آغازین ساعات حیات به سویش می رویم
نا امیدانه نیست
می توانید با خوشنودی به نظاره اش بنشینید
از زندگی لذت ببرید
و لبخند بزنید
حتی وقتی كه دور است و دیر