من می خواهد شالوده های ذهن همه را حتی خودش را به هم بریزد
من فكر میكند كه میتواند در آینده برای خودش كسی شود
من می خواهد همه دیوانه باشند و بعد من عاقل شود
من می خواهد اصلا زنده نباشم
من می خواهد ... را با تمام وجود تجربه كنم
این دومی با آن اولی زیاد فرقی ندارد ها
بگذریم
من نمی خواهد ازدواج كند زیرا ازدواج مسئولیت ایجاد می كند و پول زیادی میخواهد
من با مسئولیتش كنار می آید ولی با چیزهای دیگرش هنوز نمی داند
من می خواهد هر وقت به دندانپزشكی میروم ایدز نگیرم
من از سیگار و مشروب و هر بوی گندی بدش می آید
من می خواهد پول داشته باشد
من می خواهد كشته شود
من می خواهد خیلی كشته شود
من میخواهد آنقدر كشته شود كه بعدش زنده نباشد
من وقتی فكر می كند می بیند پدر و مادرش را به خاطر نیازی كه به بودنشان دارد دوست می دارد نه به خاطر خودشان؟
یعنی اگر پول داشته باشد و پدر و مادر نداشته باشد برایش مهم نیست؟
من فكر می كند كه تنها هستم
من فكر می كند كه خیلی خیلی تنها هستم
من فكر می كند كه خریت هم حدی دارد
یعنی چه كه من اینها را اینجا بگوید؟
من فكر می كند كه آدم خوب است بعضی فكرها را برای خودش نگه دارد
بنابراین من هیچ وقت فحش هایش را بلند بلند نمیگوید
چون ارزشمند ترین چیزمیزها درون فحش ها مخفی می شوند
همانطور كه ناب ترین فكر ها در توالت و هنگام جیش كردن به ذهن آدم می رسد
من فكر می كنم كه الان دلم می خواست چه داشته باشد؟
یك لیست از چیزهایی كه نیاز دارد تا بعد با خیال راحت بمیرم
1- یك خانه ویلایی با حیاطی سرسبز و تمام وسایلی كه لازمه ی اینچنین خانه ایست؟
2- یك اتومبیل مرسدس؟
3- یك زن كاملا كامل ، بی عیب و نقص و با شعور؟
4- یك میلیارد دلار در بانك؟
یا یك كتابخانه به اندازه كتابخانه ملی كه اگر عمر نوح را هم داشته باشد عمرا بتوانم یك هزارم كتابهایش را هم بخوانم؟
دیدی؟
آنقدرها هم كه فكر میكردم پر توقع نیست
برای خالق من و تو نه تنها اینها زیاد نیست بلكه شرط می بندم الان مثل من دارد به ریش من می خندد
ته دلش می گوید این بچه رو نگاه كن
چی فكر می كردم چی شد
آخه اون موقع كه به فرشته ها گفت من یه چیزی از این آدم می دونم كه شماها نمی دونین
فكر می كرد چی می دونه؟
ما كه نمی دونیم
بالاخره قراره یه روزی معلوم بشه دیگه
ولی خداییش بین خودمون بمونه
این آدمیزاده تا اینجاش كه هیچ گهی در راه خدا نخورده
شاید روزی دیگر تصمیم بگیریم به راه راست هدایت شویم و توفیق الهی هم همراهمان باشد
شاید روزی دیگر بتوانم وقتی یك دختر را می بینم بدون اینكه سرم را به زمین بدوزم یا ساعتم را نگاه كنم و یا آسمان را دید بزنم ، یك متلك آبدار برایش بگویم یا تنه ای به او بزنم و به اوج لذت برسم
شاید یك روزی برسد كه فاحشه خانه ای را با كارفرمایی شهرداری تهران و مجوز وزارت ارشاد راه اندازی كنم و نام خانه عفاف را بر آن بگذارم تا بتوان خودفروشی را نیز سازماندهی كرد و از زنان بدبخت هم مالیات گرفت و هم اینكه بعضا از خودی ها و قلمبه ها هم كه از زنان چاقشان خسته شده اند بیایند و برایشان تنوعی باشد و بالاخره از این جیب به آن جیب است دیگر
بیخیال
این حرفها و كارها آخر و عاقبت ندارد
شاید اصلا یك شبه تصمیم بگیرم كه آن خانه را تبدیل به بار خصوصی كنم
و بعد توفیق الهی حاصل شود و فردایش توبه كنم و خمر خانه را حسینیه كنم
نه
مسجد بهتر است
یا به قول معلم ریاضیمان مچّد
به هر حال هر كاری كنم از این دیوانگی بهتر است
راستی من دیوانه ام؟
دیدید ر**ید
من فقط میخواستم ذهنتان را به چالش بكشم
میخواستم یك ذره فكر كنید كه از زندگی چه میخواهید
دیوانه اید به خدا
بروید خودتان را بكشید
بروید مثل آن قصاب داستان صادق خان هدایت یك تیله را بشكنید و با آن شكمتان را بدرید و روده هایتان را بیرون بكشید و آنها را متر كنید و از این بازی لذت ببرید
حیف نیست این همه تنوع خفته بماند؟
علی جان
واقعا متاسفم
در شأن شما نیست اینگونه سخن گفتن
ولی آخر چه كنم با اینهمه اعصاب خورد
یك جوری آدم باید خودش را خالی كند دیگر
فروید و داروین عزیز كه اینگونه می گویند
اگر اینگونه نباشد به گونه ای دیگر است
خب اگر نخواهم خودم را خالی كنم باید زخم معده و سرطان بگیرم
ولی راه دیگری هم هست ها
می شود فقط خارج خود بود
می شود نگاه كرد
می شود انقدر خشم را نگاه كرد تا خودش از رو برود
می شود تنها نظاره گر بود
آنوقت خشم و ناراحتی و هر بار منفی محو می شود
و من این را بیشتر می پسندم
و خیلی بیشتر تر میپسندم كه هر چه به ذهنم می رسد را بنویسم
هم آدم می داند كسی نوشته هایش را میخواند و این یك نوع حرف زدن است
هم كه خب بعضی چیزها هم برای خود آدم مشخص می شود
مثلا می فهمد كه میتواند تا چه حدی گستاخ باشد
تا چه حدی تخیلش را آلوده كند و باز در همان حال به سه نقطه و * آن را سانسور كند
تا چه حدی میتواند مقام یك انسان را به لجن بكشد
و تا چه حدی می تواند آخر این همه مزخرف ناگهان صدو هشتاد درجه و یك ابسیلن تغییر جهت داده و از حرف اولش برگردد
آدم می تواند در نهایت دیوانگی عاقل باشد
دیوانه ها عاقل ترین انسانهایند
یاد حرف آن دیوانه افتادم كه به ملاقات كننده اش می گفت:
آها ... تو یكی از همونایی كه تو دیوونه خونه ی پشت این دیوارای بلند زندگی میكنه؟
راست می گفت
باید دیوانه شد تا عاقل بود
عقل اگر داند كه دل در بند زلفش چون خوش است
عـاقـلان دیـوانه گـردنـد از پـی زنـجـیـر مـــا
تمة