با دایی میخواستم از شركت بیام خونه
كلی استخاره كرد تا آخر سر با تاكسی اومدیم
میگه از پیچ شمرون تا سید خندان كرایه چقدره؟
میگم به گمونم دویست و پنجاه تومن
میگه تا تجریش چهارصد هست ؟
میگم فكر كنم
میگه دایی جون ما كه بیكاریم این تاكسیه هم كه كولر داره بیا تا تجریش بریم كه لااقل بگیم تا تجریش رفتیم!!
بعد یه جایی وسطای همین مسیر پیاده شدیم
آقا این دایی جان بسی بسیار به ماهپریان گرامی گیر دادند ما به جایشان كلی معذرت خواهی بدهكار شدیم
میره عین این دهاتیا سرش رو میچسبونه به شیشه مغازه ها و دستشو سایبون میكنه و قیمتا رو میخونه و یه a كشدار تحویل میده
یهویی می بینم غیبش زد
بر میگردم می بینم رفته تو یه مغازه و مات و مبهوت یه دختره شده
بعد میاد بیرون به من میگه دایی جان اینجا خیلی وضعش خرابه ها!!
میگم دایی جان فكر كنم وضع شما خراب باشه
میگه خونتون رو بفروشین بیاین همون خیابون ایران كه ما می شینیم
یخورده فكر كه می كنم می بینم منم اگر حساب بانكیم هشت رقمی بود و هفت - هشت تا خونه رو خالی انداخته بودم كه خاك بخوره همینجوری می زدم به رگ بیخیالی و خل بازی
اصولا پول كه پشت آدم باشه همینه دیگه

نوشته جناب Lord در تاریخ: July 31, 2004 8:03 AM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/438